تجربه زایمان طبیعی من #پارت_پنج
همسرم همش دستم رو گرفته بود و میبوسید و سعی میکرد یکم آرومم کنه و من فقط میگفتم اینم میگذره... اینم میگذره... امشبم تموم میشه! واقعا کلافه شده بودم تا اینکه نزدیکای ۱۰:۲۰ ماما ازم خواست که زور بزنم. هنوز دکترم نرسیده بود و من فکر میکردم بدون دکترم قراره زایمان کنم. کلا نگران خیلی چیزای بیخود بودم اون شب 😂 مامای بیچاره هی میگفت نه وایمیسیم دکتر بیاد نگران نباش. خیلی مهربون و خوش اخلاق بودن در کل. نکته جالبش این بود که تولد مامام هم بود اون شب و خیلی دوست داشت تاریخ تولد پسر منم مثل خودش باشه 😁 من چند تا زور زدم تا بالاخره دکترم اومد. کاملا دست ماما رو حس میکردم که دو طرف واژنم رو گرفته بود و بازش کرده بود. پسرم وارد کانال زایمان شده بود. همش ازم میخواستن به جایی که دست ماما هست زور بزنم و فشار وارد کنم. ماماها همش تشویقم میکردن. حتی سوپروایزر بیمارستان اومده بود توی اتاق زایمان من و سعی میکرد با سوال پرسیدن حواسم رو از درد پرت کنه. واقعا بخش زایمان بیمارستان آرام فوق العاده بودن. همه کار کردن برای اینکه من زایمان خوبی داشته باشم. یکی دیگه از ماماها روی شکمم چند بار فشار آورد که دردش جهنمی بود! اینجا بود که من کنترل خودم رو از دست دادم و جیغ کشیدم. مبخواستن زودتر پسرم به دنیا بیاد تا آسیبی نبینه.

۱ پاسخ

چه جالب و بیشتر از این نگاه شما به همه چی قشنگ بود منم تجربه زایمان طبیعی رو دارم واقعا انقدر وحشتناک نیست که بقی ازش یه غول ساختن اگه مادر به فکر بچه و خودش باشه حتما از پسش برمیاد درد ها رو تعمل میکنه الان شما جوری زایمان کردی مثل این میمونه که تو خونه زایمان کردی چون برات کارخاصی انجام ندادن نه بیحسی نه چیزی فقط مراقبت ها بود که هر لحظه اتفاقی بیوفته سری وارد عمل بشن
من تجربه زایمان تو خونه رو داشتم و هم بیمارستان
دخترم بچه اول. تو خونه بدنیا اومد پیش یه ماما. سن و سال دار ولی بیمارستان برا دومی رفتم. هیچ ترسی نداشتم هیچی. گفتم من وقتی اپلی رو تونستم بعد این دیکه چیزی نیست

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_شش
هر موقع ازم میخواستن که زور بزنم من با تمام وجودم زور میزدم و این وسط نگران اینم بودم که همسرم داره همه این داستانا رو میبینه 😂 انقد صحنه وحشتناکی بود و من از آپادانا درد بی اختیار اشک میریختم که بنده خدا به گوشه وایساده بود و با نگرانی نگاهم میکرد. دکترم باهام صحبت میکرد تا من یکم درد رو فراموش کنم‌. بهم میگفت فیزیولوژیک ترین زایمان ممکن رو داری انجام میدی چون هیچ مسکنی نداشتی. انگار که عین قدیما توی کوه زایمان کرده باشی 😂 به خاطر تحمل دردم و همراهی که باهاشون داشتم هی تحسینم میکردن تا من انرژی بیشتری برای زور زدن بگیرم. باورشون نمیشد که زایمان اولمه و انقدر خوب پیشرفت داشتم. در نهایت ساعت ۶:۳۰ پا به بیمارستان گذاشتیم و ساعت ۱۰:۳۵ پسر من بعد از ۴ ساعت به دنیا اومد‌. همین که پسرم رو روی شکمم گذاشتن انگار دردام قطع شد و من بهترین حس دنیا رو داشتم‌. اشکام همینجوری بدون اینکه بخوام میومدن و من با پسرم صحبت کردم. ماما چند بار به پشتش زد و پسرم شروع کرد به گریه کردن. پسرم رو بردن توی یه تخت کوچولو گذاشتن و همسرم پسرمون رو دید و سریع ازش عکس گرفت 😍
مامان آنا مامان آنا ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی، قسمت سوم
من بیمارستان صارم تهران زایمان کردم. کل زایمانم ۴ ساعت نشد و خیلی خوش‌زا محسوب می‌شدم. دکتر دکتر کرم‌نیا بود و از لحظه‌ای که اومد تا بعد تولد بچه کنارم بود و کلی بهم دلگرمی داد. بخیه‌هامم خودش زد و کارش حرف نداره. از اول بارداری هم من رو تشویق و حمایت کرد و واقعاً براش مهمه که کسی که می‌خواد طبیعی زایمان کنه. ماماها و محیط زایشگاه خیلی آروم بود و همه چیز داشت. همسرم از اول کنارم بود و حضورش خیلی تأثیر داشت. من همش نگران بودم که بعد اون همه درد کشیدن نتونم و سزارین بشم که خدا رو شکر اتفاق نیفتاد.
من باز هم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعیه. حالم از کسانی که سزارین شدند خیلی بهتره و احساس می‌کنم خیلی سلامت‌ترم.
برای تحمل اون درد خیلی آمادگی روحی و ذهنی لازمه و من خوشحالم که از پسش براومدم. موقع زایمان به خودم می‌گفتم این همه زن در طول تاریخ تونستن و تو هم می‌تونی و سعی کردم به بدنم اعتماد کنم. امیدوارم همه زایمان راحت و خوبی رو تجربه کنند.
مامان نورا🍼🍬 مامان نورا🍼🍬 ۱ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی
خلاصه دیدن دردام زیادع و همش درحال دادن زدنم گفتن بگین ماماش بیاد شاید بتونه کنترلش کنه مامام اومد و خیلی آرومم کرد ماساژ داد عود روشن کرد آهنگ گذاشت باهام حرف زد خدایش وقتی اومد یکم آروم شدم ساعت هفت و نیم صبح من فول شدم و ده سانت بودم و سر بچه اومده بود شیفت ماماها هشت صبح عوض میشد میگفت زودباش زور بزن تا قبل اینکه شیفتمون تموم شه زایمان کنی هرچی زور میزدم نمیشد انگار نمیتونستم بدنم خالی شده بود اینقد عرق کرده بودم که موهام انگار ازحموم اومدن بودم چهارتا ماما بالا سرم بود ماما همراه خودم خدمه و خواهرم که پرستارع نمیتونستن کنترلم کنن واقعا انگار دست خودم نبود دادم میزدم حتی موهای خودمو میکشیدم میگفتم تورو خدا عملم کنید پول میدم ماما نگاه کرد گفت دختر الان دهانه رحمت پاره میشه بیچاره میشی زود باش شیفت ماماها تموم شد خیلیم آدمایی خوبی بودن دو ماما جدید اومد تازه نفس یکیشون دوتا دستشو گذاشت رو شکم فشار میداد اون یکی معاینه میکرد بچه بیاد اونقد خون از دست دادم که بهم‌خون تزریق کردن
مامان پرنسس دایان👸🏼 مامان پرنسس دایان👸🏼 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی قسمت دوم🤧
دوستان خاطراتم شاید خیلی سخت باشه من نمیخوام رو نظر و احساسات کسی تاثیر بزارم اما امیدوارم هرچی صلاحه رو تجربه کنید
از ساعت ۲تا ۴ من دردهای خیلیی شدیدی کشیدم همیشه تحمل دردم زیاد بود و به این تکیه میکردم که برای زایمان طبیعی امیدوار بودم اما درداش اصلا قابل تحمل نیست🙁 تو یه اتاق خالی با خواهرمم تا ۱۰ سانت تنهایی درد کشیدم و عذاب، ماماها هر بار یکی می اومد و معاینه‌م میکردم که دردش از خود زایمان بدتر بود ،میگفتن هروقت دردت میاد زور بزن اما من اصلا دوست نداشتم زور بزنم چون از ۷،۸ سانت دیگه داشتم رسما پاره میشدم،، بنظرم نباید از اصطلاح پاره شدن هیچ وقت استفاده کرد چون اون حس رو باید تجربه کرد و همینطوری فی‌البداهه توصیفش نکنیم😓
اونقد میترسیدم که دست خواهرمو میگرفتم با خواهش میگفتم توروخدا ولم نکن اونم ترسیده بود حال من خیلی بد بود همش میگفتم دارم میمیرم و واقعا هم تا ۴ صبح بارها مردم و زنده شدم همش خداروصدا میزدم ماماها هم رحم نمیکردن و تنهام گذاشته بودن بهشون التماس میکردم توروخداااا به دادم برسید🥺🥺
مامان عشق مامان عشق ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی( قسمت چهارم و آخر)
اینقدر که وسط دردها از حال میرفتم یادم میرفت کجام و باید چیکار کنم.
از ماما خواستم وقتی که خواستم زور بزنم، اون قسمتی که باید بهش زور بزنم رو با دست لمس کنه تا روش تمرکز کنم، اونم اینکار رو کرد و منم با تمام قدرتم زور زدم. بهم گفت که سر پسرمو میبینه، با این حرفش انرژیم چند برابر شد و زور بیشتری زدم که یهو ماما گفت: فاطمه اینجا رو نگاه کن‌! نگاه کردم دیدم پسر قشنگمونو از بین پاهام آورد بالا و داره میاره بزاره رو سینم. قشنگترین لحظه عمرم بود، هیچ دردی اونموقع نداشتم و پسر قشنگم تو بغلم بود. فقط خداروشکر میکردم. اینطور شد که پسرمون ساعت ۹:۵۰ دقیقه شب ۳۰ اسفند به دنیا اومد. بعدش دکتر اومد و بی حسی موضعی زد و بخیه هام رو زد.
حدود دو ساعتی پسرم روی سینم بود وبعدش آمادش کردن. منم به همراه یک خانم دیگه دوش سریع گرفتم و با پسرم و همسرم به اتاقم توی بخش منتقل شدیم. اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. من همیشه خیلی زیاد ترس از زایمان داشتم ولی سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم راجبه زایمان تا بتونم کمی به ترسم غلبه کنم و از اینکه انجامش داده بودم و پسرم کنارم خوابیده بود از خوشحالی خوابم نمیبرد.
با آرزوی سلامتی برای همه ی مامانا و بچه های قشنگشون🩷🩵
مامان کوچولو مامان کوچولو قصد بارداری
پارت دوم
خلاصه دوز آمپول فشار رو هعی زیاد کردن دردام از ساعت ۸ دیگ شدید بود همزمان معاینه تحریکی هم میکردن وحشتناک بود دیگ میگفتم توروخدا سزارینم کنید دکترم میگفت نه لگنت خوبه ماما همراه تند تند گل مغربی میذاشت معاینه میکرد با درد شدید ورزش میکردم از ساعت ۸ شب تا ۱۲ نصف شب رسیدم به ۹ و ۹ و نیم سانت گفتن بچه بالاست زور بزن هرموقع درد داشتی همچنان دستگاه انقباض نشون نمیداد دوز آمپول فشار رو بیشتر میکردن و من میگفتم درد دارم فک میکردن خیلی ناز دارم و الکی میگم دیگ شروع کردم زور زدن از ساعت ۱۲ تا دو نیم تو حالت های مختلف بچه خوب اومده بود تو لگن گفتن بیا روی تخت هرموقع درد داشتی زور بزن من درد داشتم میگفتم زور بزنم میگفتن نه هنوز شدتش بالا نرفته از روی دستگاه میگفتن بعدش دردم قطع میشد دوباره شروع می‌شد دکتر دید دردام تو دستگاه کمه باز دوز آمپول فشار رو برد بالا منم درد داشتم زور زدم یهو گفت نه نه نزن داره میاد بیرون پارگی میدی سریع رفتن قیچی و وسایل آوردن با ۴ تا زور آروم ولی متداوم پسرم به دنیا اومد و گذاشتنش روی دلم خیلی لحظه خوبی بود دردام تموم شد ولی فک کنم خیلی بخیه خوردم چون پرسیدم نگفتن وای در کل چیزی که زایمان من رو سخت کرد این بود که تا موقع زایمان نذاشتن چیزی بخورم چون احتمال سزارین میدادن تمام بدنم یخ میکرد و میلرزید توانم برای تحمل درد کم میشد و اینکه درد معاینه تحریکی از خود زایمان خیلی بیشتره بدن من مقاومت میکرد در برابر آمپول فشار و کلا زایمان سختی رو داره اما ممنون از دکترم که نذاشت سزارین بشم و ماما های بیمارستان هم واقعا خوش اخلاق بودن هوامو داشتن
دیگ تاریخ ۲ دی ماه ۱۴۰۴ ساعت سه و ربع نصف شب پسرمو دادن بقلم و من مامان شدم
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۵:
ساعت ۷ بستری شدم و تا ۸ درد کشیدم اما قابل تحمل بود پرسیدم کی اپیدورال میشم گفتن ۴ سانت
ساعت ۸ گفتن ۴ سانت شدی و الان دکتر بیهوشی میاد اپیدورالت رو میزنه
اویدورال رو که گرفتم ۸ تا ۹ یکم خوابیدم و واقعا حس خوبی بود نه درد نه فشار هیچی خوابمم میومد شب قبل نخوابیده بودم یبارم همسرم و مامانم اومدن و یکم پیشم موندن.
اما ساعت ۹ فشارهام شروع شد درد نداشتم فقط فشار و ناخودآگاه زور میزدم اصلا دست خودم نبود فشار که میومد زور میزدم ( همیشه میترسیدم بلد نباشم چطور زور بزنم )
ماما کمکم میکرد و واقعا عالی بود میکفت چیکار کنم چجوری نفس بگیرم چجوری فوت کنم و ...
یخوام بگم راحت بود نه نبود و واقعا مرحله ی فشارها و زورها سختی خودش رو داشت ساعت که ۱۰ ، ۱۰:۱۵ شد ماما گفت فولی بنظر من دیگه زور نزن دکتر داره میاد منم دارم موهاشو میبینم
اما دست خودم نبود همین که فشار میومد ناخودآگاه زور میزدم
یکی دوبار ماما یچیز تیز بهم میزد و میگفت اینو حس میکنی منم میگفتم درد نداره ، اونموقع نمیدونستم چیکار میکنه اما فکنم داشت برش میزد ...
مامان آیه 🌱 مامان آیه 🌱 روزهای ابتدایی تولد
مامان عرفان مامان عرفان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد