تحربه زایمان قسمت اخر :
ازینجا دیگه خیلی بد و شدید شد و زور میزدم با هر زور سر بچه تقریبا میومد از دهانه بیرون ولی تا نفسم کم میشد نفس میکشیدم ک دوباره زور بزنم باز سر بچه میرف بالا روز از نو روزی از نو . باید یکسره زور میزدم تا دیگ نمیرف بالا و درمیومد ولی نفسم کم میومد ماما میگف نفس بکش بچه اکسیژن کم نیاره
هر چی زور میزدم فک‌میکردم دیگ بی فایده هس و نمیاد هی برمیگرده بالا
گاز بی حسی هم گذاش ب بینیم همه جارو تار میدیدم حالت تهوع گرفتم خوابالو شدم سرم گیج میرف فک‌کردم دارم از هوش میرم حالتایی ک ادم نزدیک بیهوش شدن پیدا میکنه میداد بهم
ی مامای دیگ اومد کمک مامای خصوصیم دهانه رحمو با دستاش ماساژ میداد و باز میکرد ماما همراه از بالا دستاشو میذاش رو شکمم محکم فشار میداد
تا بالاخره ساعت ۱۴:۲۰ بچه اومد😍
در کل راضی بودم از تایم کوتاه زایمان فک‌میکردم خیلی طولانی باشه و اذیتش بیشتر باشه ولی ۱۱ رفتم دردا از ۱و‌نیم شروع تا ۱۴:۲۰ زایمان کردم
سه کیلو و پنجاه هم وزنش بود

۱۲ پاسخ

با این تفاسیر که خدا رو شکر زایمان خوبی داشتی، بخیه‌ بیرونی هم خوردی؟ چطور بود؟

تو کدوم بیمارستان زایمان کردین؟
عین زایمان من هست خوندم یاد خودم افتادم دردم گرف وقتی میخواستم نفس بکشم دردم میومد جیغ میزدم واییی چقد سخت بود

عزیزم تو تبریز کدوم بیمارستان زایمان کردی ؟

عزیزم قدت چنده؟

خداروشکرای جانم بسلامتی انشاالله کاش منم زایمان راحتی داشته باشم کلی استرس دارم

خیلی زایمان راحتی داشتی بچه چندمت بود

گلم چطوری اینقد دهانه رحمت زودباز شده بودو رفتی بیمارستان برازایمان؟

خداروشکر عزیزم خدا حفظش کنه برا ما هم دعا کن

ماما بهم گفت اگه درد خودت بیاد خیلی عالیه و به اندازه آمپول فشار اذیت نمیشی و کمکت میکنم اذیت نشی ، باور کن استرس دارم دردام شروع شه همم از این دردا خسته شدم

منم بچه چهارمم و رفتم ماما همراه گرفتم میگن خیلی کمک می‌کنه و نمی‌ذاره هر کی رسید بهت دست بزنه ، خداروشکر عزیزم انشاءالله خوش قدم باشه التماس دعا

بسلامتی عزیزم

عزیزم چجوری اینقد راحت شد برات

سوال های مرتبط

مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۲ ماهگی
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۶
هر چی دهانه رحمم باز تر میشد دردا غیر قابل تحمل از یه طرف دیگه هم احساس زور و دسشویی بهم وارد میشد که داد میزدم من دسشویی دارم هیچکی توجهی نمیکرد آخراش دیگه کلا چشمامم باز نمیشد از شدت درد و سردم بود و کل بدنم میلرزید انگار لحظه های آخر رفته بودم تو کما و هوش نداشتم فقط نفس میکشیدم پرستار و ماما اومدن بالای سرم هر چی صدام زدن پاشد پاشو من نمیدونستم دارن چی میگن از هوش رفته بودم اکسیژن بهم وصل کردن گفتن ضربان قلب بچش اومد پایین تکونش بدهو هی زور خود به خود میومد ماما میگفت حالا خودت تا میتونی زور بده تا رفت باز بشه نترس منم بخاطر اینکه این دردا تموم بشه تا میتونستم زور میزدم میگفت زور بزن ول نکن تا اینکه واسه بار آخر که ماما اومد به پرستار گفت بلندش کن ببرش دسشویی خودشو بشوره گفتم نمیتونم همینجوری که رفتم وسط راهرو هی زور میومد و من حتی ایستاده زور میزدم دست خودم نبود پرستار بردم دسشویی پاهام لخت دمپایی هم پام نبود گفت بشین خودتو بشور گفتم داره زور میاد الان بچه میفته گفت پاشو پاشو نمیخاد تا بریم دوباره رفتم ولی موقعی که حس زور میومد و زور میزدم انگار دردا کمتر میشد دوباره مثل طوفان می‌گرفت منو بردن اتاق زایمان تا قبل از اون دردام تو اتاق لیبر کشیدم ...
زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه
مامان فسقلی 🎀 مامان فسقلی 🎀 ۱۱ ماهگی
اومدم روتخت دیگه داشتم فول میشدم اینجا دیگه مرحله زور زدن بود و فقط همکاری خودمو می‌طلبید 🥲
موقع زور زدن ماما بهم پوزیشنای مختلف میداد تا سر بچه زودی بیاد پایین .
حالت سجده شدم و زور میزدم حین دردا که خیلی جواب بود برا اینکه سرش پیدا بشه ماما هم با روغن گمرمو ماساژ میداد و با حرفاش انرژی میداد که زور بزنم که خیلی حس خوبی بهم میداد 🤌
وقتی دردم تموم میشد چون زور هم باهاش میزدم خیلی خسته میشدم سریع چشمامو میبستم خوابم میبرد 😂
حین دردا یه باز چمباتمه میزدم رو تخت دستمو می‌گرفتم به نرده تخت و محکم زور میزدم همش حس مدفوع داشتم که میگفتن سر بچه هست 😃
دیگه همش بهم زور میومد ناخودآگاه محکم زور میزدم انگار دردم آروم بشه با زور 😂
هی حالت سجده چمپاتمه میشدم حین دردا و با تمااام توان فقط زور میزدم جز این کاری نمیشد کرد تا سرش پیدا بشه🥲
داد زدم به ماما گفت دیگه داره میاد بیرون منو ببرید اتاق زایمان😅
اومد نکته کرد گفت موهاش پیداست چقد پر موعه دخمل کوچولو😃
وقتی گفت موهاش پیداس خیلی ذوق کردم انرژی گرفتم تو دلم گفتم دیگه نزدیکه دخترمو ببینم 🥺
مامان کیاناولیانا مامان کیاناولیانا ۱۲ ماهگی
اما من از اول ب هر کد م از ماما ها میگفتم بنظرتون بچه چند کیلو میگفت ی ۳ و خورده ایی هست ولی من چون داخل سونو وزنم ک ۳۵ هفته رقتم بچه ۳ کیلو بود بشون گفتم زیاد نبود برا اون موقع میگفتن ن بابا بچه اولت ک ۳ و ۴۰۰ باشه نکنه میخای این ۴ تا باشه منم چیزی نگفتم دیگ دیگ.دردا اخر طوری بود ک ماما همراهم میخاست منو از تخت بیاره پایین جیغ میزدم دست از سر من بردار و کارم نداشته باش 😄😄
اونم میگقت خب پس برا چی ماما گرفتی وقتی میخاستی خودت تنها باشی
دیگ ۹ سانت شدم جیغ میزدم منو ببرید روتخت زایمان من دیگ میخام زور بزنم بیاد دیگ تحمل ندارم اونا هم میگفتن ن بری اونجا اذیت میشی باید فول بشی🤣این جا بود بای حالت قهری میگفتم خو باش اگ منو نبردید باید کول کنید
ساعت دیگ ۱۱و نیم بود ک بردنم رو تخت گفتن هر وقت احساس مدفوع داشتی زور بزن منم زور میزدم ولی دیگ دردام رفت بودنو نمیتونستم زور بزنم دکتر هر دفعه میگفت موهای بچه رو دارم‌میبینم ترو خدا زور بزن
منم هر چی زور میزدم سر بچه بیرون نمیومد دیگ طوری بود اونا خودشونم نگران شده بودن و جیغ میزدن زور بزن منم هر چی زور میزدم بی فایده بود
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۶
بچه اولم همینحوری بود سرش یکم بزرگ بود پاره شدم تا اومد یکی اومد رو لبه تخت دوپا و با دستش فشار میداد رو شکمم خودمم زور ک میزدم نفسم نمیومدم گفتم نفسم نمیاد ول کرد دوباره معایته کرد گفت ن هنوز ۱۰ نشده من هیی زور میزدم اونم فشار میداد رو شکمم دیگه سر یچه دیدن گفتن زور بزن پاهام گرفتم تا تونستم زور زدم ساعت ۶ چهل پنج دقیقه بود ک ب دنیا اومد از داخل بخیه نخوردم ولی بیرون چهار پنج تا خوردم موقع بخیه بهشون گفتم سر کننده بزنین گفتن ن چون بیرونی سر نمیشه اون بخیع میکرد من درد میکشیدم هیی معذرت خواهیی میکرد دخترم اوردن گذاشتن رو شکمم هیی پرسنل نازش میکردن اون ماما همراهی ک میگفت میام مامات میشم اومد بالا سرم گفت زایمان کردی گفتم اره دیگه نمیخوامت 😂
ساعت ۷ بود ک دیگه بردنم ت ی اتاق دیگه و مامان و مادر شوهرم اومدن پیشم ساعت ۱۰ نیم بردنم بخش

اینم از تجربه زایمان دوم ولی زایمان دوم ک همه میگفتن راحت تره واقعا راحت تر بود من وایه بچه اولم خیلی بخیع خوردم و خیلی اذیت شدم
مامان نیکی مامان نیکی ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
بعدا ماما میگفت  ۶ثانت بشی دیگ تا ۱۰ ثابت خیلی راحته  ماماهمداهمم هی با من ورزش کرد هی پوزیشن سجده رفتم (تعصیر داشت واقعا انجام بدین ) البته
همش درد نیست .درد ها هر ۵ثانیه‌میگیره ول میکنه  ولی عمان از اون لهضه که میگیره لامصب 😟
فقط دادا میزدم خدایا دارم میمیرم .خدایا من الان میمیرم😕🥹
ماما هم میگفت فقط نفس عمیق بکشی چنتا میکشیدم ولی دباره باز داد میزدم حس میکردم فقط داد و جیغ ناله  آرومم میکرد  هیجی دیگ با کلی بدبختی و درد  اومدم سر ۱۰ ثانت  حالا باید سر بچه میومد تو لگنم🤕😢 وای نگم از ابن‌مرحله عذاب آور امپول برای زور زدن بهم زدن که هر چند دقیقه همراه با درد زورم باید  میزدم که سربچه بیاد تو لگنم
راستی  وقتی به ۶سانت اینا رسیدم که خیلی درد داشتم  بهم ( اکسیژن میزدم میزدن اسمشو یادم نیست شما بگین؟ 🤣
باید توش نفس میکشیدم  میدادم بیرون ماما  میگفت هم درد آوردم میکنه که رو من تاثیر نداشت هم باعت میشه  دهانه رحمت بیشتر بازشه 😰🤷‍♀️
هیجی رسیدیم با ۱۰ ثانت حالا باید زور میزدم میگفت نفس بکش زور بزن ب نگفت نگاه کن (انگار که یبوست شدی باید به مقعدت فشار بیاد)  حالا مگه میتونستم فقط داد میزدم زور میزدم ما ولی میگفت خوب نیست بیشتر  زور بزن  ولی مگه میتونستم خدایا😢

هیچی دیگ هی مایعنه میکرد من هی زور میزدم هی میگفتن خوب داری پیش‌ میری سر بچه معلومه زور بزن   هیچی نیم ساعت همین کارارو کردم گفت خوب شد بیا بریم اتاق زایمان زنگ زدن دکتر خودمم اومد بالاسرم برای  عمل

اینم بابای بچه که پشت اتاق زابمان بودن با کلی استرس
مامان سید کوچولوم🫒🫀 مامان سید کوچولوم🫒🫀 ۸ ماهگی
قسمت سوم🤰🏻
روی توالت فرنگی برعکس نشستم کم کم زور می اومد بهم انکار عین خمیر دندون ک از از پایینش فشار میدی کسی منو فشار میداد زور بهم می اومد مثل همون یبوست مدفوع انکار داری ولی نمیاد هی زور میزدم کلافه شده بودم بیشتر هی نفکتم ورا تموم نمیشه خستم کرده بود درد ولی جیغ و داد و بیداد در حدش نبود .‌‌اونام میگفتم یکم دیگه ورزش کنی اومده یکم ‌‌..خخخ!

کم کم روی شش سانت و هفت سانت و هشت سانت رسیدم با ورزشا پیشرفت میکردم دیگه آخری مبگفتن زور بزن ب دستم بیگم داخل مقعد کرده بود ک ببینه تا کجا اومده پایین بچه فشار روی مقعدم هست زور زدم و دیگه فکر کنم نه سانت شد و بعد ده سانت دیدم دارن لباس میپوشن و..منم ب امید اینکه بعد دنیا اومدن نینی همه دردا تموم میشه همه رو تحمل کردم گفتن ببین سه تا زور بزنی اومده ..دوباره گفتن هروقت بهت زور اومد زور بزن منم همین کارو کردم اولین زور ک اومد گفتم داره بهم زور مباد من زور میزنم یک دو سه 😂😂😂😂..ی زور محکم زدم رفت نفسم تموم بشه ول کنم گفتن ول نکن ادامه بده دوباره زور زدم با تمام نفسم پ از آخرنفسم هم استفاده میکردم نعره زدم ک زور موثره باشه ولی درد نداشتم اصلا و یک زور دیگه یهو شکمم دیدم شل شد اومد تو بعد دیگه سر بچه رو کشیدن بیرون و تموم شد🥹💖
مامان فندق🥹♥️ مامان فندق🥹♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت«۵»
اخر
رفتیم تو اتاق زایمان دردام بیشتر و بیشتر میشد سرم زدن برام ساعت هشت شده بود دیگه،با هر درد و انقباض فقط تند تند نفس میکشیدم خدارو صدا میزدم اولاش چاره بود ولی رفته رفته طاقت فرسا میشد دردام هی با هر دردم معاینم میکردن و همش امیدوارم میکردن ک خوب داری پیش میری افرین،همش چشمام ب دهنشون بود ک ببینم چی میگن چن سانتم و کی تمومم،ی چشمم ب ساعت
خلاصه جونم براتون بگه دردا ک ول میشدن انقدر ضعف داشتم از بی خوابی و بالا اوردن زیاد همش چشمام میرفت،دیگ ساعت شد نه و رب دردام خیلی فاصلشون کمتر شده بود،شده بودم هشت سانت،ب حس مدفوع داشتم همینطور پیش رفت تا ساعت شد نزدیک ده اینا گفتن فول شدی دکترم از هشت سانت اومد خودش بالا سرم بود وسیلهاشون آماده کردن همش میپرسیدم کی تمومه میگفتن اخرشی هر وقت گفتیم زود بزن با دردات و همون کارم کردم خیلی خوب پیشترفت دیگ دکتر بالا سرم بود یکی از ماما ها با دست کمک میکرد سر بچه بچرخه یکی شکممو فشار میداد منم زور میزدم فقط و واقعا تا حد مرگگگگ درد داشتم نا نداشتم زرد شده بودم و صدامم در نمیومد اشک ازم سرازیر بود دیگ حس کردم دکتر برشم زد و گف زور اخر رو بزن و بلاخره نیتی اومد سر و شونش ک اومد انگاز دنیا بهم دادن خیلی سبک شدم و یهو همه دردام ناپدید شدن باورم نمیشد نینی رو گذاشتن رو شکمم فقط اشک شوق میریخت از چشمام،بعدم بردنش لباش تنش کنن،دکتر گف دو تا سرفه کن و فوت کن جفتت هم بیاد بیرون اونم اومدو شکمم کامل خالی شد ماما شکممو ماساژ داد یعنی دیگع نایی نداشتم و از ساعت ده و نیم تا یازده و ربع اینجاها بود دکتر داشت بخیم میزد قشنگ حس میکردم ولی س تا بی حسی هم برام زد ک دردم نیاد خلاصه بخیه ها هم تموم شدن