۷ پاسخ

من به جات بودم همونجا دستشویی میکردم تو سالن تا یاد بگیرن

واییی چقد نفهم بودن 😳😐
کدوم بیمارستان بودی گلی؟

وای 🥺بیمارستان های دولتی خیلی بدن خیلییی
اصلا مراعات حالمون رو نمیکنن

واا دسشوییمونم باید نگه داریم عجب ادمایین

واای

ملما‌همراه نگرفته بودی؟

عجبببب ، مگه میخاستی چیکار کنی تو دستشویی اونا😐😐

سوال های مرتبط

مامان نیلا💗💖 مامان نیلا💗💖 ۸ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت ۳
ولی من چون کیسه ابم پاره شده بود همینجور که راه میرفتم ازم اب میریخت که ماما گفت اشکال نداره ساعت ۱۱ بود گفت بیا بخواب نوار قلب بگیریم معاینه هم کنیم معاینه کرد گفت ۴ بیشتر باز شدی و دردام هی شدید تر میشد از شانس من یه خانوم دم زایمان طبیعی سر تخت زایمان نتونست زایمان کنه اورژانسی بردنش سزارین بچش مشکل تنفسی پیدا کرد منم اون و دیدم بدتر استرس گرفتم که ایا من میتونم زایمان کنم یا نه بدجور ترسیده بودم همه رفته بودن سر اون مریض هیشکی تو زایشگاه نبود جز یه ماما اونم اصلا نمیفهمید من درد دارم از درد شدید گریه میکردم که خواهرشوهرمم بنده خدا گریه اش گرفته بود دیگه نزدیکای ۱۲ شب بود گفتن ۶ سانت شدی سرش هم تقریبا داره فیکس میشه تولگن ولی من از درد داشتم میمردم هرچی التماسشون میکردم دستشویی دارم میگفت نمیشه بری سر بچه اس فشار میاره و دستگاه ان اس تی وصل بود بهم بیشتر کلافه میشدم تا اینکه مامای مهربونی بود اومد معاینه کرد گفت همه چی خوبه نگران نباش گفت پاشو یه کم راه برو سرویس هم برو ولی زور نزن زود بیا بیرون
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو روزهای ابتدایی تولد
مامان محمدجواد۰۵/۶/۷ مامان محمدجواد۰۵/۶/۷ روزهای ابتدایی تولد
#تجربه_زایمان_طبیعی
قسمت هفتم

اومدن گفتن بخواب نوار قلب بگیریم، به سختی به پهلو خوابیدم و نوار قلب دادم
هنوز اتاق زایمان اماده نبود، چون سه تا زایمانی بودیم و اتاق دیگه ای نداشتن و باید اتاق رو تمیز میکردن تا من بتونم برم
تا بیایم بریم اتاق زایمان ساعت از ۶ گذشته بود
اونجا اومدن آنژیوکت وصل کردن، ماما اومد یه سرم زد برام و یه چیزی زد توی سرم گفت این دردت رو کم میکنه، البته که من خیلی حس نکردم دردم کم شده باشه😅
دوباره نشستم روی فرنگی و اب گرم میگرفتم روی شکمم، وان هم بود ولی من خیلی راحت نبودم دیگه توی وان نرفتم
ساعت یک ربع به ۷ بود تقریبا رفتم روی تخت دراز کشیدم و ماما معاینه کرد گفت ۶ سانتی، خیلی درد داشتم، دستش داخل بود و میگفت پاهات رو داخل شکمت جمع کن و موقع درد زور بزن تا کمک کنم سرش بیاد پایین تر، من نمیتونستم خیلی درد داشتم، خودش پای راستمو فشار میداد همسرمم اومده بود پای چپم رو گرفته بود فشار میداد تو شکمم، این دردها واقعااا وحشتناک بود🥲 منی که تا اون موقع صدام در نیومده بود و دردامو کنترل میکردم اونجا دیگه فریاد میکشیدم از درد، همسرمم حالش منقلب شده بود حتی یه جایی دیگه داشت گریش میگرفت
منم دو شب بود درست نخوابیده بودم یکم خستگی هم داشتم و احتمالا زورام کم زور بود
این پروسه توی حدود ده تا درد ادامه داشت، انقدر اذیت بودم که اون وسطا یکی دو تا درد رو گفتم نمیتونم وایسید درد بعدی

عکس وانی که نرفتم توش 😅
عکس مربوط به بازدید از بلوک زایمان بیمارستانه وگرنه موقع زایمان از این رومانتیک بازیا خبری نیست عزیزان 🤣
مامان محمدحسین🫀 مامان محمدحسین🫀 ۸ ماهگی
پارت 3 😁


ساعت 2 ظهر با درد شدید زیر دل و کمر دردی که حس میکردم الان هر لحظه ممکنه استخون های کمرم نصف بشه تازه شدم 2 سانت 🥲
هر لحظه از ماما میخواستم یکیو بفرسته پیشم ولی قبول نکرد
تا بالاخره با کلی گریه و التماس مامانمو ده دقیقه فرستادن تو
با دیدن مامانم انگار دنیا بهم دادن خودمو توی بغلش انداختم و بوسیدمش 💕🥹
کمی پیشم بود و نوزاشم کرد بعد گفتن باید بره
دوتا سرم بهم وصل بود من هر لحظه احساس دستشویی داشتم
یهویی. از فشار زیاد شکمم معده درد شدم و رفتم دستشویی اتاق که کلی خون پس آوردم
ولی دریغ از یک دارو کوچولو که معدم رو بدن تا آروم بشم

ساعت 4 دردام شدید شدید بود و گریه میکردم تا ساعت 6 درد داشتم که اومد بهم آمپول فشار زد هر لحظه بیشتر شکمم سفت بود و صدای ناله هام بلند تر
ماما اومد دعوام کرد که چه خبره ؟ یک زایمان هست دیگه 😕😕😕
ساعت 7 مامانم با التماس فرستاد داخل
مامانم اومد کمرمو ماساژ داد و روی توپ نشستم
من خون ریزیم خیلی شدید بود و تموم زیر انداز ها رو خونی کرده بودم
ساعت 8 مامانم رفت و ماما معاینه کرد گفت 3 ونیم سانتی
دکترم اومد و سوند وصل کرد که کلا نیم ساعت تونستم تحمل کنم و زود جداش کردن
دیگه تا 10 و نیم درد کشیدم که اونجا گفتن شدی 4 سانت و رفتن ماما همراهمو صدا کنند
مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۴۰ هفته و ۶ روز:
اول از همه به نظرم علت بالا رفتن هفته زایمانم کم تحرکی بود که من هیچ جا نمیرفتم و کم کار خونه داشتم و باعث دیر زایمان کردنم شد .
اول ۴۰ هفته بهم گفتن که ۶ روز دیگه وقت داری و من هیچ دردی نداشتم تا روز ششم که صبح ساعت ۶بیدار شدم چند تا برش طالبی خوردم و رفتم خوابیدم و قرار بود بعداظهر برم که بستری بشم
ولی تا خوابیدم ساعت ۸ و نیم حس کردم شلوارم تو خواب کامل خیس شده و منم بلند شدم دوش گرفتم و به همسرم زنگ زدم و رفتیم بیمارستان اول نوار قلب نوزاد گرفتن و معاینه کردن و بستری شدم تا ۹و نیم طول کشید و نامه بستری رو پر کردیم و لباس عوض کردیم داخل بیمارستان علوی با اینکه دولتی بود ولی خیلی تمیز و هر نفر توی یه اتاق میموندن و من داخل یکی اتاق ها بستری شدم همون موقع اون اتاق نوار قلب بهم وصل کردن و سرم فشار و باعث شد دردها آروم سراغم بیاد دهانه رحمم ۱ سانت بود ولی همون درد هم مثل درد پریودی بود که میگرفت و ول میکرد ولی مدت زمانش طولانی بود .
مامان آراس کوچولو مامان آراس کوچولو ۵ ماهگی
سلام خواستم تجربمو از سزارین بگم برا اون دوستانی که سوال پرسیدن
اول اینو بگم که من فوبیای اتاق عمل داشتم کلا استرسم بالا بود ولی ب هر حال سزارینو انتخاب کردم  روزی که رفتم برای سز ۱۰ ساعت ناشتا بودم چون قرار بود زودتر برم اتاق عمل ولی خب چند ساعتی عقب افتاد منم هیچ نخوردم ولی اصلا حالت تهوع نگرفتم و از اون لحاظ راحت بودم .
اینم بگم قبل از اینکه برم اتاق عمل منو فرستادن زایشگاه چون قانون بیمارستان این بود ک از زایشگاه تایید کنن ک برم برای سزارین  خلاصه از زایشگاه بگم براتون خیلی دل و جرات میخواد  کسی که زایمان اولش هست بنظرم اگه خیلی آماده و بنیه قویی دارین طبیعی رو انتخاب کنه چون زایمان طبیعی بنظر من خیلی آمادگی میخواد چون درد زیادیو باید تحمل کنی خلاصه منو اونجا  تا یکساعتی اذیت کردن  چون من دهانه رحمم بسته بود دو بار معاینه کردن ب شدت درد داشت و نگم براتون....بعد دکترم اومد منو فرستاد اتاق عمل و از رفتار و اخلاق بد پرسنل زایشگاه راحت شدم اون لحظه از اینکه زایمان طبیعی رو انتخاب نکرده بودم خوشحال بودم