تجربه زایمان پارت پنج

به ماما گفتم من خیلی درد دارم یعنی هنوز سه سانتم تا بخوام فول بشم خیلی دردا بدتر میشه؟ اونم گفت نگران نباش عزیزم جوری که فکر میکنی نیس هر یک سانتی که از قبل بازتر میشی یه خورده شدت دردات بیشتر میشه یعنی قابل تحمله پس اصلا بهش فکر نکن به خودت استرس نده چون واسه بچت خوب نیس دیگه بعد رفتن ماما من داخل اتاق توی همون انقباض هایی که واسم میومد ورزش میکردم ولی چون دیگه دردام شدیدتر شده بود زیاد نمیتونستم ادامه بده بیشتر رو تخت دراز میکشیدم با نفس عمیق کشیدنو کمرمو ماساژ دادن خودمو آروم میکردم توی همون دردایی که هر پنج دقیقه میگرفت یک ساعت گذشت این دفعه خیلی شدتش بالا بود جوری که با هر انقباض جیغ میزدم ماما هی میومد میگفت اینقدر داد نزن حال بچت خراب میشه ولی دست خودم نبود با هر اتقباض نفسم میخواست قطع بشه دوباره ماما رفت مامانمو فرستاد پیشم تا مامانمو دیدم زدم زیر گریه گفتم مامان خیلی درد دارم مامان مامان طفلکم دید حالم بده سریع رفت کیسه آب گرم واسم اورد کمرمو واسم واسش میداد ولی اصلا فایده نداشت من فقط از درد جیغ میزدم تو چشمای مامانمم اشک جمع شده بود با دیدن من ولی انگاری بزور جلو خودشو گرفته بود که گریه نکنه من بیشتر استرس بکشم ماما دوباره اومد مامانمو فرستاد بیرون گفت دوباره میخوام معاینت کنم از معاینه قبلی که سه سانت بودم بکساعت گذشته بود و من فقط دعا دعا میکردم پیشرفت کرده بود بعد اینکه ماما معاینه کرد با خوشحالی گفت 7سانت شدی سر بچت کامل اومده تو لگن اون لحظه هم درد داشتم هم تعجب کرده بودم تو یه ساعت چطور از سه سانت رسیدم به هفت سانت ماما گفت پاشو بریم اتاق دیگه پرسه زایمانو شروع کنیم

۸ پاسخ

عزیزم من بهت درخواست دادم اگ‌دوست داشتی قبول کن چندتا سوال دارم

خداقوت مامانه قوی به سلامتی و دل خوش🌸

با اینکه امروز زایشگاه بودم و کلی استرس گرفتم ولی با حال و هوای زایمانت انگار بهم روحیه دادی منم دلم خواست طبیعی زایمان کنم🥲🥲

استرسم میگیره با اینکه سزارینم🥲

خدارشکر که زایمانت راحت بوده

خب ادامش

منتظر بعدشم😂

عزیزم پاقدم نی نی گلت مبارک باشه😍خیلی حال هوای زایمانتو دوس داشتم دلم زایمان خواست😂😍

سوال های مرتبط

مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۶ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم

به ماما گفتم کمرم هر بیست دقیقه یکم تیر میکشه اومد معاینم کرد گفت دو سانت شدی بعد گفت آفرین مشخصه پیشرفت خوبی داری خدا بخواد زود زایمان میکنی زیاد اذیت نمیشی همینو که گفت کل استرسام ریخت واقعا دلم میخواست زودتر بزایم😂ماما رفت گفت الان مامانتو میگم بیاد پیشت ولی فقط 10دقیقه بیشتر نمیتونه بمونه وقتی مامانم اومد کلی بغلم کرد نازمو کشید هی دلداری میداد اصلا درد نداره بهش فکر نکن ولی منکه میدونستم قراره پاره بشم مامانم داره سرم کلاه میزاره 😂😂بعد رفتن مامانم دردا فاصله گرفتنش کمتر شد هر ده دقیقه تیر میکشبد ولی یخورده شدیدتر از قبل ولی بهش توجه نمیکردم فقط راه میرفتمو ورزش میکردم ماماهم هی میگفت افرین دختر خوب ورزش کن تا دهانه رحمت زودتر پبشرفت کنه تفریبا ساعتای 9شب شده بود که دردا هر پنج دقیقه یبار میومد سراغم ولی ایندفعه یکم تحملش سخت تر بود سعی میکردم یا تتفس خودمو آروم کنم پرستار دوباره اومد ضربان قلب بچرو چک کرد بعد ماما گفت انقباض هاتم خوبه داری پیشرفت میکنی توی یک ساعت هر پنج دقیقه دردم میگرفت ولی هربار شدیدتر از قبل جوری که میخواستم راه برم وقتی انقباض میومد همونجا رو زمین میشستم ناله میکردم ماما اومد گفت بیا دوباره معاینت کنم ببینم چند سانت باز شدی که بعد معاینه گفت سه سانتی وقتی گفت سه ساتتی با خودم گفتم یا خداا این همه دردو تحمل کردم چرا هنوز سه سانتم یعنی تا اخرش دردای شدیدتری تو راهه😭😭😭
مامان جوجه. مامان جوجه. ۳ ماهگی
پارت پنجم
نگرانیم بیشتر شد چرا اینقدر فاصله اش کم شد به این زودی.. دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ۱۱ رفتم گفتم دردام خیلی فاصله اش کمه. معاینه ام کنین.. ماما معاینه کرد گفت ۷ سانتی .. اینقدر خوشحال شدم به این زودی ۷ سانت رسیدم . کیسه ابمو پاره کرد و زنگ زدن ماما همراهم .. کیسه اب پاره شد دیگه دردام شدتش خیلی زیاد شد ولی بازم سعی میکردم با یاد خدا و صلوات و تنفس خودمو کنترل کنم .. اصن جیغ نمیزدم .. دردا خیلی نزدیک به هم شد هر یک دقیقه.. ۱۱ و ربع حس زور داشتم سریع گفتم چون از قبل میدونستم باید بگی و یعنی زایمان نزدیکه. اومد دوباره معاینه کرد گفت فولی. زور برن سر بچه دیده بشه بریم اتاق زایمان بعدم ماما رفت..ماما همراهم رسید. گفتم من فولم خیلی منتظرتون بودم .. خیلی تعجب کردد گفت به من همین الان گفتن ۷ سانتی چقدر زود شدی فول .. تو یه ربع از ۷ به ۱۰ رسیدی..با اینکه دیر اومد ولی واقعا خوشحال بودم چون. کنارم بود. ماساژم میداد دستمو میگرفت کاملا برعکس مامای زایشگاه که خودم میرفتم به زور میاوردمش منو معاینه کنه
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۹ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان محمدحسین🫀 مامان محمدحسین🫀 ۶ ماهگی
پارت 3 😁


ساعت 2 ظهر با درد شدید زیر دل و کمر دردی که حس میکردم الان هر لحظه ممکنه استخون های کمرم نصف بشه تازه شدم 2 سانت 🥲
هر لحظه از ماما میخواستم یکیو بفرسته پیشم ولی قبول نکرد
تا بالاخره با کلی گریه و التماس مامانمو ده دقیقه فرستادن تو
با دیدن مامانم انگار دنیا بهم دادن خودمو توی بغلش انداختم و بوسیدمش 💕🥹
کمی پیشم بود و نوزاشم کرد بعد گفتن باید بره
دوتا سرم بهم وصل بود من هر لحظه احساس دستشویی داشتم
یهویی. از فشار زیاد شکمم معده درد شدم و رفتم دستشویی اتاق که کلی خون پس آوردم
ولی دریغ از یک دارو کوچولو که معدم رو بدن تا آروم بشم

ساعت 4 دردام شدید شدید بود و گریه میکردم تا ساعت 6 درد داشتم که اومد بهم آمپول فشار زد هر لحظه بیشتر شکمم سفت بود و صدای ناله هام بلند تر
ماما اومد دعوام کرد که چه خبره ؟ یک زایمان هست دیگه 😕😕😕
ساعت 7 مامانم با التماس فرستاد داخل
مامانم اومد کمرمو ماساژ داد و روی توپ نشستم
من خون ریزیم خیلی شدید بود و تموم زیر انداز ها رو خونی کرده بودم
ساعت 8 مامانم رفت و ماما معاینه کرد گفت 3 ونیم سانتی
دکترم اومد و سوند وصل کرد که کلا نیم ساعت تونستم تحمل کنم و زود جداش کردن
دیگه تا 10 و نیم درد کشیدم که اونجا گفتن شدی 4 سانت و رفتن ماما همراهمو صدا کنند
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۶ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۳ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان nokhod مامان nokhod ۴ ماهگی