۱۱ پاسخ

درخواست میدی گلم من نمیتونم

گذاشتی خبرمون کن 🌹
ایشالا همه هنینجور راحت زایمان کنن🥰

یاد خاطرات خودم افتادم ولی خوشبحال شما زود پیشرفت داشتی

پارت7 لطفا😂حسو حال زايمان بم دست داد

همین حس مدفوع بده😐منم داشتم زایمانای قبلی هی میگفتم بزارین برم دسشویی نمیزاشتن

بقيشووو بزاررر

دکتر متخصص بود یا ماما همراه

وای منم از این مدفوع کردت میترسم😂😂😂😂

واقعا این بده آدم مدفوع کنه خجالت میکشه

😁😁😁

ببخشید مامانا اینقدر غلط املایی دارم بچم خوابه میترسم بیدار بشه همینجور دارم تند تند تایپ میکنم😂😂😂🤦🏻‍♀️

سوال های مرتبط

مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۴ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۳)
❌❌❌❌❌❌
دردم از بین رفته بود تقریبا که برام توپ اوردن که بشینم روش و حرکات اسکات و نرمش انجام بدم برای کامل باز شدن دهانه رحمم ،ساعت نزدیک ۶بعدظهر شد که دردم دوباره شروع شد ولی اینسری بخاطر این بود که بچه داشت میومد تو لگن برای زایمان
خیلی خیلی درد داشتم و دوباره حرکات سجده ای ماما گفت بزنم که خیلی درد داشت ،دردام اینقدر زیاد بود که دوباره اپیدورال یه دوز تزریق کردن ولی اونقدر تاثیری نداشت ،ماما خودش گفت اپیدورال بزنیم درد باز شدن دهانه رحم رو متوجه نمیشی ولی درد اینکه بچه میاد تو لگن رو متوجه میشی
هر وقت ماما معاینه میکرد اصلا درد رو بخاطر اپیدورال متوجه نمیشدم
میزدم ولی تاثیری نداشت که ماما گفت جوری باید زور بزنم که مدفوع بیاد،منم همون حین واقعا احساس مدفوع داشتم ،که اینقدر زور زدم و واقعا گلاب به روتون مدفوع اومد که سریع بلند شدم رفتم سرویس و وفتی اومدم بیرون دکترم رسید اومد وضعیتمو دید و گفت امادس بریم برای زایمان
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۴ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان کارن مامان کارن ۱۳ ماهگی
پارت ۳
رفتم زایشگاه اونجا یه ماما اومد معاینه ام کرد خیلی مهربون بود واقعا اصلا در معاینه رو حس نکردم گفت ۴ سانت شدی بهم لباس دادن و فرستادن اتاق خصوصی که دوتا تخت داشت یکی تخت زایمان یکی تخت ساده گفتن برو رو تخت ساده تا فول بشی اونجا یکسره و تند تند ازم ان اس تی و نوار درد میگرفتن و میومدن چک میکردن وضعیت منو و بچه رو سافت ۱۰ بستری شدم تا ۱۱ و نیم تو اون اتاق بودم این بین درد هام بیشتر می‌شد و نمیتونستم تحمل کنم جیغ میزدم یه ماما اونجا بود بهم گفت دخترم جیغ نزن به بچت اکسیژن نمیرسه خطرناکه زور هم نزن برا اینکه دهانه رحمت باز بشه چون دهانه رحمت ورم میکنه زایمانت سخت میشه یهو نفس کم آوردم که برام ماسک اکسیژن گزاشتن و یه پرستار اومد گفت میخام برات مسکن بزنم و آمپول فشار زد بماند این وسط از درد بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم یه پرستار اومده میخاد کیسه آبم رو پاره کنه واقعا سخت بود درد نداشت ولی وقتی کیسه آبم رو پاره کرد پاهام میلرزید از ترس دوباره از هوش رفتم به هوش اومدم دیدم دارن دوباره معاینه میکنن فقط شنیدم گفتن بچه مدفوع کرده سریع آماده اش کنین من فک کردم میگن برو سر تخت زایمان یهو ینفر اومد برام سوند گزاشت اصلا درد نداشت فقط یکمی سوزش داشت خیلیا میان میگن درد سوند خیلی وحشتناکه و فلان و بهمان فقط نباید تکون زیاد بخوری چون ممکنه مجاری ادراری زخم بشه من یکمی زخم شده بودم یه پرستار اومد ویلچر آورد گفت بشین بریم اتاق عمل اومدم بیرون طلا هامو بریدن و رفتم اتاق عمل واقعا وحشت کرده بودم چون اولین بار بود اتاق عمل میرفتم در حدی ترسیده بودم که فشارم ۱۶ شده بود مسئول بیهوشی اومد .....
مامان حلما خانم ☺️🩷 مامان حلما خانم ☺️🩷 ۱۶ ماهگی
رفتم معاینه گفت چهار و نیمی ولی بازم دودل بودن که بستری کنن ولی گفتم می‌خوام بستری بشم حتما ، ماما همراه و بی دردی هم می‌خوام
ماما همراه رو هماهنگ کردن ولی شنیده بودم بیمارستان امام حسین روز جمعه بی دردی نداره ولی من گفتم می‌خوام دیگه از شانسم داشتن دیشب

خلاصه انقدر بیمارستان خلوت بود که بردنم اتاق خصوصی😁✌🏼 ماما ها و پرستار ها مهربونننن خدایی من کلی مدفوع کردم هیچی نگفتم البته من توی شرایط عجیبی بودم واقعا نمی‌فهمیدم😂

خلاصه بعد از یکساعت ماما همراه اومد بردم سرویس و یا توپ یک حرکت زدیم دراز کشیدم معاینه کرد و گفت پنج الی شش سانتی دیگه توی درد کیسه آب رو زد که درد شدت گرفتتت سریع بی دردی توی رگ زدن و من در لحظه خوابیدم اصلا رفتم فضا😂😂 آخراش که داشت اثرش کم میشد چشمام و به زور باز میکردم و چرت میگفتم مثلا میگفتم وایی خاتم دکتر تخت داره می‌ره من و بگیرین 😐😂😂😂 توی اون وضعیت میگفتن فول شدی زور بزن همزمان هم مدفوع میکردم ولی من گیج بودم اصلا نمی‌فهمیدم دارم چکار میکنم
مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 مامان 🩵۴۰۲&۴۰۵🩷 ۳ ماهگی
سلام
اومدم از تجربه هایم بگم:
ساعت۱۰صبح بودداشتیم صبحونه میخوردیم یهو اب ازم میومد بعدش وقتیکه به همسرجانم گفتم گفت بریم دکتر منم گفتم بزار حموم کنیم بریم بعد وقتیکه میخواستم از جام بلند بشم یهو کیسه اب ریزش پیدا کردم کلی اب اومد ازم شوهرم دوید بره ماشین بگیره گرفت و اومد منو برد بیمارستان اتاق معاینه تا رفتم ماما معاینم کرد گفت ۶سانت بازهستی بستری میشی بعدش نوار قلب و اینا گرفت و منو فرستاد اتاق زایمان رفتم و بستری شدم درد زایمانی هم نداشتم فقط یکوچولو شکمم سفت میشد وقتیکه رفتم اتاق زایمان لباس پوشیدمو اتاق نشونم دادن رفتم رو تخت یدونه سرم زدن یکم دردم گرفت بعدش وقتیکه سرمم تموم شد باز دردی نداشتم ماما باز اومد گفت درد داری گفتم ن بازم سرم زد وقتیکه سرمو کلا باز کرده بود افت فشار کردم نفسم بالا نمیومد درد داشتم ماما دوید و اومد اون سرمو قط کرد اکسیژن گذاشتن برام بعدش خلاصه تایه ساعتی علاف شدم بعدش دیدم که درد زایمان دارم و کلی عرق میکنم بهم گفت پاشو بگرد تا زودزایمان کنی رفتم چنددوری تو اتاق زدم و اومدم رو تخت باز معاینم کرد گفت خوب پیش میری باز بگرد بار اخر دیگ نتونستم راه برم اومدم رو تخت باز معاینه کرد گفت زود بلند بشو بریم رو تخت تا بچت نیفتاده منو همراهی کردن رو اون یکی تخت بعدش ساعت۳و۵۰دقیقه ظهر پرنسس من بدنیا اومد و یه روزم بخاطر افت فشار بستری بودم و دیروز مرخص شدم اومدم خونم
مامان آقا مهدیار💚 مامان آقا مهدیار💚 ۱۴ ماهگی
پارت ۹:من موقع تنفس ها کم میاوردم و واقعا از یه جایی به بعد انگار نمیتونستم نفس عمیق بکشم ولی حضور همسرم و یادآوری هاش باعث میشد یادم بیاد باید چیکار کنم.
ماما میومد معاینه من یهو شدم ۶ سانت با افاسمان بالا،خداروشکر ماما تجربه داشت و وقتی دید که پیشرفتم خوبه دیگه خودش پی اپیدورال نگرفت منم حال نداشتم بگم مسکن میخوام،فکر کنم حدود یه ربع من ۸ سانت شدم و کم کم احساس زور بهم میومد.
میدونستم موقعی که فول نشدم نبایدزور بزنم پس با تنفس سعی میکردم رد کنم اما وقتی احساس زور شدید شد داد زدم ساراااا (اسم ماما)بیا احساس زور دارم که دیگه نزدیک فولی بودم ،دهانه رحمم یه مقدار لبه داشت که با معاینه برطرف شد خداروشکر.
اگر اشتباه نکنم نزدیک ساعت یک ونیم ،دو بود که دکترواومد و من احساس زور داشتم وفول شدم فقط زور میزدم تا ادامه روند هم پیش بره،موقع زور زدن هوشیار تر بودم و قشنگ یادمه.
هر چی توان داشتم میذاشتم ،کم کم به فشار میومدم و احساس دفع مدفوع داشتم که دکترم گفت همزمان هم برم دستشویی شکم خالی کنم هم زور بزنم،انقد شدت فشار زیاد بود که موقع برگشتن از دستشویی دست شوهرم میگرفتم و توحالت چمباتمه دو تا زور محکم زدم،بعدش اومدم رو تخت و کم کم نزدیکی کرون کردن بودم،ماشالله همسرم مثل یک ماما فعال بود تو اتاق و کمک میکرد هم به من هم به دکتر هم به ماما😄
مامان نلا مامان نلا ۱ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی-پارت هفتم

خب دیگه ساعت شد ۴ و من هنوز درد دارم میکشم
۴ ساعت دررررررد که هی میگرفت و ول میکرد
میگرفت و ول میکرد
دیگه ماما گفت به حالت توالت ایرانی بشین زور بزن
بعد گفت سجده کامل برو زور بزن
نیم سجده
دیگه داشتم واقعا کم میاوردم
خیلی فشار بدی بود
قشنگ زور میزدم که مدفوع کنم(یه چیزی هم بگم بچه ها- من جون تاریخ زایمانمو‌میدونستم از دو سه روز قبل فقط غذاهای ملین خوردم و شربت لاکسی ژل و روده م تخلیه تخلیه بود-بخاطر همین بدون واهمه میخوردم و میگفتم کووووووو تا حالا اینا بره تو معده و بعد بره تو روده تا اونموقع من ده شکم زاییدم😁)

خلاصه که من زور میزدم و هیچ
میگفت زور نمیزنی
دیگه نمیدونم چی شد و چطور شد که به یه خدماتی گفت بیا ببریمش اتاق زایمان
و قیافه من اینجوری که هوراااااااا😍
رفتم کنار تخت زایمان
تقریبا شبیه تختای معاینه تو مطبا هست که دوتا جا داره پاتو بزاری روش
فقط بزرگتره
قشنگ گنبد و بارگاهیه برا خودش 😅
ماما گفت از لبه تخت بگیر چند تا اسکات بزن و بعد برو بالا
زدم و رفتم بالا
گفتم الانه که بچه بیاد
دیدم که خیرررررررررر همون بساط روی تخت اینجا برقراره🤦🏻‍♀️
زور و سر خم توی سینه و زیر زانو رو بگیر و دست بکن داخل و فلان و اینا
مامان 🍯آرن🐻 مامان 🍯آرن🐻 ۸ ماهگی
❌پارت 3 شرح زایمان❌
دیگه ماما که عوض شد معاینه کرد گفت 5سانتی ولی دهانه رحمت خیلی نازکه افاسمانت عالیه دیگه 8سانت که رسیدم گفتن شروع کن زور زدن روی تخت عادی پاهامو بالا جمع میکردم زور میدادم دو سه بار جامو عوض کرد ماما همراهم یکم رو تخت دراز کشیده زور میزدم یکم چمباتمه رو زمین که دیگه گفت دارم موهای بچه رو میبینم چند تا انقباض دیگه زور خوب بزن بریم رو تخت زایمان دیگه ماما شیفت هم اومد خواهر شوهرم و مامانمم بیرون کرده بودن دوتایی شروع کردن کمک واسه زور زدن انگشتم میذاشتن که به انگشت زور بدم
دیگه گفت خوبی پاشو بیا رو تخت زایمان همون دو قدم فاصله رو دوبار چمباتمه نشستم به زور دادن زورا خودش میومد خیلی فشار میاورد دیگه رفتم رو تخت همش میگفت بد زور میدی کمه باید حداقل15ثانیه زور بدی اگه اینجوری زور بدی هم زیاد برش میخوری هم زایمانت طولانی میشه دیگه منم شروع کردم نفس عمیق میگرفتم زور محکم و طولانی میدادم تقریبا 5دقیقه رو تخت بودم بچه اومد اصلا حس نمیکردم موقعشه حس میکردم یه کوچولو سرش دم واژنه ولی ظاهرن برش داد و بچه سر خورد بیرون🫠اونم راس ساعت 9 تقریبا 20دقیقه هم بخیه طول کشید که فقط دو سه تا رو حس کردم یکم دردشو
اینم بگم اصلا داد نزدم فقط چند بار تو دردای خیلی شدید ناله میکردم و دست به دامن خدا میشدم
و فقط نفس میکشیدم و اصلولی نبود فقط تند تند نفس میکشیدم که بیشتر از دهان بود هم دم هم بازدم
ولی فکر کنم به خاطر اون اکسیژنه بود از7سانت تقریبا تا وقتی رفتم رو تخت زایمان اصلا چشامو باز نکردم مثل خواب بودم همه حرکت رو انجام می‌دادم ولی تماما با چشم بسته حتی اون وسط خوابم میدیدم😶و اینجوری بود که تموم شد و راحت شدم الانم همش فکر میکنم اون لحظه ها یه کابوس بوده و واقعی نبوده
مامان پسر کوچولو 🥰 مامان پسر کوچولو 🥰 روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم

هنوز بچه‌م رو ندیده بودم. فقط گریه می‌کردم و می‌گفتم: «درد دارم.»

با خودم می‌گفتم: «کاش هیچ‌وقت نمی‌اومدم سزارین!» 😭

توی بخش، ماماها مرتب سر می‌زدن و اتاق رو هم مرتب می‌کردن.

من اتاق خصوصی گرفته بودم که سرویس بهداشتی و یه تخت اضافه داشت. دو تا از همراهام کنارم موندن و همسرم هم تا ساعت ۱۰ شب پیشم بود.

حدود یک ربع بعد از اینکه به اتاقم اومدم، نی‌نی رو آوردن. انگار کل دنیا رو بهم داده بودن! 🥹❤️

ولی انقدر درد داشتم که فقط تونستم دستش رو ناز کنم، چون اصلاً نمی‌تونستم تکون بخورم.

پرسنل مرتب میومدن و سوند رو خالی می‌کردن. ماما هم میومد و آموزش شیردهی می‌داد، علائم خطر رو توضیح می‌داد و یه سری نکات دیگه رو هم می‌گفت.

بعداً همسرم برام تعریف کرد که وقتی توی اتاق عمل گفتم خونریزی دارم، خیلی ترسیده و کلی گریه کرده. به خاطر استرس زیادی که داشت، بهش اجازه داده بودن بره طبقه بالا و از طریق دوربین اتاق ریکاوری ببینه که من خوبم.

می‌گفت وقتی توی ریکاوری بودم، داشتم گریه می‌کردم و می‌گفتم: «بچم رو می‌خوام.»

در حالی که من اصلاً اون لحظه رو یادم نمیاد! 😭

بچه رو هم در حد چند ثانیه به همسرم نشون داده بودن تا خیالش راحت بشه که سالمه.