۱۵ پاسخ

عزیزم ان شاءالله شوهرتم آزاد میشه عسل خانومو با هم بزرگش میکنید🥰

بسلامتی عزیزدلم ان شاء الله شوهرت هم آزاد میشه

عزیزم.

همسرت چی شده گلی

بقیش هم بزار

🥺🥺بغضض

انشاالله از برکت وجود دخترت اول از همه همسرت ازاد بشه 🤲🏻

الهی عزیزم 🥲💋

ادامه شو بزار گلم

مبارک باشه انشاالله سایتون بالا سرش باشه 🩷

درخواست بده گلم

صبور بودن اگ ادم بود میشد تو

مبارکه😍 بسلامتی
انشالله که سایت همیشه بالا سرش باشه
شوهرت چرا🤔

مبارک باشه عزیزم 😍

درخواست بده گلمم

سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت یازدع👉
هی دردام رف بالا جیغ داد بیشتر پرستار امد گفت بزار معاینه کنم گفت چته هنوز دوسانتی ک داری جیغ اینهمه میزنی فکر میکنم با این داد جیغ الان میزایی گفتم به خدا درد دارم زیاده باز رفت زودی امد دید باز زیاد جیغ میکشم دوباره معاینه کرد گفت پیشرفت کردی ۳ سانتی الان به ماما همراهت زنگ میزنم گفتم سریع زودددد دارم‌میمیرم گفت باشه تا اون بیاد مامانم هی بغل کردم ماساژ داد جيغ هوار ... قبلش مامانم گفتم دلستر بیار ک چون با دلستر خیلی شنگول میشم میدونستم بالا میارم ولی خوردم قبلشم ک دلستر بهترم تا مامانم بیاد یه بار بالا آوردن خیلی و دلستر خوردم باز بالا آوردم بعدش ،ماما همراهم رسید سریع گفت قربونت بشم فدات بشم پاشو بریم تو وان حمون با خوشحالی رفتم ک دردام کم کنه رفتم کمک کرد لخت شدم قربون صدقه میرف هی. ،آب داغ بود با اون داد ک میزدم گفت یواش یواش برو تو وان و خیلی گرم بود وای رفتم خلاصه گفت سجده کن به پشت ضربه بزن انجام دادم و همون کار روند زایمان من واقعا واقعا زود تر کرد خدا خیرش بده، گفت نفس عمیق بکش تو آب کمی خوب بودم خوب ....

بارداری .زایمان
مامان 🍓قلب مادر❤️ مامان 🍓قلب مادر❤️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی و سزارین پارت یک🤕😛من دکتر برام ختم بارداری داد تو هفته ۳۸ و یک روز رفتم زایشگاه اونجا معاینه ام کرد و گفت لگنت خوبه معاینه ات خوبه و یک فینگری رو زایشگاه بستری شو اونجا بستریم کردن برای زایمان با امپول فشار اول ی آب مقطر وصل کردن بهم بعدش آمپول فشار وصل کرد قطره قطره ک میرفت تو بدنم درد ب وجود میومد اینقد داداش می‌گرفت ول میکرد خیلی دردناک بود درداش من از ساعت ۶ شب تا ۴ صبح فقد ۳ سانت بودم همشم جیغ میزدم کل زایشگاه از درد گزاشته بودم رو سرم ماما میومد میگفت فقد ۳ سانت نیم باز شدی معاینه میکرد میگفت معاینه ات خوبه دوباره میرفت بیرون صبح ساعت ۶ دوباره سرم فشار وصل کرد بهم اینبار سرعتش بیشتر کرد دردام بیشتر شد جوری ک میخاستم بمیرم همش ب خدا میگفتم یا منو بکش یا از این درد راحتم کن ماما اومد معاینه کرد گفت ۷ سانت شدی همینجوری پیش بره همکاری کنی تا ۴۰ دیقه دیگ زایمان میکنی من همش میگفتم ن من نمیتونم طبیعی بیارم بچم میمیره خودمم میمیرم همش داد میزد سرم ک حرفای احمقانه نزن ولی من فقد درد داش همشم التماس میکردم ک منو ببرین عمل ک
مامان کیارش مامان کیارش ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۴
با عوض شدن شیفتا ماما جدید اومد و منو تحویل گرفت اول معاینه کرد گفت خوبه بزار دکتر بیاد نظر بده بعدم زد کیسه ابمو پاره کرد دکترم ‌که اومد منو معاینه کرد گفت روندش خوبه نیاز به امپول فشار نداره التماس میکردم یه چیزی بزنن که دردام کمتر بشه به ماما اسم یه امپول و گفت که بهم تزریق کردن تاثیر انچنانی نداشت ولی به خودم تلقین کردم که مسکن زدن دردات کمتر شده 😅دستگاه ان اس تی بهم وصل بود یه جایی ماما اومد گفت فقط توی انقباضاتت زور بزن ولی بیصدا منم که همکاری کردم و واقعا بیصدا پیش رفتم خود ماما تعجب کرده بود و کلی ازم تعریف کرد کلاسای قبل زایمان خیلی کمکم کرده بود میدونستم چجوری و کجا زور بزنم خلاصه که همش زور میزدم تا وقتی که ماما اومدو گفت وقتشه با ویلچر رفتیم توی اتاق زایمان روی صندلی زایمان جاگیر شدم و همچنان به زور زدنام ادامه دادم نمیدونم چرا و چه شکلی بخاطر دعاهای پشت در مامانم بود بخاطر التماسای خودم بود انگار هیچ دردی نداشتم فقط زور میزدم دردام تموم شده بودن چشمام بسته بودمو هرجا ماما میگفت اینکارو بکن همکاری میکردم که یهو صدای گریه شنیدم چشمامو باز کردم گفتم به دنیا اومد ماما گفت اره اینم گل پسرت🥰🥰😍😍
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۷ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان معجزه مامان معجزه ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (قسمت سوم)
خلاصه جمع کردیم وسایل رو از زیر قرآن رد شدم و رفتیم بیمارستان بهمن نوار قلب گرفتن حال بچه خوب بود ولی انقباضا تا ۱۰۰ میرفت خلاصه گفت بستری شو معاینه کرد و گفت ۲ سانت لباسامو عوض کردم و بستری شدم و رفتم اتاق زایمان که همه چی اونجا بود و قرار بود همونجا زایمان کنم

ورزش میکردم با تموم وجودم اسکات میزدم اردکی راه میرفتم عطر اسطوخودوس هم خیلی کمکم میکرد برای کنترل دردهام میزدم به مچم و بو میکردم حین انقباض
معاینه شدم و همون دو و نیم سانت بودم انگار سطل آب یخ ریختن رو سرم شوکه شدم و گریه میکردم میگفتم دیگه پیشرفت نمیکنم
ماما خداکرمی اومد گفت برو سرویس آب گرم بگیر روی شکمت رفتم و نیم ساعت اونحا موندم یه ماما دیگه نوروزی اومد گفت چرا اینجایی بسه بیا بیرون 😑 دوباره معاینه شدم و ۴ سانت بودم خیلی خوشحال شدم زنگ زدم ما ما همراهم خانوم بیات بیاد ساعت ۵ بود و دردا داشت شدید تر میشد ماما همراهم اومد دیگه نمیتونستم کنترل کنم و داد میزدم ماما همراهم اومد و رفتیم باهم حموم و اونجا اسکات میزدم و اون آب گرم میریخت روی کمرم و شکمم خیلی کمکم کرد انصافا در اومدم و معاینه شدم ۶ سانت بودم دیگه دردا غیر قابل تحمل بود
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت پنج

به ماما گفتم من خیلی درد دارم یعنی هنوز سه سانتم تا بخوام فول بشم خیلی دردا بدتر میشه؟ اونم گفت نگران نباش عزیزم جوری که فکر میکنی نیس هر یک سانتی که از قبل بازتر میشی یه خورده شدت دردات بیشتر میشه یعنی قابل تحمله پس اصلا بهش فکر نکن به خودت استرس نده چون واسه بچت خوب نیس دیگه بعد رفتن ماما من داخل اتاق توی همون انقباض هایی که واسم میومد ورزش میکردم ولی چون دیگه دردام شدیدتر شده بود زیاد نمیتونستم ادامه بده بیشتر رو تخت دراز میکشیدم با نفس عمیق کشیدنو کمرمو ماساژ دادن خودمو آروم میکردم توی همون دردایی که هر پنج دقیقه میگرفت یک ساعت گذشت این دفعه خیلی شدتش بالا بود جوری که با هر انقباض جیغ میزدم ماما هی میومد میگفت اینقدر داد نزن حال بچت خراب میشه ولی دست خودم نبود با هر اتقباض نفسم میخواست قطع بشه دوباره ماما رفت مامانمو فرستاد پیشم تا مامانمو دیدم زدم زیر گریه گفتم مامان خیلی درد دارم مامان مامان طفلکم دید حالم بده سریع رفت کیسه آب گرم واسم اورد کمرمو واسم واسش میداد ولی اصلا فایده نداشت من فقط از درد جیغ میزدم تو چشمای مامانمم اشک جمع شده بود با دیدن من ولی انگاری بزور جلو خودشو گرفته بود که گریه نکنه من بیشتر استرس بکشم ماما دوباره اومد مامانمو فرستاد بیرون گفت دوباره میخوام معاینت کنم از معاینه قبلی که سه سانت بودم بکساعت گذشته بود و من فقط دعا دعا میکردم پیشرفت کرده بود بعد اینکه ماما معاینه کرد با خوشحالی گفت 7سانت شدی سر بچت کامل اومده تو لگن اون لحظه هم درد داشتم هم تعجب کرده بودم تو یه ساعت چطور از سه سانت رسیدم به هفت سانت ماما گفت پاشو بریم اتاق دیگه پرسه زایمانو شروع کنیم