تجربه زایمان طبیعی #پارت_چهار
سعی میکردم وقتی دردام شروع میشه به جای ناله، نفس شکمی بگیرم. انقد نفس گرفته بودم که گلوم به شدت میسوخت 😂 دردام با سرعت بیشتر میشد و فاصلش کم میشد. ماماها و پرستار از پیشرفتم شوکه شده بودن و از اینکه جیغ و داد نمیکردم کلی حال کرده بودن 😂 اینم به عنوان تجربه بگم که همسرم به پرستار یکمم زیرمیزی داده بود که حواسش بیشتر به من باشه. واقعا هم دم همشون گرم چون واقعا صدشون رو برای من گذاشتن.
من کل ۹ ماه بارداریم تمرین کرده بودم که موقع زایمان خودم رو کنترل کنم و به جای جیغ و داد، نفس بکشم. ماما وان آب گرم رو پر کرد اما باورتون نمیشه که منو نبردن توش چون پیشرفتم سریع بود و از طرفی به خاطر سوراخ شدن کیسه آبم، ضربان قلب بچم افت کرده بود و میترسیدن بچه توی آب به دنیا بیاد و مشکلی براش ایجاد بشه. اما من خیلییی دوست داشتم برم توش چون واقعا دردام زیاد شده بود و میدونستم آب گرم حالمو جا میاره. البته پرستار ازم خواست برم توی سرویس و همسرم روی شکمم و کمرم آب گرم گرفت که خیلی خیلی حس خوبی بهم داد و دردم رو قابل تحمل کرد. بعدش هم روی توپ ورزش کردم. اینجا ساعت ۹ و نیم شده بود. دردام واقعا زیاد شده بود و من در کنار دردم، گلودرد هم داشتم. گلودرد تنفس رو برام سخت کرده بود و دیگه داشتم کلافه میشدم. اینم بگم که قرار بود از اپیدورال استفاده بکنم اما به خاطر افت ضربان قلب بچم اجازه استفاده از اپیدورال رو نداشتم. خبری از گاز بی حسی هم نبود. هیچ مسکنی هم جواب نمیداد و من تماما داشتم درد رو حس میکردم.

۱ پاسخ

عزیزم میتونی راجع به تنفس حین زایمان بیشتر بگی؟ من خیلی گشتم ولی چیزی پیدا نکردم

سوال های مرتبط

مامان برسام مامان برسام ۲ ماهگی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۳ ماهگی
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان عشق مامان عشق ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(قسمت سوم )
دردش خیلی نفس گیر بود ولی تنها مزیتش این بود که میدونستی ول میکنه و میتونی یکم آروم بشی ولی امان از وقتیکه دوباره شروع می‌شد. به پیشنهاد ماما رفتم زیر دوش آب گرم و روی توپ نشستم تا کمی دردام قابل تحمل بشه ولی به نظرم خیلی اثری نکرد، با این حال یک ساعتی زیر دوش بودم. بعدش بهشون گفتم که خیلی درد دارم و اونا هم پیشنهاد تنفس گاز مخصوصی رو دادن که درد ها رو کنترل کنه، اینطور بود که هر وقت درد شروع می‌شد توی ماسک باید نفس میکشدی‌، ولی بازم واسه من بی فایده بود. شدت دردام طوری بود که بین دردها یکجورایی از حال میرفتم، همسرم کنارم بود و سعی می‌کرد بهم قوت قلب بده ولی یادمه که بهش گفتم که حس میکنم دارم میمیرم‌. در این بین سه بار بالا آوردم با اینکه غذا کم خورده بودم ولی میدونستم از شدت درده. ساعت ۶ عصر (سه ساعت بعد از تزريق)، دکتر معاینه کرد و گفت حدود ۵ سانتم، اونموقع بود که خیلی نا امید شده بودم، گفتم بعد از این همه مدت تازه ۵ سانت شدم؟!
ماما بهم دلگرمی میداد که پیشرفتم خوب بوده ولی من اصلا تو حال خوبی نبودم، واسه همین درخواست اپی دورال کردم تا شاید دردام کمتر بشه، تزريق کردن و گفتن حدود ۲۰ دقیقه طول میکشه تا اثر کنه ولی من تاثیری ازش ندیدم و همچنان شدت دردم بالا بود.
طرفای ساعت ۸ شب، ماما باز چکم کرد و گفت که ۸ سانت شدم، اونموقع انگار دنیا رو بهم داده بودن چون میدونستم از اینجا به بعدش سریعتر اتفاق میفته ولی خب همچنان دردم زیاد بود‌. یادم نیست دقیق چه ساعتی بود که ماما بهم گفت الان وقت زور زدنه، چقدر خوشحال شدم و تمام سعیمو میکردم، ماما و همسرم هم خیلی دلگرمی میدادن. میدونستم که باید وقتی درد ها شروع میشه زور بزنم و بین درد ها استراحت کنم.
مامان رُز مامان رُز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان nokhod مامان nokhod ۴ ماهگی
مامان پنبه مامان پنبه ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت سوم
غروب موفق شدیم از همون بیمارستان خودم که قرار بود برم، اوکی رو بگیریم. اون طویله گفتن الا و بلا بااااید با آمبولانس برین. اومدیم شهر خودم. یه آقای پرستار مهربون و مامانم تو آمبولانس پیشم بودن. حس آزادی از زندان رو داشتم. رسیدیم بیمارستان نیمه شب بود. با دکترم صحبت کردن، و کارای بستری انجام شد. دیگه واقعا مثل افسرده هایی بودم که رمقی براش نمونده. اما واقعا خوشحال بودم. دکترم رسید و کیسه آبمو زد. گفت میترسیدم 3 روز استرس کشیدی بچه مدفوع کرده باشه. اما خداروشکر نکرده بود. با دوز کم آمپول فشارو یه ساعتی زدن بهم و قطع کردن. گفتن تا صبح بخواب بعد شروع میکنیم. ساعت 7 ادامه سرم رو زدن. اونقدر خوابم میومد باورتون نمیشه. ینی حتی با چشم باز رو توپ خوابم میبرد. دردام به 2 دقیقه اینا رسیده بود. اصلا نفس نداشتم و دردام بیشتر میشد. هی NST بهم وصل میکردن. اما هیچ پیشرفتی نداشتم. ظهر شده بود. دیگه انقدر شدت دردام زیاد شده بود زوزه میکشیدم. درد بیشتر از اون رو نمیتونستم تحمل کنم. تب داشتم، مدام بیهوش میشدم، درد زایمان رو میکشیدم اما هنوز 2 سانت بودم...
مامان لیام ♥️ مامان لیام ♥️ ۱ ماهگی
پارت سوم .
تقریبا فکر کنم دو ساعتی ورزش کردم و اومدن معاینه کردن گفتن هنوز دو سانتی ی ذره خسته شدم چون پیشرفتم کم بود ولی همچنان داشتم ورزشمو میکردم همون ماماعه هی میرفت و میومد سر میزد بهم من ماما همراهم نداشتم .
دیگه تقریبا دردام خیلی داشت زیاد میشد و کم کم تحملش سخت میشد که ناهار اوردن و من بشدت گشنم بود بین دردام دو تا سه تا قاشق به زور خوردمو اونجا دیگه دردام شدتش خیلی بود و موقع غذا خورون گریه م گرفته بود چون خیلی گشنم بود و نمیتونستم بخورم دلم برا خودم میسوخت 😩 بعدش دیدم نه خیلی خیلییی درد دارم اومدن دوباره گفتن برو رو تخت و معاینه کردن و گفتن ۵ سانت شدی دیگه دردام خیلی افتضاح بود و مدام ناله میکردم دیگه نتونستم ورزش کنم و رفتم رو تخت تا ۵ بشم تقریبا فکر کنم ۵.۶ ساعتی طول کشید شایدم بیشتر اتاقم ساعتم نداشت از نور پنجره تشخیص میدادم دیکه ناله هام خود به خود تبدیل به جیغ شده بود و هراز گاهی از درد جیغ میزدم و دوباره ول میکرد میفتادم یکم بعدش برام ی گاز بی حسی اوردن ولی من انقدر دردام بد بود که نمیتونستم توش نفس بکشم با هر زوری بود یکی دوتا کشیدم ولی دیدم یواش یواش از حال میرم جیغ و داد میکرد زیااااااد ماماعه اومد بهم گفت جیغ نزن جیغ برا جیغ برا چی میزنی و من افتضاحححح درد داشتم و اینجوری بودم که برا چی بنظرت ؟ خیلی باهام بداخلاقی کرد و گفت تشنمه خیلی دهنم خشک شده و اینا بهم اب بدین ماماعه گفت چون جیغ میزنی من دیگه نمیام بالا سرت بهم ابم نداد حتی خیلییی وضعیتم افتضاح بود و بین دردام از حال میرفتم
مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_سه
همش ترس آمپول فشار رو داشتم. از هفته ۳۷ ترس آمپول فشار عین خوره افتاده بود تو جونم. فکر میکردم حالا که درد ندارم و کیسه آب سوراخ شده پس حتما آمپول فشار بهم میزنن. حتی وقتی ماما توی سرمم یه آمپول زد من فکر کردم آمپول فشاره اما راستشو بهم نمیگن 😂 چون منم هی یادآوری میکردم که آمپول فشار نمبخوام. ازم پرسیدن میخوای مامانت به عنوان همراهت پیشت باشه یا همسرت که من همسرم رو انتخاب کردم چون میدونستم مامانم به خاطر من کلی استرس میگیره و به من استرسش رو منتقل میکنه. همسرم رفته بود برای انجام کارای پذیرش و کمی طول کشید تا بیاد. من همش توی این مدت هی به ماما و پرستار میگفتم که آمپول فشار نمیخوام و ماما بهم میگفت اصلا نیازی به آمپول فشار نداری ولی نمیدونم چرا حرفشو باور نداشتم 😐😂 تا همسرم اومد کم کم دردام شروع شد. ماما برای کمک به پیشرفت زایمان چندین بار معاینه ام کرد که برام خیلی خیلییییی دردناک بود. ولی خدا خیرش بده چون واقعا روند زایمانم رو سرعت داد. برای من و همسرم غذا کوبیده و سوپ آوردن ولی من دلم نمیخواست بخورمشون. اما به همسرم گفتم غذاشو بخوره و منتظر من نمونه. از طرفی ماما بهم گفت آب میوه و خرما بخورم که خیلی خوبه برای زایمان. منم همونارو به زور میخوردم. حالا من کلی چیز میز برای ساک زایمانم آماده کرده بودم؛ کلی خوراکی و لباس که اصلا همراهم نیاورده بودم 😂
مامان تمشک مامان تمشک ۵ ماهگی
ساعت ۱۱ و ربع بود که دکتر اومد معاینه کرد گفت که ۳ سانت شدم و کیسه ابم‌ رو برید یکساعت بعد اومدن برای معاینه گفتن که حق نداری از سرجات بلند بشی چون سر بچه تو لگنته منم خیلی ترسیدم ساعت ۱ و نیم شب بود که خوابم برد و ساعت ۳ از درد بیدار شدم دردم که آرومتر میشد خوابم میبرد ولی ساعت ۵ شدت گرفت و ۵ دقیقه یکبار درد داشتم و همه ش رو تخت وول می‌خوردم صبح ک شیفت پرستار ها عوض شد یه خانم مهربونم تر از بقیه اومد که خیلی مهربون بود همه ش میومد و می‌رفت گفت برو توی سرویس و آب گرم رو به شکم و کمرت بگیر خیلیییی عالی بود برام عطر آورد و به مچ دستم رد گفت هر وقت درد داشتی نفس عمیق بکش اینو بو کن اما نفس عمیق کجا بود...!
من پریودی هام زیاد درد نداشتم همه ش مامانمو صدا میکردم که بیاد و روی شکمم رو ماساژ میداد دستش که گرم میشد دل دردم خوب میشد صبح چندباری همون ماما معاینه م کرد وقتی درد داشتم معاینه م میکرد انگار که دردم آروم میشد و راحت بودم تا دستشو میکشید بیرون بازم همون درد رو داشتم و آروم نمیشدم
مامان آرن مامان آرن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_آخر
از اونجایی که هیچ بی حسی درست و حسابی نداشتم تمام بخیه زدنای دکترمم حس کردم. واقعا از درد کشیدن خسته شده بودم. پرستار یا ماما هر کاری میخواستن بکنن میپرسیدم اینم درد داره؟ دیگه از دست من خندشون گرفته بود 😂 بعدا متوجه شدم مامانم و مادرشوهرم هم پشت بخش زایمان منتظر ما بودن و تمام جیغای منو شنیده بودن. تو کل دوره زایمانم از من خواسته بودن سزارین بکنم و من با پررویی گفته بودم که نه من طبیعی بچمو به دنیا میارم و این حق طبیعی بچه اس که من ازش نمیگیرم و این حرفا.
دکترم در کنار بخیه درمانی، بخیه زیبایی هم زد و به خاطر همین روند بخیه زدنش یکم طول کشید. ماما ها ۲ بار و پرستار یک بار ماساژ شکمی هم دادنم که واقعا در مقابل درد زایمان میتونم بگم هیچ دردی نداشت. خلاصه درسته که زایمانم دردناک بود ولی خداروشکر سرعت پیشرفتم خیلی خوب بود و من الان هم برگردم عقب بازم زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم. درسته که بخیه هام کمی اذیتم میکنن ولی من از وقتی از بیمارستان مرخص شدم تمام کارای خودم رو انجام دادم و با وجود اینکه چندین روزه خونه مامانم اینا هستیم و مامانم و بابام کمکون هستن اما بیشتر کارای پسرم هم خودم انجام میدم.
اینم بگم که هر چقدر از بخش زایمان بیمارستان آرام راضی بودم؛ از بخشش ناراضی بودم. من اتاق خصوصی گرفته بودم اما امکانات کافی نداشت و پرستار ها هم رسیدگی خوبی نداشتن. البته من ظهر فردای زایمانم مرخص شدم و زیاد توی بیمارستان نبودم.
این بود تجربه زایمان طبیعی من 😊