تجربه زایمان طبیعی( قسمت چهارم و آخر)
اینقدر که وسط دردها از حال میرفتم یادم میرفت کجام و باید چیکار کنم.
از ماما خواستم وقتی که خواستم زور بزنم، اون قسمتی که باید بهش زور بزنم رو با دست لمس کنه تا روش تمرکز کنم، اونم اینکار رو کرد و منم با تمام قدرتم زور زدم. بهم گفت که سر پسرمو میبینه، با این حرفش انرژیم چند برابر شد و زور بیشتری زدم که یهو ماما گفت: فاطمه اینجا رو نگاه کن‌! نگاه کردم دیدم پسر قشنگمونو از بین پاهام آورد بالا و داره میاره بزاره رو سینم. قشنگترین لحظه عمرم بود، هیچ دردی اونموقع نداشتم و پسر قشنگم تو بغلم بود. فقط خداروشکر میکردم. اینطور شد که پسرمون ساعت ۹:۵۰ دقیقه شب ۳۰ اسفند به دنیا اومد. بعدش دکتر اومد و بی حسی موضعی زد و بخیه هام رو زد.
حدود دو ساعتی پسرم روی سینم بود وبعدش آمادش کردن. منم به همراه یک خانم دیگه دوش سریع گرفتم و با پسرم و همسرم به اتاقم توی بخش منتقل شدیم. اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. من همیشه خیلی زیاد ترس از زایمان داشتم ولی سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم راجبه زایمان تا بتونم کمی به ترسم غلبه کنم و از اینکه انجامش داده بودم و پسرم کنارم خوابیده بود از خوشحالی خوابم نمیبرد.
با آرزوی سلامتی برای همه ی مامانا و بچه های قشنگشون🩷🩵

۳ پاسخ

ای جان
خداروشکر که به سلامتی و دل خوش پسرتو بغل کردی آخرش مامان شجاع 🥹
چقدر پروسه زایمان برات طولانی شده بود
ورزش و پیاده روی و اینا نداشتی ؟

عزیزم خدا نگهتون داره برا همدیگه

مبارک باشه عزیزم
خداراشکر بسلامتی پسرتون بغل کردین
التماس دعا

سوال های مرتبط

مامان عرفان مامان عرفان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان قـنـد عـسـل😚🍓 مامان قـنـد عـسـل😚🍓 ۸ ماهگی
تجربه ی زایمان پارت 11
اومدن بین دردا ماما منو معاینه کرد
که یهو داد زد باریکلاا فول شده سرش داره میاد
بهم گفت وقتی که دردت یکم ولت کرد استراحت کن نفس عمیق بکش و وقتی که دردت اومد اول ی نفس عمیق بعد سرتو بگیر بالا به شکمت نگاه کن و دستاتو بزار زیر رونات و محکمم زور بزن منم دقیقا همین کارو میکردم.. با زور اول نشد.. با زور دوم هم نشد با زور سوم گفت افرین باریکلاا سرش داره دیده میشه با زور چهارم که با تمام توانم و دردی ک داشتمم زور زدم اول سرش اومد و بعدش کل بدنش عین ی ماهی لیز خورد و دختر قشنگم به دنیا اومد.. لحظه ای که گذاشتنش رو شکمم قشنگترین حس دنیاس.. این لحظه رو برای تمام چشم انتظارا ارزومندم🥺💕
وقتی گذاشتش رو شکمم اون گریه میکرد و من گریه میکردم نمیدونستم گریه ام برای چی بود برای دردی ک داشتم یا برای دیدن دخترم یا برای غمی که تو دلم بود🙂❤️‍🩹 دخترمو برداشتن و لباساشو تنش کردن و اوردنش کنارم. و برام بی حسی زدن و شروع کردن به بخیه زدن.. یکمی درد داشت اماا دردش قابل تحمل بود منم تا وقتی که بخیه میزدن مشغول نگاه کردن دخترم بودم.. 🥺🐣
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۳ ماهگی
بازهم اومدن چند تا ماما و دکتر دستگاه وصل کردن دردام خیلی بد جور چند بار معاینه کردن که ساعت 3که دکتر معاینه کرد گفت 10سانتی دیگه هر موقع درد داشتی فقط زور بزن چون من درد ام زیاد از صبح تا 3جیغ زده بودم دیگه حال نداشتم دکتر گفت هر موقع دردت آومد فقط زور بزن منم همین کار میکردم ولی زور زدم فقط در حد 30ثابنه بود چند تا ماما هم بودن وقتی دیدن من نمیتونم زور بزنم به خوبی که بچه بره پایین یکی از ماما ها از جا شکمم فشار داد با دستش که خیلی درد داشت من اون ماما نمیبخشم چون وقتی من نفس کم می آوردم بازهم فشار میداد دردشش زیاد زیاد بود بازهم من نمی‌تونستم خوب زور بزنم دوتا ماما اومد یکی فششار میاد با دستش یکی شکم رو داشت دکتر نگاه میکرد سر بچه داره میاد یانه که فقط میگفت موهاشو دارم میبینم یکی دیگه جا دکتر بود نگاه کردن گفت زور بزن دیگه کم آورده بودم که هر چی زور میزدم اون ها که شکمم رو فشار میدادن واقعا دردش زیاد بود تا ساعت 4:30همین جوری بود دکتر گفت تا 5زایمان نکنی باید به فکری کنیم
مامان آریان مامان آریان ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۶ ماهگی
مامان آرن مامان آرن ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_شش
هر موقع ازم میخواستن که زور بزنم من با تمام وجودم زور میزدم و این وسط نگران اینم بودم که همسرم داره همه این داستانا رو میبینه 😂 انقد صحنه وحشتناکی بود و من از آپادانا درد بی اختیار اشک میریختم که بنده خدا به گوشه وایساده بود و با نگرانی نگاهم میکرد. دکترم باهام صحبت میکرد تا من یکم درد رو فراموش کنم‌. بهم میگفت فیزیولوژیک ترین زایمان ممکن رو داری انجام میدی چون هیچ مسکنی نداشتی. انگار که عین قدیما توی کوه زایمان کرده باشی 😂 به خاطر تحمل دردم و همراهی که باهاشون داشتم هی تحسینم میکردن تا من انرژی بیشتری برای زور زدن بگیرم. باورشون نمیشد که زایمان اولمه و انقدر خوب پیشرفت داشتم. در نهایت ساعت ۶:۳۰ پا به بیمارستان گذاشتیم و ساعت ۱۰:۳۵ پسر من بعد از ۴ ساعت به دنیا اومد‌. همین که پسرم رو روی شکمم گذاشتن انگار دردام قطع شد و من بهترین حس دنیا رو داشتم‌. اشکام همینجوری بدون اینکه بخوام میومدن و من با پسرم صحبت کردم. ماما چند بار به پشتش زد و پسرم شروع کرد به گریه کردن. پسرم رو بردن توی یه تخت کوچولو گذاشتن و همسرم پسرمون رو دید و سریع ازش عکس گرفت 😍
مامان شیطون بـلا😋💕 مامان شیطون بـلا😋💕 ۲ ماهگی
🌟تجربه زایمان طبیعی🌟
پارت اخر
بعد چند دقیقه که برا من چند قرن بود ماما گفت الان اماده ای چند تا زور بزنی بچه میاد و منو بردن رو تخت اصلی زایمان و پاهارا دادیم بالاو ماما گفت حالا هرچقد دوس داری جیغ و داد بکش😂 و ادامه زور دوتا زور محکم زدم دکتر گفت افرین یدونم بزنی تمومه ولی دیدم با ماما همراه و اونیکی ماما یه چی اروم حرف زدن و ماما رفت قیچی اورد خواستم زور بزنم که گفت واسا 🗣😂 دست بچه کنار گوششو باید یه کوچولو برش بزنیم بی حسی زو و برش و گفت زور بزن من زور زدم و انگار از یهدبلندی سقوط کردم و احساس سبکی 😍 دخترمو گذاشتن رو سینم وای وای نگم از حس و حالش انشاالله که همه این حسو تجربه کنن😍
بعد پنج دقیقه یه زور دیگه زدم و جفت اومد بیرون و دردی نداشت بعدش هم بخیه مو زدن اینم دردی نداشت فقط خیلی کم حس سوزش داشت ولی خداروشکر همه چی خوب پیش رفت 😍
من دردمو تو خونه کشیدم و رفتم بیمارستان یازده و نیم دخترم به دنیا اومد یعنی درعرض سه ساعت و نیم من زایمان کردم بدون امپولو سرم زور نیم ساعت بعد زایمان هم راحت سرپا شدم
این تجربه من بود 😊♥
مامان طاهاو پارسا 💙 مامان طاهاو پارسا 💙 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
6مهر‌40هفته و سه روز بودم و به حساب انتی تاریخ زایمانم بود ولی هیچ دردی نداشتم به اسرار شوهرم رفتیم زایشگاه خیلی استرس داشتم که قراره چی‌بشه.رفتم اورژانس مامایی گفت بخواب معاینت کنم معاینه کرد گفت نزدیک سه سانتی باید بستری شی دهانه رحمت خیلی نرم بود فکر کردم ده سانتی تا غروب زایمان می‌کنی ساعت یازده رفته بودم. خلاصه به شوهرم گفتم کارای بستری رو انجام داد ماما اومد منو برد اتاقم بعد معاینه ریز ریز درد داشتم که بلافاصله بعد بستری سرم فشار وصل کردن و من دردام شروع شد از ساعت یک دیگه فاصله دردام پنج دقیقه یکبار بود تا ساعت سه همون‌جوری خودم تو اتاق درد کشیدم ماما هم نیومد بالا سرم ساعت سه به بعد دیگه دردام شدید شد ماما اومد معاینه کرد گفت بزار کمکت کنم زایمان کن از اینجا به بعد دیگه خیییلی اذیت شدم مامای کثافت اصلا منو نبرد رو صندلی زایمان ‌بخاطر همون موقعی که دردم میومد به خودم میپیچیدم نمی‌تونستم پاهامو کامل باز کنم بچه دو باره بر می‌گشت ماما هم می‌گفت زور بزن زور بزن دیگه جونی برام نمونده بود فقط داشتم می‌لرزیدم انقد زور زده بودم خودشم ترسیده بود گفت بچه تو کاناله سزارین هم نمیتونی بری ضربانش داره افت می‌کنه زود باش زور بزن. دیگه همه زور مو زدم دیدم صدای گریه اش‌دازه میاد ‌یه زور دیگه هم زدم. بدنیا اومد گذاشتن رو سینم ولی من حتی جون نداشتم دست بزنم بهش کل بدنم بی حس شده بود همین که دیدم سالمه دردامو فراموش کردم ولی زایمان اولم راحتتر از این بود
مامان عشق مامان عشق ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی(قسمت سوم )
دردش خیلی نفس گیر بود ولی تنها مزیتش این بود که میدونستی ول میکنه و میتونی یکم آروم بشی ولی امان از وقتیکه دوباره شروع می‌شد. به پیشنهاد ماما رفتم زیر دوش آب گرم و روی توپ نشستم تا کمی دردام قابل تحمل بشه ولی به نظرم خیلی اثری نکرد، با این حال یک ساعتی زیر دوش بودم. بعدش بهشون گفتم که خیلی درد دارم و اونا هم پیشنهاد تنفس گاز مخصوصی رو دادن که درد ها رو کنترل کنه، اینطور بود که هر وقت درد شروع می‌شد توی ماسک باید نفس میکشدی‌، ولی بازم واسه من بی فایده بود. شدت دردام طوری بود که بین دردها یکجورایی از حال میرفتم، همسرم کنارم بود و سعی می‌کرد بهم قوت قلب بده ولی یادمه که بهش گفتم که حس میکنم دارم میمیرم‌. در این بین سه بار بالا آوردم با اینکه غذا کم خورده بودم ولی میدونستم از شدت درده. ساعت ۶ عصر (سه ساعت بعد از تزريق)، دکتر معاینه کرد و گفت حدود ۵ سانتم، اونموقع بود که خیلی نا امید شده بودم، گفتم بعد از این همه مدت تازه ۵ سانت شدم؟!
ماما بهم دلگرمی میداد که پیشرفتم خوب بوده ولی من اصلا تو حال خوبی نبودم، واسه همین درخواست اپی دورال کردم تا شاید دردام کمتر بشه، تزريق کردن و گفتن حدود ۲۰ دقیقه طول میکشه تا اثر کنه ولی من تاثیری ازش ندیدم و همچنان شدت دردم بالا بود.
طرفای ساعت ۸ شب، ماما باز چکم کرد و گفت که ۸ سانت شدم، اونموقع انگار دنیا رو بهم داده بودن چون میدونستم از اینجا به بعدش سریعتر اتفاق میفته ولی خب همچنان دردم زیاد بود‌. یادم نیست دقیق چه ساعتی بود که ماما بهم گفت الان وقت زور زدنه، چقدر خوشحال شدم و تمام سعیمو میکردم، ماما و همسرم هم خیلی دلگرمی میدادن. میدونستم که باید وقتی درد ها شروع میشه زور بزنم و بین درد ها استراحت کنم.