۹ پاسخ

مامات کی بوده

😍🩷🌸🌸🥹🥹🥹🥹

عزیزم ‌مبارک باشه قدم‌ کوچلوت😙

قدم نو رسیده مبارک خانمیی🧸🎀

عزیزم قدم عسل خانم پراز خیر و برکت براتون باشه و انشاالله به حق چله‌خونه فاطمه زهرا به چهل روزگی نرسیده بابای مهربونش بیاد کنارتون . برا منم دعا کن زایمان خوبی داشته باشم و دخترم سلامت بغلم بیاد .

ماما همراه جز این کاری که گفتی کار دیگه ای کرد؟
آخه منم سر سقطم مامایی که بود همینکارارو میکرد.

ادامه شو بزار عزیزم

پ چته جیغ میکشی🥲😂ماماهمراه ب این خوبی داشتی

هزینه ماما همرات چقد شد

سوال های مرتبط

مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
رسیدم زایشگاه هنوز ازم داشت آب میومد خیلی زیاد بود تا ساعت های شیش هفت همینجور معاینه میکردن ببینن خودم باز میشم که نه نمیشد که بهم زیر زبونی دادن دردام خیلی زیاد بود خودم میخواستم معاینه بشم فقط بهم بگن پیشرفت کردی همینجوری هم با ماما همراهم در ارتباط بودم پیامی دیگه مامام دو سانت شدم اومد دکتر هم. اومد معاینه کرد گفت خوبه سه سانت هم بشه می‌تونه اپیدورال بگیره که ساعت ده گفت بگو‌ بیان براش بزنن ساعت ده برام بی حسی زدن چون سه روز نخوابیدع بودم خیلی خواب داشتم بین دردا خواب میرفتم یعنی قبل اینکه بی حسی بزنن هر وقت میگفتم درد دارم ماما همش برام سشوار می‌گرفت ماساژم میداد گلاب میداد بو کنم دعا میزاشت خیلی تو روحیه من تاثیر داشت وقتی بی حسی زدم دردم رفت دیگه گفتم بزار بخوابم گفت رب ساعت بخواب فقط بعدش بیدارم کرد همش ورزش کردم پنج دقیقه هم به خودم استراحت نمی‌دادم دیگه اومدن آمپول فشار هم بهم زدن. آخرا بی حسی جواب نداد سر بچه داشت میومد بیرون نفسم می‌گرفت ماما می‌گفت یکم نفس بکش فوت کن حالت سنگ دستشویی هم نشسته بودم
مامان تو دلیم💙 مامان تو دلیم💙 ۴ ماهگی
🥰تجربه زایمان طبیعی 🥰
پارت ۲
رفتم برا بستری شدن هم استرس داشتم هم میترسیدم آخه آمادگی نداشتم فعلا شوهرم بهم دلداری میداد مامانم اینا همشون پیشم بودن رفتم زایشگاه بازم معاینه کردن بازم نوار قلب گرفتن من اصلا درد زایمان نداشتم ابریزش داشتم برا همین اومدن امپول و سرم درد بهم زدن بلافاصله بعدش دردام شروع شد اولش قابل تحمل بود رفته رفته دردام بیشتر می‌شد و فاصله شون کمتر مامانم پیشم بود کمکم می‌کرد ماساژم میداد آبمیوه میداد بخورم دردام زیاد بود وقتی درد میومد از شدتش جیغ میزدم ولی بعدش دیدم هرچی داد بزنم حالم بدتر میشه و انرژیم صفر میشه برا همین همش نفس عمیق میکشیدم سعی می‌کردم آروم باشم صلوات می‌فرستادم آیه الکرسی میخوندم وقتی دردم می‌گرفت از شدت دردش نمیتونستم یه جا بند باشم رو تخت می‌نشستم خسته میشدم دوباره دراز میکشیدم دردا وحشتناک شده بوده دفعه میومدن معاینه میکردن یبار همزمان موقع درد اومدن معاینه کردن که خیلی اذیت شدمم دردا به قدری زیاد شده بود که منی که از معاینه میترسیدم میگفتم بیاین معاینه کنین رحمم بازتر بشه زودتر زایمان کنم و تموم شم......
مامان دو وروجک🥰🌈 مامان دو وروجک🥰🌈 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت5

ماما اومد آنژیکتمو وصل کرد ی چندتا آزمایش گرفت و گفت لباساتو دربیار و لباس بیمارستان رو بپوش منم پوشیدم و پزشکم اومد معاینه کرد و رفت دیگ ماما اومد و آمپول فشار رو وصل کرد و خیلی کمش کرد
دستگاه ان اس تی رو وصل کرد و هر ده دقیقه میومد بهم سر میزد اولاش شکمم خودشو سفت میکرد زیاد
بعد کم کم دردای پریودی خفیف شروع شدن ماما میومد معاینه تحریکی میکرد و برام همش شیاف میزاشت دیگ مامانمو و خالم پیشم بودن باعث قوت قلبم بودن تا سه سانت دردام کم و قابل تحمل بودن بعد سه سانت دیگ نمیتونستم تحمل بکنم و با نفس عمیق دردا رو پشت سر میزاشتم و سرم باعث شده بود همش برم دستشویی من ی پام توی اتاق بود و ی پام دستشویی ماما زیاد نمیزاشت برم دستشویی ولی تا میرفتم بیرون من میپریدم داخل دستشویی😂
ساعت2تا چهارسانت رسیدم بعد چهارسانت ماما بهم استراحت داد و گفت ک سرم رو میبندم تا یکم رحمت استراحت بکنه همین ک سرم رو بست دردامم انگاری رفت خیلی کم درد داشتم
بعد نیم ساعت اومد و سرم رو وصل کرد و بهم ورزش میداد و توپ رو آوردن برام و رو توپ ورزش میکردم دیگ خالم هی بهم روحیه میداد ک میتونی چیزی نمونده ولی مامانمو میدیدم ک رنگش پریده و میخواد برام گریه بکنه دیگ مامانمو فرستادم توی سالن تا بیشتر از این اذیت نشه
مامان نجلا و دلوین مامان نجلا و دلوین ۷ ماهگی
تجربه زایمان 5
بعدش رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه هر بیست دیقه معاینه میشدم اما بهم نمیگفت چند سانتی ولی دردا شدید بودن خیلی حس زور داشتم بعدش ساعت یک. معاینه مرد گفت نزدیکی ب زایمان چون دردا واقعا غیر قابل تحمل بود ساعت یک. و بیست دیقه دیگ بچه خیلی فشار میاورد و دکتر وسایلای زایمان رو اورد و گفت هر موقع درد داشتی بگو ی امپول توی انژیوکتم کم کم تزریق کرد ک. واقعا کمکم کرد و بعد ک معاینه کرد گفت فول شدی و هر موقع درد داشتی زور بزن و خیلی دردا شدید بودن چهار بار زور زدم اونم خیلی طولانی چون دردا شدید بود گفت سر بچه رو میبینم زور بزن با زور پنجم سر بچه اومد و من ک کلافه شده بودم از دردا از حال رفتم و پاهامو بستم ماما داد زد ک پاهاتو باز کن بچه رو خفه کردی ی زور دیگه بده خلاصه ی زور دیگه زدم و بجه رو. گذاشت رو شکمم و بچه گربه نکرد اروم یکم ناله کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن کم کم گریه میکرد اما دلوین وقتی بدنیا اومد صداش خیلی بلند بود گریع میکرد بعدش بچه رو برد و اومد گفتم بچه رو کجا بردی گفت بردم اکسیژن بگیره یکم و اینجا تازع داستان بدبختی من با بیرون اومدن جفت شروع شد هر چی گفت سرفه کن جفت بیاد هر چی سرفه میکردم از جفت خبری نبود دستشو تا ارنج برد تو شکمم و گفت جفت چسپیده جون عفونت داشتم موقع بارداری
مامان 🐣delaroz💝 مامان 🐣delaroz💝 ۴ ماهگی
تحربه زایمان قسمت اخر :
ازینجا دیگه خیلی بد و شدید شد و زور میزدم با هر زور سر بچه تقریبا میومد از دهانه بیرون ولی تا نفسم کم میشد نفس میکشیدم ک دوباره زور بزنم باز سر بچه میرف بالا روز از نو روزی از نو . باید یکسره زور میزدم تا دیگ نمیرف بالا و درمیومد ولی نفسم کم میومد ماما میگف نفس بکش بچه اکسیژن کم نیاره
هر چی زور میزدم فک‌میکردم دیگ بی فایده هس و نمیاد هی برمیگرده بالا
گاز بی حسی هم گذاش ب بینیم همه جارو تار میدیدم حالت تهوع گرفتم خوابالو شدم سرم گیج میرف فک‌کردم دارم از هوش میرم حالتایی ک ادم نزدیک بیهوش شدن پیدا میکنه میداد بهم
ی مامای دیگ اومد کمک مامای خصوصیم دهانه رحمو با دستاش ماساژ میداد و باز میکرد ماما همراه از بالا دستاشو میذاش رو شکمم محکم فشار میداد
تا بالاخره ساعت ۱۴:۲۰ بچه اومد😍
در کل راضی بودم از تایم کوتاه زایمان فک‌میکردم خیلی طولانی باشه و اذیتش بیشتر باشه ولی ۱۱ رفتم دردا از ۱و‌نیم شروع تا ۱۴:۲۰ زایمان کردم
سه کیلو و پنجاه هم وزنش بود
مامان جوجه. مامان جوجه. ۳ ماهگی
پارت پنجم
نگرانیم بیشتر شد چرا اینقدر فاصله اش کم شد به این زودی.. دیگه نتونستم تحمل کنم ساعت ۱۱ رفتم گفتم دردام خیلی فاصله اش کمه. معاینه ام کنین.. ماما معاینه کرد گفت ۷ سانتی .. اینقدر خوشحال شدم به این زودی ۷ سانت رسیدم . کیسه ابمو پاره کرد و زنگ زدن ماما همراهم .. کیسه اب پاره شد دیگه دردام شدتش خیلی زیاد شد ولی بازم سعی میکردم با یاد خدا و صلوات و تنفس خودمو کنترل کنم .. اصن جیغ نمیزدم .. دردا خیلی نزدیک به هم شد هر یک دقیقه.. ۱۱ و ربع حس زور داشتم سریع گفتم چون از قبل میدونستم باید بگی و یعنی زایمان نزدیکه. اومد دوباره معاینه کرد گفت فولی. زور برن سر بچه دیده بشه بریم اتاق زایمان بعدم ماما رفت..ماما همراهم رسید. گفتم من فولم خیلی منتظرتون بودم .. خیلی تعجب کردد گفت به من همین الان گفتن ۷ سانتی چقدر زود شدی فول .. تو یه ربع از ۷ به ۱۰ رسیدی..با اینکه دیر اومد ولی واقعا خوشحال بودم چون. کنارم بود. ماساژم میداد دستمو میگرفت کاملا برعکس مامای زایشگاه که خودم میرفتم به زور میاوردمش منو معاینه کنه