#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_176

- درد داره ...میسوزه ...

دندون روی هم سایید و سمت در رفت و فریاد زد:
- پس این دکترتون کجا مونده؟

نگرانم شده بود ...انقدر نگران که یادش رفته بود آدم توی اینجور جاها نباید داد بزنه.

پرستار که از فریاد چاووش خان ترسیده بود، تند خودش رو به اتاق رسوند.
- چرا داد میزنی آقا؟ اینجا درمانگاهه ...دختر شما تنها بیمار ما نیست.

فکر کرده بود من دخترشم؟
انقدر کوچیک به نظر میرسیدم؟
پرستار سمت تخت اومد که چاووش با قامت بلند پشت سرش ایستاد.
- زنمه!

پرستار با دقت بهم خیره شد و اشاره زد.
- از روی چند تا پله افتادی؟

ذهنم برای جواب دادن یاری نمی‌کرد که چاووش خودش جواب داد:
- ده تا!

پرستار سرش رو تاسف بار تکون داد و لب زد:
- لباستو بده بالا ...

دستکش هاش رو دست کرد که مردد بهش خیره شدم.
جرعت بالا زدن لباسم رو نداشتم که تشر زد:
- منتظر چیی؟ بزن بالا دیگه ...می‌خوام معاینه‌ت کنم.

خواستم عکس العملی نکن بدم که چاووش خان تخت رو دور زد و خودش لباسم رو بی شرم بالا داد که لباس زیر مملو از خونم نمایان شد.

عرق سردی که روی پیشونیم نشسته بود با دیدن چهره پرستار، سرد تر شد.
نگاه برزخی بهم انداخت و مشکوک پرسید:
- چند ماهته؟!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک

۵ پاسخ

وااااای بزار بقیه شو

آقاااااا بزار بقیشو

عالی

از هرچیزی میخواد یک امیدی داشته باشه طفلک.... داد میزد پس نگرانم شده😂

بقیششششششششششش

سوال های مرتبط

مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_175

- بیا بغلم!

خواستم خودم رو جلو بکشم که دست زیر پاهام برد و دست هام رو دور گردنش حلقه کرد.
- قراره امپولم بزنن؟!

در حالی که محکم بدون توجه به این که ممکنه لباسش خونه بشه، منو توی بغلش گرفته بود، لب زد:
- نترس ...نمیزارم اذیتت کنن.

شاید این جمله رو تنها محض دلگرمی میگفت اما من با همین یک جمله هم راضی میشدم.

قدمی داخل گذاشت که پرستار با دیدنم ترسیده به چاووش خان نگاه کرد‌.
- چی شده؟!

خجول سرم رو توی گردنش فرو بردم که جواب داد:
- حامله‌ست ...از پله ها افتاده.

پرستار که زن جوانی بود به اتاقی اشاره زد:
- ببریدش اونجا، الان دکتر رو خبر میکنم.

سرم رو از گردن چاووش خان فاصله دادم که سمت اتاق رفت و با ملایمت درازم کرد.

تازه انگار دیدمش ...
چهره‌ش خسته و کلافه بود ...در عین حال که سعی میکرد حواسش بهم باشه، تمرکزی نداشت.

نگاهم روی لباس حر.یرم که حالا غرق قرمز خون شده بود، ثابت موند و درد توی پایین تنه‌م پیچید.
- آخخخ ...

حسش عجیب بود.
انگار چیزی داشت ازم خارج میشد اما چیزی جز لکه های خان نبود.
- چی شدی؟

چاووش نگران از روی صندلی کنار تخت بلند شد بالا سرم ایستاد.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_177


نفس گرفتم و جواب دادم:

- چا ...چهار ماه!

نفسش رو بیرون داد و نبضم رو با دستش چک کرد.

- میرم دکتر رو خبر کنم‌، احتمالا مشکل جدیه!

از اتاق سراسیمه بیرون رفت چهره چاووش خان سرخ شد.

- مشکل جدیه یعنی چی؟

سوالم احمقانه بود که چاووش دستی لای موهاش کشید و کتش رو بیشتر دورم پیچید.

- طوری نیست، دراز بکش ...

اشک هام رو با سر انگشت از روی صورتم پس زد که جای دست هاش روی گونه هام سوخت.

ضربان قلبم شدت گرفت که مرد جوابی همراه روپوش سفیدی که تنش بود، داخل اومد که چاووش خان فورا لباسم رو پایین کشید.

- توی این خراب شده دکتر زن ندارن؟

مردی که حالا بی شک فهمیده بودم دکتره، با اخمی نزدیک شد.

- خیر! بفرمایید بیرون تا من معاینه‌م رو شروع کنم.

چاووش خان کلافه دستی به ته ریشش کشید.

- باس خودم اینجا باشم، این دختر دست من امانته!

دکتر نزدیک اومد که ترسیده بهش خیره شدم.
نگاه ترحم برانگیزش رو نثارم کرد.
دیگه کسی نبود ندونه نمیتونه حریف چاووش خان بشه که ناچار قبول کرد اونم توی اتاق بمونه.

دست دکتر روی شکمم نشست و با نگاهی به کاغذ دستش جایی رو درست زیر شکمم فشار داد.

- اییییییی ...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_163


دست روی دهنم گذاشتم که چاووش خان اخطار داد:

- تو بیجا میکنی؛ من همینجوری دوست دارم! زن باس اینجوری باشه.

پس برای همین بود که چاووش خان دیگه من رو دوست نداشت.
چون من اندامی شبیه زیور نداشتم.

ادامه مکالمه رو گوش نکردم و بیشتر از این خودم رو آزار ندادم و وارد اتاق شدم.
مقابل آینه اتاق ایستادم و لباس هام رو ور آوردم و به هیکلم خیره موندم.

ب.دنی با برجستگی های ظریف که مطابق میل هیچ مردی نبود.
شاید علت این که کیارش هم منو دوست نداشت همین بود.
حتی با وجود بارداری شکمم صاف بود و درست مثل این به نظر می اومد که انگار پرخوری کرده باشم و شکمم یه کوچولو باد کنه ...

***
- باز که تو موهاتو خشک نکردی؟!

میون راه پله ها با صدای چاووش خان ایستادم.
- ب ...ببخشید! آخه ازون دستگاه هایی که باد داغ میزنه ندارم؛ طول میکشه خشک بشه.

چشم توی حدقه چرخوند و اشاره زد:
- برو از زیور بگیر.

من نمیخواستم از زیور چیزی بگیرم اما جرعت این که روی حرف چاووش خان حرفی بیارم رو هم نداشتم.
- چشم!

از کنارم گذر کرد و پایین رفت که سمت اتاق زیور قدم برداشتم و تقه ای به درب زدم:
- میشه بیام تو؟
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_178

نگاهش توی صورتم چرخید و با فشار بعدی رو به پرستار کرد:
- دستگاه سنو رو بیار ...

چاووش نگران جلو اومد و مشکوک پرسید:
- چش شده؟!

سیبک گلوی دکتر بالا پایین شد و عینکش رو روی چشم هاش گذاشت.
- احتمال س.قط بالاعه ...می‌خوام مطمعن بشم بعد واسش دارو تجویز کنم.

چاووش خان اخمی توش هم کشید و دست هاش لبه تخت مشت شد.
- پس تو اینجا چیکاره ای؟ جلوی سق.ط رو بگیر ...

درد بهم امون نداد به حرف هاشون گوش بدم و جنین وار توی خودم جمع شدم که پرستار همراه دستگاه بزرگی روی میز چهارچرخی داخل اومد.

- لب..اس هاش رو در بیار.

انگار چاووش از این حرف خوشش نیومد که اخطار داد:
- ما توی روستا از این غلط ها نداریم، هرکاری داری از روی لباس!

آخه کی از روی لباس سونوگرافی میکرد که من نفر دوم باشم.
ولی این غیرتی شدنش برام جذاب بود اما الان موقعیتی واسه غش و ضعف نداشتم که دست روی دستش گذاشتم.
- لطفا ...

انگار این بار جدی جدی دلش به حالم سوخت که رضایت داد.

لباسم تا بالای ش....کمم رفته بود و خجالتم داشت بیشتر می‌شد و اخم های دکتر که دستگاه رو روی ش...کمم می‌کن اون ژل سرد فشار میداد، بیشتر توی هم می‌رفت.

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت151

زیور شاید زن شجاعی بود اما نمیتونست روی حرف چاووش خان حرفی بزنه مخصوصا اگر اینجوری با تحکم باهاش صحبت می‌کرد.
- هوف باشه ...

چاووش خان با با اشاره سرش به اتاق، لب زد:
- برو جاتو پهن کن!

تنهاشون گذاشتم و سمت اتاق رفتم.
اینجا یک تخت دو نفره بود و یک بخاری که جای من درست کنار همون بخاری و کنار تخت بود.

از توی کمد تشکی بیرون آوردم و جام رو انداختم که چاووش خان داخل اتاق اومد و کتش رو روی تخت انداخت.
- من و زیور یه پتو بسمونه، اینو بنداز روت یخ نزنی!

پتویی نرم رو دستم سپرد که لبخندم کش اومد.
- ممنون.

خوشحالیم زیاد دوام نیاورد وقتی به خودم اومدم که قراره اون ها از یک پتو مشترک استفاده کنن و فاصلشون کمتر میشه.
هرچند اگر اینجا‌ نمیخوابیدم این نزدیکی خیلی بیشتر بود.

هرچند بعدی نبود که زیور مراعات حضور منو نکنه.
- شام بخور بعد بخواب!

حرف چاووش خان باعث شد سر تکون بدم و لب بزنم:
- شکلات خوردم، دیگه سیرم ...شما راحت باشید.

سر جام توی تشکی که هنوز سرد بود جا گرفتم.
نفس تنگی باعث شد بافتم رو در بیارم و با لباس بی آستینی زیر پتو بخزم که زیور هم داخل اومد.
- یکم دیگه روت باز بشه کلا همه لباس هاتو در میاری ...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_164


خودش درب رو باز کرد و مقابلش ایستاد.

- چیه؟

بهش خیره شدم.
باز هم از جز لباس زی.ر چیزی به تن نداشت که باعث خجالتم شد.

- میشه اون باد بزن رو بدید من موهامو خشک کنم.

از حرفم متعجب شد و داخل اتاق رو نگاه انداختم.

- من بادبزن ندارم.

اسمش یادم نمی اومد که سر داخل اتاقشون کشیدم و به روی میز اشاره کردم.

- منظورم اونه!

با پوزخند تو گلویی دست میون موهاش کشید.

- اون یه وسیله شخصیه، نمی‌تونم بدمت!

اگر نمیخواست بهم بده اجباری نبود اما باید میگفتم این دستوری چاووش خان بوده.

- اما آقا چاووش بهم گفت.

چشم توی حدقه چرخوند و اشاره زد.

- بیا خودم برات خشک کنم، نزنی به سرت شپش مپش نداشته باشی.

داخل رفتم و با دیدن اتاق به هم ریخته، چشم لوچ کردم.

- بشین رو صندلی.

کنارش وقتی اینجوری داشت بدون لباس مقابلم ظاهر میشد احساس شرم‌ کردم نگاهم رو به لوازم آرایش روی میز دوختم.

صدای دستگاه بلند شد و طوری موهام کشیده شد که بی اختیار جیغم بالا رفت.

- آخ!

زیور از آینه بهم زل زد

- چته؟ من که هنوز کاریت نکردم.

ادامه پارت هیجانی تو چنل زیر گذاشته میشود 😈سریع عضو شید🥶👇🏻
@khabarfori_vpn
@khabarfori_vpn
@khabarfori_vpn

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت158


لرزش صدای مشهود تر شد که لب باز کردم.

- چشم!

اگر خواسته اون چنین چیزی بود من موظف بودم اجرا کنم.
وظیفه داشتم احساساتم رو نادیده بگیرم و سر سنگین تر باشم.

قدمی فاصله گرفتم که زیر لب زمزمه کرد:

- کاش انقدر مظلوم نبودی!

من مظلوم به نظر میرسیدم؟
شاید از نظر بقیه اینطور بودم و فقط خودم متوجه‌ش نمی‌شدم.
آروم و قدم به قدم عقب رفتم که از جاش بلند شد و سمت اتاق خواب رفت‌.

الان جایز بود من اونجا برم؟ اونم وقتی گفته بود ازش دوری کنم؟
لب هام رو با آب تر کردم و نزدیک اتاق رفتم‌.
مردد جلوی درب ایستادم که از اتاق صدای زیور اومد:

- ب.غلم نکن چاووش، امشب ازت شکارم!

پس چاووش خان برای همین اینجوری کرد.
اون من دو تهدیدی برای زندگی و عشقش با زیور میدید و من بهش حق میدادم.
حالا فرصت دلجویی پیدا کرده بود و من به خودم اجازه نمی‌دم بعد از اون قولی که دادم اینجوری وارد بشم.

لب گزیده از درب فاصله گرفتم و با وجود سرمای هوا، توی سالن روی مبل دراز کشیدم.

بازو های عریانم باعث میشد دلم بخواد توی اتاق برگردم و زیر قولم بزنم که غیبت طولانی مدتم باعث پژواک صدای چاووش خان شد:

- واس چی اینجا خوابی؟ برو کنار بخاری ...خط و خش روت بیوفته باس جواب دایه رو بدم!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک #چَنگم_نَزن_وحشی
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت148


من داشتم خیلی عادی شکلات می‌خوردم اما به نظر می اومد چاووش خان برداشت دیگه ای از رفتار من کرده.
- مگه مرد ها هم ویار میکنن؟

دستی به صورتش کشید و پوست گُر گرفتش رو لمس کرد.
- د وقتی زنشون اینجوری جلوشون شکلات میخوره و نا.ز و عش.وه میاد، ویار که هیچی ...دو شکمم میزان!

بی اختیار نخودی خندیدم و دست جلوی دهنم گرفتم.

- چجوری می‌زان؟ از کجا؟

یقه پیراهنش رو باز کرد.
هوا به این سردی چاووش خان گرما گرماش کرده بود.

- مزه نریز بچه، بلند شو از روی زمین تا سرما نخوردی.

پس اون فقط نگران سرما نخوردن زیور نبود، گاها نگران منم میشد.
از روی زمین بلند شدم و لی.سی به لب های شکلاتیم زدم و روسریم رو دور از چشم زیور باز کردم.

شکلاتم رو سمت چاووش خان گرفتم.
شاید اون دهنی منو دوست نداشت بخوره اما خب آدمی که ویار داشت این چیزا حالیش نمیشد.
گاز زد ...درست به همون نقطه ای که من مکی.ده بودم.

- وای دهنی بود ...خدا مرگم، ببخشید ...

شکلات رو توی دهنش به بازی گرفت و پوزخند زد:

- من تا حلقتو بو.س.ی.دم، الان از چی اینجوری سرخ شدی؟

لب هام رو داخل دهنم کشیدم و با صدای آرومم سمتش خم شدم و پچ زدم:

- آخه اینجوری شکلاته مزه منو میداد!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_171


دلم می‌خواست چیزی که مال من بوده رو ازش بگیرم اما نه از روی لجبازی.

- اگر ...اگر که لازمش ندارید، میدید به من؟!

اخمی توی هم کشید و جعبه رو کنارش جا داد.

- نه! چیزی که چاووش برام بگیره رو به کسی نمیدم، حتی اگر نیاز نداشته باشم.

آروم لب گزیدم که نگاه دایه روم چرخید.
پس پول هایی که بابتش به چاووش خان داده بودم چی؟
نکنه واقعا این برای من نبود؟

از جا بلند شدم و سمت پله ها قدم برداشتم که زیور پشت سرم اومد.
از من جلو زد و با کفش های پاشنه بلندش، آواز آزار دهنده ای سر داد که نگاهم روی پله ها ثابت موند.

قبل از این که بخواد به پله آخر برسه انگار پاهاش لرزید و برای لحظه ای تعادلش رو از دست داد.

از ترس این که مبادا بیوفته، خودم رو دخالت دادم و پشتش رو گرفتم که دستش توی هوا چرخید و طوری پسم زد که بی اختیار روی پله ها روونه شدم.

دنیا برام تیره و تار شد و فقط ضربه هایی که پیاپی داشت از طریق پله ها به کمر و شکمم می خورد، باعث دردم شد.

صدای جیغم توی گوش های خودم پیچید و در نهایت طوری که انگار تمام استخون هام درهم شکسته باشه، به لگد روی زمین جا گرفتم.

- خدا مرگم، چی شدی؟

صدای دایه توی گوشم پیچید اما قادر به جواب دادن نبودم.
درد باعث میشد گریه هام از اختیار خارج بشه و فقط بی جون و نگران نالیدم:

- بچه‌م!
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت_179

- چند سالته؟

میون اشک هام جواب دادم:
- هجده!

نگاه دکتر به من بود و نگاه من روی اون تلویزیون کوچیکی که سیاه و سفید نشون میداد.
- نبض نداره ...بهش آسیب رسیده!

تنم مسخ شد.
نبض نداشت؟ یعنی چی؟
- خوب میشه؟ مگه نه؟

دست چاووش خان مشت شد و سرش رو پایین انداخت که دکتر تاسف بار سر تکون داد.
- نه! جفت باید از بدنت خارج بشه ...

قلبم از حرکت و تپیدن ایستاد.
دنیا برام تیره و تار شد و چشم هام جز سیاهی چیزی ندید ...

***
- میتونید ببریدش خونه، جفت از بدنش خارج شده ...این داروی هارو سر وقت بخوره که رحمش دوباره بتونه باردار بشه.

گوش هام قادر به دقیق شنیدن نبود و صداها و نور ها برام غیر قابل تفکیک ...

بی جون به پلک هام دستور باز شدن دادم و همزمان درد توی پایین تنه‌م پیچید.

نور سفیدی چشم هام رو اذیت کرد که ناچار دوباره بستمش‌ و صداش چاووش خان توی گوشم پیچید:
- بیدار شدی؟

صداش مهربون بود اما اعماق لحنش غم داشت.
قادر به جواب به سوالش نبودم و با ته مونده انرژیم پرسیدم:
- بچه‌م!؟

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک
مامان رمان مامان رمان ۸ ماهگی
#چَنگم_نَزن_وحشی ❌🤫
#پارت157

حرف هاش برام سنگین بود.
انقدر سنگین که برای درکش نیاز داشتم چند ثانیه توی سکوت، مات و مبهوت بهش خیره بشم و در نهایت با لکنت به حرف اومدم:
- ب ...ببخشید‌...من نمی‌خواستم که ...

میون کلامم پرسید و بازوم رو کشید.
طوری منو روی مبل نشوند که بی درنگ تعادلم رو از دست دادم و قبل از این که روی مبل فرود بیام، روی پاش نشستم.
- نمیخواستیو منو به این روز انداختی؟ نمیخواستیو خواب و زندگی واسه من نذاشتی؟

بی تعلل از روی پاش بلند شدم.
امشب ازش میترسیدم.
لحن صداش بر خلاف تمام روز، مهربانانه نبود.
انگار داشت از من شکایت چیزی رو میکرد که اختیاری توش نداشتم.

- من ...من الان باید چیکار کنم؟

بازوم رو رها کرد.
دستی میون موهاش کشید و در نهایت ته ریشش رو لمس کرد.
- ازم دور باش، یه جوری که خیال کنم هنوز زن داداشمی ...جلوی من لباس قشنگ نباش، جلوی من موهاتو باز نکن، نا.ز و عشو.ه نیا که من عادت ندارم اسیر دختر باشم.

ولی من هیچ کدوم از این کار هارو عمدی نکرده بودم.
این که چاووش خان حالا از من میخواست دور بشم بیشتر عذاب آور بود.
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
تب ریفلاکس کولیک بازی با کودک پوشک ریفلاکس