تجربه زایمان طبیعی من #پارت_شش
هر موقع ازم میخواستن که زور بزنم من با تمام وجودم زور میزدم و این وسط نگران اینم بودم که همسرم داره همه این داستانا رو میبینه 😂 انقد صحنه وحشتناکی بود و من از آپادانا درد بی اختیار اشک میریختم که بنده خدا به گوشه وایساده بود و با نگرانی نگاهم میکرد. دکترم باهام صحبت میکرد تا من یکم درد رو فراموش کنم‌. بهم میگفت فیزیولوژیک ترین زایمان ممکن رو داری انجام میدی چون هیچ مسکنی نداشتی. انگار که عین قدیما توی کوه زایمان کرده باشی 😂 به خاطر تحمل دردم و همراهی که باهاشون داشتم هی تحسینم میکردن تا من انرژی بیشتری برای زور زدن بگیرم. باورشون نمیشد که زایمان اولمه و انقدر خوب پیشرفت داشتم. در نهایت ساعت ۶:۳۰ پا به بیمارستان گذاشتیم و ساعت ۱۰:۳۵ پسر من بعد از ۴ ساعت به دنیا اومد‌. همین که پسرم رو روی شکمم گذاشتن انگار دردام قطع شد و من بهترین حس دنیا رو داشتم‌. اشکام همینجوری بدون اینکه بخوام میومدن و من با پسرم صحبت کردم. ماما چند بار به پشتش زد و پسرم شروع کرد به گریه کردن. پسرم رو بردن توی یه تخت کوچولو گذاشتن و همسرم پسرمون رو دید و سریع ازش عکس گرفت 😍

۱۳ پاسخ

چ‌‌ خوب
منم دو‌ساعته زایمان کردم😍وقتی رسیدم بیمارستان۵سانت بودم

قدمش مبارک باشه😍
چقدر خوب زایمان طبیعی رو توصیف کردین
کاش منم زایمان راحتی داشته باشم🥺🥺

ان شاءالله منم زایمانم خوب باشه
واقعا از الان فکر میکنم نمیتونم از پسش بر بیام. منم دوست ندارم امپول فشار بزنن بهم

بخیه هم خوردی؟

انقد تجربیات متفاوتن آدم واقعا شوکه میشه یکی با حال خوب یکی افتضاح و ۴۰ تا بخیه میخوره یعنی برا ما چجوری میشه😭😭

بعد از مدتها یه تجربه زایمان امیدوارکننده خوندم 🥹

الان بعداز 6روز زایمان
همسرت چیزی هم میگه راجبع اینکه چی بهش گذشت

خشبحالت حال منیکه دردم نمیگیره موندم چیکارکنم‌

بخیه هم خوردید؟

مبارک باشه عزیزم

کاشکی منم پیشرفتم این قدر سریع باشه، شما قبل زایمانت چه کار هایی انجام میدادی گلن برای راحتی زایمان؟

عزیزم مبارک باشه انشالله ک دامادش کنید😍

چقددددد زایمان منو شما شبیه ب هم هست 😁

سوال های مرتبط

مامان آرن مامان آرن ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_پنج
همسرم همش دستم رو گرفته بود و میبوسید و سعی میکرد یکم آرومم کنه و من فقط میگفتم اینم میگذره... اینم میگذره... امشبم تموم میشه! واقعا کلافه شده بودم تا اینکه نزدیکای ۱۰:۲۰ ماما ازم خواست که زور بزنم. هنوز دکترم نرسیده بود و من فکر میکردم بدون دکترم قراره زایمان کنم. کلا نگران خیلی چیزای بیخود بودم اون شب 😂 مامای بیچاره هی میگفت نه وایمیسیم دکتر بیاد نگران نباش. خیلی مهربون و خوش اخلاق بودن در کل. نکته جالبش این بود که تولد مامام هم بود اون شب و خیلی دوست داشت تاریخ تولد پسر منم مثل خودش باشه 😁 من چند تا زور زدم تا بالاخره دکترم اومد. کاملا دست ماما رو حس میکردم که دو طرف واژنم رو گرفته بود و بازش کرده بود. پسرم وارد کانال زایمان شده بود. همش ازم میخواستن به جایی که دست ماما هست زور بزنم و فشار وارد کنم. ماماها همش تشویقم میکردن. حتی سوپروایزر بیمارستان اومده بود توی اتاق زایمان من و سعی میکرد با سوال پرسیدن حواسم رو از درد پرت کنه. واقعا بخش زایمان بیمارستان آرام فوق العاده بودن. همه کار کردن برای اینکه من زایمان خوبی داشته باشم. یکی دیگه از ماماها روی شکمم چند بار فشار آورد که دردش جهنمی بود! اینجا بود که من کنترل خودم رو از دست دادم و جیغ کشیدم. مبخواستن زودتر پسرم به دنیا بیاد تا آسیبی نبینه.
مامان آریان مامان آریان ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان عشق مامان عشق ۱ سالگی
تجربه زایمان طبیعی( قسمت چهارم و آخر)
اینقدر که وسط دردها از حال میرفتم یادم میرفت کجام و باید چیکار کنم.
از ماما خواستم وقتی که خواستم زور بزنم، اون قسمتی که باید بهش زور بزنم رو با دست لمس کنه تا روش تمرکز کنم، اونم اینکار رو کرد و منم با تمام قدرتم زور زدم. بهم گفت که سر پسرمو میبینه، با این حرفش انرژیم چند برابر شد و زور بیشتری زدم که یهو ماما گفت: فاطمه اینجا رو نگاه کن‌! نگاه کردم دیدم پسر قشنگمونو از بین پاهام آورد بالا و داره میاره بزاره رو سینم. قشنگترین لحظه عمرم بود، هیچ دردی اونموقع نداشتم و پسر قشنگم تو بغلم بود. فقط خداروشکر میکردم. اینطور شد که پسرمون ساعت ۹:۵۰ دقیقه شب ۳۰ اسفند به دنیا اومد. بعدش دکتر اومد و بی حسی موضعی زد و بخیه هام رو زد.
حدود دو ساعتی پسرم روی سینم بود وبعدش آمادش کردن. منم به همراه یک خانم دیگه دوش سریع گرفتم و با پسرم و همسرم به اتاقم توی بخش منتقل شدیم. اون شب از خوشحالی خوابم نبرد. من همیشه خیلی زیاد ترس از زایمان داشتم ولی سعی کردم اطلاعاتم رو بالا ببرم راجبه زایمان تا بتونم کمی به ترسم غلبه کنم و از اینکه انجامش داده بودم و پسرم کنارم خوابیده بود از خوشحالی خوابم نمیبرد.
با آرزوی سلامتی برای همه ی مامانا و بچه های قشنگشون🩷🩵
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۴ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان حسین مامان حسین ۷ ماهگی
[ تجربه زایمان طبیعی / پارت سوم ]


ماماهمراهم خودش رو بهم رسوند و ساعت ٢ نیمه‌شب من ۶ سانت بودم. با ماما ورزش کردم، زیر دوش رفتم و گاز انتونکس استفاده کردم، پوزیشن سجده رفتم که واقعا کمک می‌کرد به تسهیل دردهام. اشتباهی که من کردم این بود که وقتی صبح تحمل درد برام راحت‌تر بود نخوابیدم و استراحت نکردم و این شد که هرچی زمان بیشتر میگذشت، انرژیم کمتر میشد. ساعت حدودا ۴ صبح بود که دهانه رحم من ٧ سانت شد. واقعا خسته و کلافه بودم و التماس میکردم بذارن ۵ دقیقه بین انقباض‌هام بخوابم و نمی‌ذاشتن. ساعت ۵ که حدودا ٨ - ٩سانت شدم، آمپول فشار رو زدن :))
بعد از آمپول فشار فهمیدم دردای قبلی شوخی بود و درد اصلی زایمان ساعت ۵ صبح شروع شد. تقریبا دیگه هیچ وقفه‌ای بینش نبود و یک درد ممتد بود. اینجا انرژی من به صفر رسیده بود و دیگه احساس میکردم هیچ‌جوره نمیتونم ادامه بدم. از ساعت ۵ تا ۵:۴۵ دقیقه سه بار زور میزدم و یک دقیقه بین زورها استراحت می‌کردم. سر بچه که دیده شد، دکتر بالای سرم اومد و ازم خواست داد نزنم و لب‌هام رو روی هم فشار بدم و زور بزنم، من به خاطر انرژی کمم جونِ زور زدن نداشتم به خاطر همین پروسه‌ی به دنیا اومدن طول کشید. آخراش همه‌ی توانم رو جمع کردم و با دو سه تا زور نهایی یک دفعه پسرم به دنیا اومد و یه آب گرمی رو حس کردم ازم خارج شد. حدودا یک ربع هم صبر کردیم تا جفت خودش از بدنم خارج بشه و بعدش تمام. همه‌ی دردهای من صفر صفر شد. شکمم رو فشار دادن که بقایا خارج بشه، این مرحله اصلا برای من درد نداشت.
مامان هلنا مامان هلنا ۹ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان طبیعی
ساعت ۱ شدت درد هام زیاد بود و داد میزدم که توروخدا منو سزارین کنید تحمل ندارم بعد اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی و اصلا سزارین نمی‌کنیم. ساعت نزدیک ۲ بود که دیگه تحمل درد نداشتم و همش میخواستم از بیمارستان و آمپول فشار فرار کنم. نمیذاشتن از تخت حتی بیام پایین ورزش کنم. من ماما همراه نگرفتم و مادرم پیشم بود ‌
اصلا هم پشیمون نیستم که ماما همراه نداشتم. ساعت ۲ اومدن معاینه کردن گفتن ۶ سانت شدی و گفتم گاز انتونکس رو میخوام گفتن باشه ولی زیاد استفاده نکنی. موقع درد فقط ازش استفاده می‌کردم. برای من تاثیر خوبی داشت.
ساعت ۳ بود که مادرم رو بیرون کردن و گفتن نزدیک زایمان هست.
درد اصلی اون موقع شروع شد و همش داد میزدم و درجه آمپول فشار رو برام زیاد کردن ولی بچه چون درشت بود به دنیا نمیومد. تا ساعت ۴ من زور کردم و گریه کردم و داد زدم
دیدن بچه به دنیا نمیاد یه ماما صدا زدن اومد روی تختم و گفت من میشمارم بعد زور بزن و همزمان شکمم رو فشار می‌داد.
یک ربع طول کشید و ساعت ۴ و ربع دقیق هلنا رو دادن بغلم .
مامان مامان یه جیگر مامان مامان یه جیگر ۱ ماهگی
تو اتاق که رفتم دردام ۷ یا ۸ سانت شد یعنی داشتم میمردم به دکتر میگفتم من نمیتونم دیگه شوهرم میگفت دیگه تموم شد عزیزم آخرشه وقتی اینجوری میگفت خیلی آروم میشدم وقتی دردام میومد سعی می‌کردم تمرین تنفسی که تو بهداشت آموزش دیده بودم انجام بدم جیغ نزنم
احساس می‌کردم سر ب داره میاد حس زور بهم میومد دیگه رفتم رو تخت دراز کشیدم یه طرف شوهرم دستمو گرفته بود یه طرف ماما همراهم دکتر پایین من زوری که میزدم همسرم میگفت یه کم دیگه زور بزن تو میتونی من بیشتر زور میزدم حس زور بعد چند ثانیه می‌گرفت ول میشد تا بعداز ۶ یا ۷ بار زور زدن
پسر قشنگم به دنیا آمد ا ساعت یه ربع به یک نگار که همه ی دردای میره هیچ دردی نداری خیلی حس خوبیه وقتی بچه میزارن رو سینه ات انگار تموم خوشحالی دنیا برای تو وجودت رو سینه ات نمیدونم چه جوری بگم ولی خیلی خوب بود من ۳ ساعته زایمان کردم و این بگم من خیلی ورزش میکردن تو بارداری پیاده روی می‌کردم
من اگه باز برگردم عقب زایمان طبیعی میکنم
مامان مرسانا🩷 مامان مرسانا🩷 ۲ ماهگی
پارت ۲
ساعت ۳شب شد شدم چهار سانت درخواست اپیدورال کردم چون کمر درد داشتم دکترم گفت صلاح نمی‌بینم اپیدورال بگیری حالا من نفهمیدم خودمم ربط داره یا نه ولی گاز بی حسی بهم دادن خیلی خوب بود ولی یکم طول کشید تا بیارن
من ساعت سه بی حسی خواستم تا دکتر از اتاق عمل بیاد بالا سرم که تجویز کنه دو ساعت طول کشید ساعت پنج بی حسی رو دادن بهم
با دهانه رحم پنج سانت وقتی تنفس کردم بی حسی رو انکار آدم میخابه درد رو متوجه می‌شدم ولی دیگه شدت نداشت مثل تحمل درد پریود بود برام و خواب آلودگی .
یهو چشامو وا کردم دیدم ساعت ۷و نیم صبح شده بی حسی جدا کردن ازم سرم وصل کردن تا به خودم بیام گفتن فول شدی ده سانتی من همینجوری تعجب مونده بودم تو دو ساعت چقدر زود فول شدم .دیگه فقط زور میدادم دردم که می‌گرفت زور میدادم بعدش تنفس دوباره زور فقط اخراش چون شب قبل چیزی نخورده بودم خیلی حالم بد شد پاهام می‌لرزید از ضعف .
ساعت ۸:۲۵دقیقه‌ بلاخره با کلی زور زدن بچه رو گذاشتن رو شکمم
کل دردام‌ رفت به کل من فکر میکردم به دنیا که بیاد از حال میرم برعکس انگار کلی انرژی گرفته بودم حتی عجله داشتم وقتی دکتر داشت بخیه میزد من کل هواسم به بچم بود انگار نه انگار زایمان کرده بودم اصلا مهم نبود برام منی که انق ترس از زایمان داشتم
بعدش برش داشتن بردن ریه هاشو شست و شو دادن چون مدفوع کرده بود
نظر شخصی من دکتر های بیمارستانی که زایمان میکنید توی زایمان طبیعی خیلی مهمه من شاید اگه بیمارستان دیگه زایمان میکردم آنقدر راحت نبود
مامان نیکی 💕 مامان نیکی 💕 ۱۱ ماهگی
حدود یک ساعت آخر دردم به اوج خودش رسیده بود که همسرم اومد کنارم و خیلی برام انگیزه شد، لبه ی تخت ایستاده بودم و لگنم و میچرخوندم، از اونجا دیگه درد ها یهو تبدیل میشد به زور، انگار که یبوست داری و داری زور میزنی، زور هایی که میومد باعث شد که بالا بیارم که ماما ها میگفتن نشونه ی خوبیه، هروقت زورم می‌گرفت حالت دستشویی می‌نشستم و زور میزدم، این حرکت خیلی کمک کرد و باعث شد که به ۱۰ سانت برسم،همسرم رفت بیرون و روی تخت زایمان دراز کشیدم، برام اکسیژن گذاشتن، یه لحظه آروم بودم و یه لحظه به شدت بهم زور میومد، هروقت احساس زور میکردم پاهام و جمع میکردم تو شکمم سرم و خم میکردم سمت سینه و با قدرت زور میزدم، شاید بگم با پنجمین زوری که زدم روی تخت زایمان دخترم به دنیا اومد، وقتی گذاشتنش بغلم با تموم وجودم نفس راحت کشیدم و همه ی دردام یادم رفت،این پروسه از ساعت ۸ شروع شد و ۱۱ و نیم صبح تموم شد، اینم بگم قبل از اینکه بچه رو به دنیا بیارن لحظات آخر بی حسی زدن و بعد برش دادن و بعد بچه رو آوردن بیرون، که اون لحظه چون بی حسه شما چیزی حس نمی‌کنید، موقع بخیه زدن هم هرجا که بی‌حسی بره دوباره بیحسی میزنن و نگران این موضوع نباشید،و نکته ی دیگه هم اینکه برای خودتون میوه ی خورد شده، خرما و آبمیوه ببرین که ضعف نکنین
مامان 💚ال آی💚 مامان 💚ال آی💚 ۱۴ ماهگی
#زایمان_طبیعی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
خلاصه رفتیم که بریم رو تخت زایمان و من که دراز کشیدم دکتر بخش هم اومد و بهم گفتن که هر وقت حس زور داشتم زور بدم و تنفس هم انجام بدم
و من بعد از سه تا زور محکم دیگه داشتم میمردم که برش پرینه انجام دادن برام و بعد برش هم یدونه زور محکم دادم و دخترم بدنیا اومد و گذاشتنش رو شکمم همینکه بچه در اومد کل دردای من رفت و دیگه هیچ دردی نداشتم بعد از اونم جفت رو در آوردن که اونم اصلا درد نداشت بعد از بریدن بندناف دخترمو گذاشتن رو سینه ام همون لحظه شروع کرد شیر خوردن بعد اونم بردن لباساشو بپوشون و بخیه منم شروع شد کل پروسه بخیه هم نیم ساعت اینا کشید زیاد هم درد نداشت یه سوزش ریزی داشت کل زایمان من چهارساعت طول کشید ساعت ده صبح آمپول تزریق شد ساعت یک و نیم رفتم رو تخت زایمان و ساعت دو ظهر دخترم بدنیا اومد و زندگی من سرشار از عشق شد اون لحظه که آدم بچه اشو میبینه کل درداش یادش میره
اگه بخوام از زایمان طبیعی بگم من خیلی راضی ام که رفتم طبیعی و همون روز یه ساعت بعد زایمان من سرپا بودم و چون موقعیت زندگیم یجوری شد مجبور شدم خودم پاشم کارامو انجام بدم برام خیلی خوب شد اینم از تجربه من🥲❤️
مامان باران مامان باران ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
قسمت سوم:
منو بردن تو اتاق زایمان و حالا تازه زور زدن ها شروع شد که خودش چالشی بود، چون اگه فشار آوردن متمرکز روی پایین رحم نباشه فایده نداره، من همراه با زور زدن داد هم میزدم که خب ماما میگفت اشتباهه و فشار رو داری به گلوت وارد میکنی، بالاخره بعد از چند بار زور زدن متمرکز و البته تیغ خوردن بچه به دنیا اومد، و اونجا بود که رها شدم، حس خالی شدن داشتم، بچه رو گذاشتن روی شکمم و خیلی حس خاصی بود وسط گریه ها میخندیدم و هجوم احساسات رو تجربه میکردم، لمسش کردم و نگاش کردم و باورم نمیشد که مادر شدم. بچه رو برداشتن تمیزش کنن و بند ناف رو ببرن، منم در حال طی مراحل بعدی، فشار برای بیرون اومدن جفت، آمپول بی حسی و بخیه خوردن، که همینا هم سخت بودن ولی قابل تحمل. بعد از نیم ساعت مراحل تمام شد و منتقل شدم به یه اتاق دیگه، تو این فاصله بچه رو برده بودن باباش و بقیه ببینن، تو تخت که دراز کشیدم بچه اومد و شروع کردم به شیر دادن به نفسم، اونجا هم حس ضعف و بی حالی شدیدی داشتم و جای بخیه ها درد داشت، ولی خوشحال بودم.
با اینکه زایمان در هر حالتی یکی از سخت ترین تجربه های هر زنی هست ولی هر موقع به اون لحظه های سخت فکر می کنم مثل یه خاطره شیرین به یاد میارم. من از پسش بر اومدم و به نظرم هر زنی واسه این باید به خودش افتخار کنه.