تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻

تصویر
۱۰ پاسخ

دقیقاا منم اخراش از درد جیغ میزدم دست خودم نبود😂 با این حال پرستارا خیلی خوششون اومده بود میگعتن خوب همکاری کردی آفرین .. البته این تو زایمان دخترم بوده الانم امیدوارم راحت باشه زایمانم

اینجاشو قشنگ درک کردماااا
یاد زایمان خودم افتادم دردهایی ک جیغ میزدم اما خودم متوجه جیغام نبودم اصلا وقتی ماما گفت ک جیغ نزن زور بزن تا بچت خفه نشده متوجه شدم ک جیغ میزنم ولی خب دست خودم نبود🥲🫠

قدمش مبارک عزیزم.خودت انتخاب کردی طبیعی زایمان کنی؟؟

مرسی که تجربه خودت رو با ما به اشتراک میزاری🥲🤍

ماما دهانه ی رحمو باز میکرد؟؟؟!!

آخی جوری ک تو تعریف میکنی انگار خودم دارم زایمان میکنم اینقدر ک رفتم تو حس😍

تک تک لحظه هایی که داشتم می‌خوندم خاطرات خودم رو مرور کردم
احسنت بر تو مادر شجاع و جسور
قلمت هم خیلی زیباست نوع بیان و نگارشت عالیه

عزیزم برش نزدن؟

مبارکه گلم

ای جونم میفهمی چی میگی مبارکه

سوال های مرتبط

مامان جانا 🩷 مامان جانا 🩷 ۲ ماهگی
داستان زایمان من :

پارت اول
روز ۱۸ فروردین ساعت ۲ ظهر بود کیسه آبم سوراخ شد. رفتم بیمارستان و با معاینه و گرفتن nst و با دو سانت دهانه رحم بستریم نکردن گفتن بروچند ساعت بعد بیا اما من چون خیلی آبریزش داشتم گفتم نه ومبستریم که کردن ساعتای ۸ شب به بعد سرم فشار زدن تا ساعت ۲نصف شب تا اینکه دردام بیشترو بیشتر میشد اما اون وسطا اپیدورال هم زدم  درد کمتر شد اما به مرور که دهانه رحمم باز میشد و با معاینه هایی که انجام میدادن درد میومد سراغم
و در اخر که فول شد به زور زدن رسید با هر دردی که میومد میگفتن زور بزن اما من هرچی زور میزدم نمیشد تا اینکه سر بچه تو حلقه گیر کرده بود و ضربان قلب بچه داشت افت میکرد و چهارتا ماما و همینطور دکتر خودمم اومد بالاسرم دو نفرشون  فقط به شکمم فشار میاوردن از اونورم با دست رحمم رو باز میکردن و فشار میدادن خیلی بد رفتار میکردن تو اون شرایط من زور میزدم اما اونا سرم داد میزدن که خانم بچت داره از بین میره زور بزن

ادامه پارت بعدی
#بارداری # فرزندپروری
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۲ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود
مامان لیانا خانم 😍 مامان لیانا خانم 😍 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دوم
اصلا تو درداتون داد نزنید بدتر میشه فقط نفس بکشید تند تند دم و بازدم ، ساعت ۱۱:۳۰ ماما اومد و رفتیم اتاق خصوصی خیلی عالی بود خانم رحیم دل بلافاصله دکتر اومد معاینه کرد گفت اینکه ۸ سانت شده 😂 تعجب کرده بود گفت خیلی خوب پیشرفت داشتی ، بعدم حس فشار داشتم خیلی درد تو کمرم بود ، هر لحظه حس میکردم الان بچه میاد بیرون خیلی حس فشار داشتم ،ساعت ۱۲:۳۰ من فول شده بودم و بعد از اون ماما گفت فقط زور بزن جوری که انگار میخوای مدفوع کنی ،زورت هم باید حساب شده باشه الکی فشار نیار به خودت ، من فقط نفس عمیق میکشیدم و زور میزدم ، توصیه من به شما اصلا جیغ نزنید تو این لحظه و فقط سینتون رو بچسبونین و نفس عمیق بکشید و زور بزنین ، فقط هم موقع درد زور بزنید ، خلاصه زور میزدم کله بچه میومد بیرون دوباره می‌رفت تو 😂😂 دیگه ساعت ۲ رفتم اتاق زایمان ، شکممو فشار دادن بچه اومد بیرون ، بهترین حس دنیا بود یعنی
من خودم به شخصه مثل چی از زایمان طبیعی میترسیدم ولی بستگی به بدنتون و آمادگی شما برای زایمان داره اونقدرا هم که برا خودم بزرگش کرده بودم سخت نبود ، تونستم کنترل کنم دردامو خداروشکر زایمانم خوب بود بیمارستان هم از لحاظ رسیدگی عالی بود ، حتما حتما مامای همراه بگیرین واقعا خیلی تاثیر داره ، دکترمم خانم سجاد نیا بودن ولی روز زایمان خانم دکتر میروکیلی اومدن بالا سرم ، و تمام 😁
مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_پنج
همسرم همش دستم رو گرفته بود و میبوسید و سعی میکرد یکم آرومم کنه و من فقط میگفتم اینم میگذره... اینم میگذره... امشبم تموم میشه! واقعا کلافه شده بودم تا اینکه نزدیکای ۱۰:۲۰ ماما ازم خواست که زور بزنم. هنوز دکترم نرسیده بود و من فکر میکردم بدون دکترم قراره زایمان کنم. کلا نگران خیلی چیزای بیخود بودم اون شب 😂 مامای بیچاره هی میگفت نه وایمیسیم دکتر بیاد نگران نباش. خیلی مهربون و خوش اخلاق بودن در کل. نکته جالبش این بود که تولد مامام هم بود اون شب و خیلی دوست داشت تاریخ تولد پسر منم مثل خودش باشه 😁 من چند تا زور زدم تا بالاخره دکترم اومد. کاملا دست ماما رو حس میکردم که دو طرف واژنم رو گرفته بود و بازش کرده بود. پسرم وارد کانال زایمان شده بود. همش ازم میخواستن به جایی که دست ماما هست زور بزنم و فشار وارد کنم. ماماها همش تشویقم میکردن. حتی سوپروایزر بیمارستان اومده بود توی اتاق زایمان من و سعی میکرد با سوال پرسیدن حواسم رو از درد پرت کنه. واقعا بخش زایمان بیمارستان آرام فوق العاده بودن. همه کار کردن برای اینکه من زایمان خوبی داشته باشم. یکی دیگه از ماماها روی شکمم چند بار فشار آورد که دردش جهنمی بود! اینجا بود که من کنترل خودم رو از دست دادم و جیغ کشیدم. مبخواستن زودتر پسرم به دنیا بیاد تا آسیبی نبینه.
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ روزهای ابتدایی تولد
مامان آقا مهدیار💚 مامان آقا مهدیار💚 ۱۲ ماهگی
پارت ۹:من موقع تنفس ها کم میاوردم و واقعا از یه جایی به بعد انگار نمیتونستم نفس عمیق بکشم ولی حضور همسرم و یادآوری هاش باعث میشد یادم بیاد باید چیکار کنم.
ماما میومد معاینه من یهو شدم ۶ سانت با افاسمان بالا،خداروشکر ماما تجربه داشت و وقتی دید که پیشرفتم خوبه دیگه خودش پی اپیدورال نگرفت منم حال نداشتم بگم مسکن میخوام،فکر کنم حدود یه ربع من ۸ سانت شدم و کم کم احساس زور بهم میومد.
میدونستم موقعی که فول نشدم نبایدزور بزنم پس با تنفس سعی میکردم رد کنم اما وقتی احساس زور شدید شد داد زدم ساراااا (اسم ماما)بیا احساس زور دارم که دیگه نزدیک فولی بودم ،دهانه رحمم یه مقدار لبه داشت که با معاینه برطرف شد خداروشکر.
اگر اشتباه نکنم نزدیک ساعت یک ونیم ،دو بود که دکترواومد و من احساس زور داشتم وفول شدم فقط زور میزدم تا ادامه روند هم پیش بره،موقع زور زدن هوشیار تر بودم و قشنگ یادمه.
هر چی توان داشتم میذاشتم ،کم کم به فشار میومدم و احساس دفع مدفوع داشتم که دکترم گفت همزمان هم برم دستشویی شکم خالی کنم هم زور بزنم،انقد شدت فشار زیاد بود که موقع برگشتن از دستشویی دست شوهرم میگرفتم و توحالت چمباتمه دو تا زور محکم زدم،بعدش اومدم رو تخت و کم کم نزدیکی کرون کردن بودم،ماشالله همسرم مثل یک ماما فعال بود تو اتاق و کمک میکرد هم به من هم به دکتر هم به ماما😄
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 5️⃣ از تجربه زایمان طبیعی
خلاصه بعد از معاینه دکتر منو بردن اتاق درد ساعت حدودا سه و نیم ظهر بود اونجا دو تا زن دیگه هم بودن یکی در حال ورزش کردن روی توپ با دهانه رحم شش سانت یکی هم با بچش نشسته بود منتظر که بیان و به بخش انتقالش بدن من اون زمان هنوز دردم اونقدر زیاد نبود بخوام داد بزنم اما درد داشتم
دوباره گفتن بخوابم که ان اس تی بگیرن و بچه باز هم همچنان حرکت نداشت
اون زنه رو با بچش به بخش انتقال دادن و من یکم خیالم راحت تر شد از بابت صدا دادن ساعت حدودای ۴ بود که دیدم اون یکی که دهانه رحمش شش سانت بود احساس مدفوع داشت و صداشون زد و ماما همراهش امد و کلی زور زد و فول که شد رفت اتاق زایمان و بعد نیم ساعت امد و اونم رفت و من تنها موندم با دهانه رحم ۴ سانت و نیم رو به پنج سانت با ان اس تی ای که بهم وصل بود و باید تکون نمیخوردم و رو کمرم میخوابیدم اما نمیتونستم دردام زیاد شده بود صدام در امده بود هر چی سعی میکردم با تنفس کنترل کنم نمیشد و مدام بهم میگفتن دم و بازم انجام بده اما با اینکه تلاش میکردم بازم سخت بود
ترشح خونی و موکسی هی بیشتر میشد
هی احساس ادرار داشتم و میرفتم سرویس و کلی درد میکشیدم و به زور میومدم بیرون ازم نمونه گرفتن که به زور رگمو پیدا کرد و هر دو دستام افتضاح کبوده و هنوز خوب نشده...
مامان حسین مامان حسین ۱۰ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی
#پارت_سوم

تا ساعت ۳ شدم ۶ سانت که دردام دیگه شروع شد😢
ساعت ۴ شدم ۷سانت درد بیشترشد
ساعت۵ شدم ۸سانت دردام شدت گرفت🥲و ازبس هی معاینم میکردن درد هم داشتم کلافه شده بودم و جیغ میزدم .
ساعت ۶ شدم ۹سانت اینجا دیگه خسته شدم هم از ورزش هم از درد وکلا بیحال بودم و هنش داشت خوابم میبرد🥱 درحالی که باید زور میزدم تا سربچه بیاد بیرون😵‍💫
ساعت ۷ دیگه ماما پاهامو بالاگرفت و نهایت زور و انرژیمو زدم و شدم ۱۰ سانت و فول و موهای بچه معلوم بود.👦🏻
سریع بردنم اتاق زایمان ، با زور اول سرش و با زور دوم بدنش یهو لیزخورد بیرون و به تمام معنا رااااااااحت شدم از درد
دیگه گذاشتنش رو سینم بدنمو با دستاش لمس میکرد انگشتمو و گرفت و شروع کرد به شیر خوردن🥺 بهترین حس دنیا بود ، ان شاءالله قسمت همه منتظرا

❗️نمیدونم چندتا بخیه خوردم ولی ماما بهم گفت نسبت به بقیه ی مامان اولیا که طبیعی هستن تو کمتر بخیه خوردی و همینطور خیلی مقاوم بودی و همکاری میکردی (دردارو با تنفس رد میکردم جای جیغ که خیلی تاثیر داشت ، یجاهایی که جیغ میزدم دردم قطع نمیشد و بدتربود)
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۸

بعد از اینکه ۴ سانت شدم، برام سرم وصل کردن و ماما همراه بهم گفت:

«بیا دستاتو بگیر لبه تخت و اسکات بزن.»

واقعاً اون لحظه‌ها ترکیب عجیبی بود…

هر وقت درد می‌اومد، فقط دم و بازدم؛
و هر وقت درد تموم می‌شد، اسکات!

کم‌کم که جلوتر می‌رفت، فاصله‌ی دردها کمتر و کمتر می‌شد. انگار فرصت نفس کشیدن هم داشت ازم گرفته می‌شد.

یه جایی رسید که حس می‌کردم هر نفسی که میاد، شاید آخرین نفسم باشه… و همون‌جا شیطونِ ذهنم شروع می‌کرد به وسوسه کردن:
«بیخیال این زایمان طبیعی… چرا داری اینو ادامه میدی؟» 😅

از یه طرف درد، از یه طرف صدای جیغ‌های بلوک زایمان… همه چی قاطی شده بود. بین اینکه فقط دوام بیارم یا تمرکزم رو حفظ کنم، مدام باید یکی رو انتخاب می‌کردم.

با این حال چند بار معاینه شدم و هر بار می‌گفتن:
«داری عالی پیش میری.»

همین یه جمله، یه لحظه بهم جون دوباره می‌داد.

وسط همین روند، یه ماما اومد داخل و یه وسیله شبیه یه لوله باریک وارد کرد و گفت:

«می‌خوام کمک کنم زودتر زایمان کنی.»

و کیسه آبم رو پاره کرد.

حسش عجیب بود… هم یه جور نگرانی، هم یه جور فهمیدن اینکه دیگه واقعاً مسیر جدی‌تر شده.

بعد از اون، روند دردها باز هم شدیدتر و منظم‌تر شد…

تا اینکه حدود ساعت ۱۲ ظهر، به ۶ سانت رسیدم. 🤍

و اونجا بود که فهمیدم مسیر اصلی تازه داره خودش رو نشون میده… 👶🏻✨

ادامه دارد... 🍼💙
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۵:
ساعت ۷ بستری شدم و تا ۸ درد کشیدم اما قابل تحمل بود پرسیدم کی اپیدورال میشم گفتن ۴ سانت
ساعت ۸ گفتن ۴ سانت شدی و الان دکتر بیهوشی میاد اپیدورالت رو میزنه
اویدورال رو که گرفتم ۸ تا ۹ یکم خوابیدم و واقعا حس خوبی بود نه درد نه فشار هیچی خوابمم میومد شب قبل نخوابیده بودم یبارم همسرم و مامانم اومدن و یکم پیشم موندن.
اما ساعت ۹ فشارهام شروع شد درد نداشتم فقط فشار و ناخودآگاه زور میزدم اصلا دست خودم نبود فشار که میومد زور میزدم ( همیشه میترسیدم بلد نباشم چطور زور بزنم )
ماما کمکم میکرد و واقعا عالی بود میکفت چیکار کنم چجوری نفس بگیرم چجوری فوت کنم و ...
یخوام بگم راحت بود نه نبود و واقعا مرحله ی فشارها و زورها سختی خودش رو داشت ساعت که ۱۰ ، ۱۰:۱۵ شد ماما گفت فولی بنظر من دیگه زور نزن دکتر داره میاد منم دارم موهاشو میبینم
اما دست خودم نبود همین که فشار میومد ناخودآگاه زور میزدم
یکی دوبار ماما یچیز تیز بهم میزد و میگفت اینو حس میکنی منم میگفتم درد نداره ، اونموقع نمیدونستم چیکار میکنه اما فکنم داشت برش میزد ...
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩