سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان اوین مامان اوین ۶ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
رفتم روی تخت که بخوابم سرم سنگین بود فکر میکردم طولانیه اما به 10دقیقه نکشید ک مثل روال قبل شدم و بلندشدم شروع ب ورزش کردن. کردم و ماما هر نیم ساعت ی بار میومد معاینه میکرد چ من هیچی حس نمی‌کردم ک داره منو معاینه می‌کنه و اصلا درد نداشتم بجز معاینه دوم ک قبل بیحسی اپیدورال بود واااای نگم نگم از دردش ک چقدر وحشت ناک بود اون لحظه کلا از زایمان طبیعی ناامید شدم و فکر میکردم قرار همین دردا ادامه دار باشه اما خداروشکر با اپیدورال همه دردا تموم شد و من شدم 7ی۸سانت که کم کم انقباض هارو حس میکردم و دارو اپیدورال داشت تموم میشد که دکتر بیهوشی اومد و از پرسید هروقت درد داشتی بگو ک من اپیدورال تو برات شارژ کنم و منم چون دردارو داشتم حس میکردم گفتم درباره برام. بزنن و دوباره ورزش هارو شروع کردم گربه ای اسکات اردکی انجام میدادم و استرسم نسبت ب چند ساعت اول خیییلی کم شد و ساعت شد 2نیم 3ظهر ک ماما معاینه کرد و گفت ک هروقت احساس فشار کردم زور بزنم تا فول شم منم انجام دادم و فول شدم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت دو

سرم ک بهم وصل کرد ساعت هشت شب با دهانه رحم دو سه سانت بود تا یک شب درد نداشتم و چارسانت بودم وهی میومدن معاینه میکردن ماما خیلی بد اخلاق بود اومد و کیسه مو زد گفت خانوم میخای بزای یا میخای بمونی اینجا کیسه رو ک زد دردام شروع شد چن دقیقه یه بار بود تا رسید ب یه دقیقه جوری جیغ میزدم ک نگو اومدن گاز بهم دادن گفتم اپیدورال گفتن نداریم ولی دروغ میگفتن کثافتا گاز بی فایده بود دردام جوری بود ک دیگ یسره شد قبلش ک کیسه روزدن گفتن پنج سانت خوبی. دردام یه ساعت بعد یه سره شدن دیگ داشتم جون میدادم فقط میخواستم راحت شم هرچی جیغ میزدم کسی نیومد منم رفتم بیرون با سرم گفتم بیهوشم کنین راحتم کنین هی گفتن خانوم چ خبره فلان بیسار خون برگشت از سرمم ماما اومد سرم کند گفت تو اصن نمیخاد زایمان کنی کثافت بعد گفت یه معاینش بکن نکنه فوله معاینه کرد گفت آره فوله برو رو تخت بازم خدارو شکر ماما سگه رفت یکی دیگ اومد اون بهتر بود دیگ مراحل زور زدن اینا ده دقیقه بعدم بچه اومد ساعت چار صبح
مامان mami👣❤️ مامان mami👣❤️ ۶ ماهگی
تجربا زایمان طبیعی #پارت ۲
گفت خب باید ۴ ساعت باشی تا بستری بشی باز معاینه کرد گفت خب خوبه ۴ شدی یه برگه داد گفت بده ب همسرت بره برات پرونده تشکل بده بعد بیا لباستو عوض کن اینو بپوش(یه لباس صورتی بلند گشاد داد ک بپوشم)خلاصه منم رفتم ب همسرم گفتم بره برام پرونده تشکیل بده مامانم وقتی دید واقعا بستریم کردن نگرانیو دلشوره تو چشاش موج‌میزد 🥹خلاصه منم برگشتم لباس بیمارستانو تنم کردم و با همسرم و مادرم خدا حافظی کردم رفتم تو بخش زایشگاه بم یه اتاق دادن تنها بودم یه ماما اومد‌گفت من ماماتم کاری داشتی فامیلیم فلانیه صدام کن و دستگاه ان سی تی رو وصل کرد بعد نیم ساعت اومد معانیم کرد گفت برو توپو بردار بشین روش منم تا نیم ساعت همیجوری رو توپ بازی کردم باز اومد معاینه کرد گفتم اگ‌میشه من آمپول فشار نمیخوام میخوام دردی طبیعی خودمو بکشم گفت باشه ولی اگ‌پیشرفت نکردی باید آمپول فشار بزنیم گفتم باشه .. خلاصه هی تو اتاق پیاده روی میکردم دیدم هیچی ب هیچی یه دردای خفیف میاد و میده اومد گفت بسه رو دراز بکش خسته شدی منم دراز کشیدم خوابم برد😅ساعت ۵ اومد ان سی تی وصل کرد گفت بخواب اگ درد نداری اشکال نداره ولی دیگ خوابم نگرفت تاساعت ۸ ک اومدم تعویض شیفت😵‍💫ماما اومد گفت من دیگ دارم میرم شیف بعدی برات آمپول فشار میزنن دیگ دست خودم نیست .. دیگ از این حال خسته شده بودم گفتم باشه
مامان لیانا کوچولو💖 مامان لیانا کوچولو💖 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
ماما اری ماما اری قصد بارداری
ادامه پارت تجربه زایمان طبیعی 😍
گفت خرما بخور فقط منم میخوردم مغزیجات میخوردم گفت بخور میخواهم بیام برات امپول فشار بزنم ساعت چهار زدن امپول فشار کم کم وارد بدنم شده یه پایه داشت تعیین میکرد چقدر داخل بدنم میره سرم من از چهار تا ساعت هفت هیچ دردی نداشتم راه میرفتم رو توپ ورزش میکردم دابسمش میگرفتم میرقصیدم مامانمم کنارم بود😩😂 اونم میگفت بزار دردا بگیرنت میگمت 😂ساعت هفت دردا گرفتنم خیلی کم بود ولی داش ریاد میشد دیگ دردم خیلی شدید شده یکم از پریودی زیاد بود گفتم مانی نمیتونم تحمل کنم گفت الا زنگ میزنم بیا برات بزنه تا امد برام بزنه ساعت شده ۸نیم زد دیگ هیچی حس نکردم دردی گفت بخواب تو بدنت پخش بشه دیگ بدنم بی حس شد بلند شدم ورزش کردم ولی حس خواب داشتم خوابم میومد مامام گفت نیم ساعت بخواب من خوابیدم یبار دیدم ینفر داره جیغ میزنم انقدر ترسیدم ینفر داش زایمان میکرد بدنم شروع کرد به لرزیدن بعد حس میکردم داره به پشتم فشار میاد گفتم اینجورم به ماما گفت بخواب معاینه کنم معاینه کرد ۶سانت بودم کیسه ابم پاره شد ساعت ۹نیم اینا بود بعد داشتم درد حس میکردم گفت الا میام برات شارژ میکنم رو توپ ورزش برام شارژ کردن دیگ حسی تو پاهام نبود نمیتونستم بلند شم مامانم با ماما زیر بغلم گرفتن بلند شدم رفتم رو تخت ماما گفت بخواب یکم منم خوابید بعد گفتم نمیتونم بخوابم پشتم درد میاد گفت من الا میرم شام میخورم تو هم یه شیاف میدم بزار شیاف گذاشتم بین بیدار خوابو بودم حس فشار داشتم گفتم بیا معاینه کن معاینه کرد گفت وای موهاش داره معلوم میشه گفتم داره به پشتم فشار میاد گفت فقط زور بزن موقعی به پشتت فشار میاد زور بزن دیگ نزنی پاره میشی گفت من اصلا پاره نمیکنم
ادامه پارت بعدی✨❤
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۲ ماهگی
طبیعی پارت دو
ک زنگ زدم ب ماما گفت همین الان بیا بیمارستان چک بشی ک مستقیم رفتم بیمارستان گفت سونو زده آب دور بچه ۶ باید بستری بشی خطرناکه ب دکترمم زنگ زد گفت بستری کنین من گفتم ناهار نخوردم برم خونه ناهار بخورم وسایلام جمع کنم میام گفت پس صبر کن قرص بزارم تو واژنت ک دردات شروع بشه قرص گزاشت تو واژنم من اومدم خونه کارامو کردم ساعت ۸.۳۰شب رفتم بیمارستان اما دردام مثل درد پریودی بود کارا بستری انجام دادن بعد ماما اومد معاینه کنه تا معاینه کرد کیسه آب پاره شد و دردای من از ساعت ۹:۲۰شروع شد هی درد میگرفت ول می‌کرد ماما گفت ۴سانتی حالت سجده بخاب و باسنتو ببر بالا و عقب جلو شو دردام هی داشتن زیاد میشدن تا ۶سانت قابل تحمل بود با کنترل ردشون میکردم البته دکترم خیلی آمپول و دارو مسکن بهم زد اما خیلی کم دردمو کم می‌کرد ولی گیج میشدم ولی همچنان ورزش میکردم اصلا استراحت نکردم فقط موقع دردا ک شدت میگرفت معاینه می‌کرد ک دیگه غیرقابل تحمل شده بود ولی میگفت ب خودت خوبه ک یهو گفت بخواب پاهاتو باز کن ببینم چ وضعیتی هستی تا نگاه کرد گفت ۸سانتی الان آماده باش برا زور زدن راستی اینم بگم دکترم خودشو رسوند بالا سرم و تا آخر زایمان کنارم بود و بخاطر بودنش من خیلی مسکن گرفتم بلاخره یکمی کمکم می‌کرد تو دردا خب داشتم میگفتم رسید ب ۸سانت ک گفت پاتو بزار بالا هرموقع گفتم زور بزن دردا شدید شده بود با نفس نمیشد کنترل کرد ولی اصلا جیغ نمیزدم همش دعا میکردم امامارو صدا میزدم و تند تند نفس میگرفتم ک یهو گفت شدی ۹ شدی ۱۰ زووووور بزن سرررریع زووووور بزن
مامان مسدود شدم مامان مسدود شدم ۸ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی😄
13 ام رفتم بهداشت و گفتم 40 هفته میشم امروز فردا تاریخ زایمانمه گفت میخوای برو زایشگاه رفتم اونجا معاینه کردن گفتن 3 سانتی بستری شدم ساعت 3 رفتم بخش زایمان با آمپول فشار دردام کم کم شروع شد معاینه کردن ک ی سانت بودم بخش ماما اشتباه کرده بودن تا ساعت 8 هیچ پیشرفتی نکردم همون ی سانت بود برام سوند گذاشتن ک دردام شدید شد ن خوابیدم فقط هی کمرمو فشار میدادم و گریه میکردم نفس های عمیق می‌کشیدم ساعت 7 صبح برداشتن معاینه کردن گفت 3.4 سانتی بعد برای اسپاینال گفتم گفتن الان ماما شیفت میاد معاینه میکنه اگ اوکی بودی برات میزنه ساعت نزدیکای 8 تقریباً اومد معاینه کرد 5 سانت بودم ک کیسه آبمو پاره کرد دیگ دردم غیر قابل تحمل بود همش حس فشار و کمر درد داشتم فقط محکم جیغ میزدم نمی‌تونستم تکون بخورم تا ول بده دردم متخصص اومد آمپول زد دیگ بی حس شدم دراز کشیدم برای ان اس تی و نیم ساعتی خواب رفتم یهو حس کردم مدفوع دارم ب خانمه گفتم نمیشه برم دستشویی گفت بزار معاینت کنم شاید سر بچست ک اره اومده بود پایین دیگ زور خودم زور زدم تا بیشتر بیاد بعد همه اومدن ن زور زدن هارو حس کردم ن موقع کشیدن ن برش و بخیه اینا هیچی نفهمیدم راحت بود اخراش ساعت 9:20 دقیقه هم پسرم به دنیا اومد با وزن 3500 🩵🤱
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا روزهای ابتدایی تولد
پارت 5
رفتم خونه همراه درد و شوق و استرس
دردام هی بیشتر و بیشتر و منظم میشد ولی برخلاف روزای قبل کمرم بیشتر تیر میکشید امادگیمو گرفتم شام نتونستم بخورم از استرس ساعت ده شد سریال سوجان شروع شد ولی نتونستم قشنگ مث شبای دیگه نگاش کنم رو هیچ چیزی نمیتونستم تمرکز کنم دردامو با تنفس و دم و باز دم تحمل میکردم تا ساعت 1شب شد دیدم ن توان دراز کشیدن دارم ن میتونم بشینم دیگ طاقتم تموم شد و داشت ب اخ اخ تبدیل میشد تا مامان اینا اماده شدن من تو اتاق راه میرفتم و ساعت یک و خورده ای بود رسیدیم زایشگاه اونجا تا ماما معاینم کرد گف 4سانتی بیا لباساتو عوض کن میبرنت اتاق خلاصه ک رفتم اتاق زایمان و یه خانم دیگه غونجا بود ک بنده خدا درد نداشت و روتوپ نشسته بود گفتم چند سانتی گفت هنوز هیچی اخه من همش میترسیدم اون زایمان کنه و بره و منم تنها بمونم با دردام منم هی درد میکشیدم و با تنفس کنترل میکردم پلی نتونستم رو تخت دراز بکشم هی میومد مامام معاینه میکرد و تشویقم میکرد و میرفت منم تا 7سانت اه و ناله رو بزور کنترل میکردم تا ب 7و8ک رسیدم دیگ شد جیغغغغغ و داد اتاق و روسرم گذاشتم انقد ناله میکردم تا اومد بالا سرم گفت ک معاینت میکنم مهاینم کرد گفت نزدیک ب زایمانی تو دلم خوش حال شدم و کیسه ابمو زد وای وای بعد از اون دردام شدید و فاصلش کم منم گریه و ناله و از خدا کمک میخواستم خوش اخلاق بود ماما برخلاف زایمان اولم وسایل و اورد پارچه سبز اماده کرد گذاشت رو سینم ک سربچه دیده میشه منم مردم و زنده شدم هی جیغ و زور هی میگفت جیغ نکش درست زور کن من دیگه هیچی توان نداشتم حس کردم دارم میمیرم هی میگفت پاهاتو باز کن
مامان 💞محمدوداداشش🫂 مامان 💞محمدوداداشش🫂 ۵ ماهگی
2️⃣تجربه زایمان طبیعی2️⃣




خلاصه دردای من غیر قابل تحمل شد ماماگفت سرم فشار ک ازت جدا میکنیم دردات میره ولی من دردام نمیرفت زیااادم میشد چون رحمم خود به خود داشت باز میشد و امپول فشار تحریکش میکرد
هر نیم ساعت حس دسشویی داشتم هی سرم و دستگاه جدا میکردن میرفتم دسشویی و میومدم باز وصل میکردن.
شیفت عوض شدو بازم معاینه های پرتکرار و بازم میگفتن ۲سانت😳ولی دروغ میگفتن چون دردام غیر قابل تحمل بود نفسم داشت بند میومد اون پرستاره ک معاینه میکرد خیلی ظریف و لاغربودبعد ماما ک قرار بود منو بزایونه معاینه کرد و داشت به اون پرستاره نم دانشجوه آموزش میداد ک گفت ۴سانته و دهانه رحمش خوب داره پیشرفت میکنه.
وااای یادم میاد دردامو موی تنم سیخ میشه نفسم داشت بند میومد دیگه حس میکردم دارم خفه میشم همش یطرف شکمم سفت میشد بچه از شدت درد اشاره کردم به دانشجوه ک دستمو بگیره و دستشو داد گرفتم و فشار دادم انگار دلگرمی بهم میداد همشم پیشم بود و میگفت چجوری دردامو کنترل کنم هی میگفت دردت ک شروع شد نفس عمیق بکش و بده بیرون منم همینکارو میکردم بعد ماما وسایل اورد و داشت اماده میکرد برای زایمانم منم اینجا مطمئن شدم ک بیشتر ۴سانتم چون واقعا درد داشتم و همش به کمر خوابیده بودم چون دستگاه و سرم وصل بود نمیشد تکون بخورم و همین دردمو بیشتر میکرد .وسایل ک اماده کردن اومد معاینه کرد گفت ۷سانت من حس مدفوع داشتم بهشون گفتم حس مدفوع دارم گفتن اشکال نداره این سر بچه اس داره به پایین فشار میاره
مامان mami👣❤️ مامان mami👣❤️ ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت#۴زور اول زور دوم زور سوم دخترم رو گذاشت.رو شکمم احساس شیرینی بود اما من هنوز درد داشتم 🥲 با اون حالت گفتم قیچیم ک نکردی خندید گفت ن خیالت راحت اینقد خوب همکاری کردی فقط پرینت پاره شد اونم نزیاد خلاصه دردمو برداشتن لباس تنش کردم و زود از اتاق بردن گفتم کجا میبرینش گفت الان‌میارن تو ب فکر خودت باش.. واقعا هم درد زیادی داشتم و اصلا دردم کم نشد برعکس زایمان اولم تا پسرم ب دنیا اومد دردام همش رفت خلاصه شروع کرد ب بخیه زدن گفتم تو رو خدا بیحسی بزن با خنده گفت خجالت بکش دخترم این همه درد کشیدی برا چند تا بخیه بیحسی نمیخواد ..🫠 .. و بخیه میزد و منم حسشون میکردم و همین جوری از درد ب خودم میپیچیدم ب ساعت اتاق نگاه میکردم نمیتونستم ببینم ساعت چنده چون چشام تار میدید گفتم ساعت چنده گفت ۱۲ و ۲۰ دقیقس .. خلاصه همین جوری درد میکشیدم کار ماما تموم شد اومد گفت الان برات آرام بخش میزنم .. آرامبخشو هم زد ولی فایده نداشت گفت این دردت طبیعی رحمت دارا برمیگیره سره جاش منم اینقد درد داشتم همش میلرزیدم نگووووو خون ریزی کردم😪 بعد ربع ساعت دوتا قرص مسکن درد خوردم گفتن تا دوساعت بعد میبریمت تو بخش اگ‌میتونی بخواب.. ولی من از درد همش ب خودم میپیچیدم نمیدونم چی شد خوابم برد بیدار شدم دیدم برام تنهار اوردن گفتم بخور ک ببریمت تو بخش بزور یه لقمه خوردم اومدن دنبالم خدمه دستمو گرفت
مامان دخترمون🇮🇷 🩷 مامان دخترمون🇮🇷 🩷 روزهای ابتدایی تولد
پارت سوم تجربه زایمان 💢
دردا شدید شده بود منم دیگه نمیتونستم با تنفس کنترل کنم آخ و نالم رفته بودهوا اومد یه آمپول بهم زد که سرمو گیج کرد و خیلی خوب بود برای نیم ساعت انقباضا رو نمیفهمیدم ، یعنی میفهمیدم دردش قابل کنترل شده بود واسم
بعد نیم ساعت اومد معاینه کرد ۳ چهار مرتبه دسشو برد داخل و میگردوند و گفت ۴ و نیم سانت شده ، دکتر لیهوشی اومد و اپیدورال رو زد و خیلی هم گیر میاد چرا اینطوری نشستی من واسش نمیزنم و...
خلاصه زد و گفت دراز بکش منم دراز کشیدم پاهام و کمرم گرم شد و انقباض داشتم ولی دردشو نمیفهمیدم ، گفتم میخوام بخوابم ، گفت بخواب ، از ساعت ۱۱ تا تا یه ربع به ۱۲ خوابیدم و گیج بودم
یه ربع به ۱۲ ماما همراهم اومد خودشو معرفی کرد و روی تخت پاهامو ماساژ میداد و با پاهام حرکت میزد
اومدن سرم فشار گذاشتن و وقتی یکم گذشت حس دستشویی شماره ۲ داشتم ، حیلی زیاااد
ولی میگفتن نباید زور بدی ، همین حس هر ۲ ۳ دقیقه یه بار تکرار میشد و خیلی زیاد بود
بعد گفت زور بزن ، و متاسفانه یه عالمه مدفوع کردم و خجالت میکشیدم ، وای ماما همراهم و پرستارا میگفتن اشکال نداره عادیه راحت باش و ...
ماما همراه گفت من گفتم تو ساعت ۳ و ۴ صبح فارغ میشی ولی الان خیلی خوب پیشرفت داشتی یکم دیگه نینی توی بغلته
مامان پسمل کوچولو مامان پسمل کوچولو ۲ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی پارت شش😇
سر و صدا زیاد بود یه چرتی زدم و بیدار شدم رفتم سرویس و دوباره شروع کردم ورزش کردن...بهم میگفت قر کمر برو باز وسطش باسنتو ب چپ و راست تکون بده ...اسکات میزدم و چمباتمه عمیق ..و یه حرکتم بود ک میگف پاتو بیار بالا تو شکم جمع کن بعد زانو تو بچرخون ب سمت بیرون یبار هم ب سمت داخل
حالا اسم حرکتشو نمیدونم من ...چیزایی هم خودم بلد بودم انجام میدادم تا نتیجه بده !اون وسط فقط خیلی تشنم میشد و برام آب میاوردن
سعی کردم تاجایی ک میتونستم ورزش کنم و ماما هم تشویقم میکرد نفسای عمیق میکشیدم تا معاینم کرد و گف بالاخره ۸  ۹ سانت شدی
زنگ زد دکترم تا خودشو برسونه و ماما بهم گفت تا موقع سجده برو رو تخت
منم ست های پشت سر هم میرفتم هر ست ۱۰۰ تا سجده میرفتم ک کمرمو عقب جلو میدادم و یک بالشتم ب صورت عمودی گف بزار زیر سزت و شکمت باشه و میگف هروقت احساس زور کردی ب من بگو ولی زور نزن
حین ورزشام همونجور کم کم آب ازم میومد ولی اونجا یهو حس کردم بچه یه تکونی خورد و آب زیاد با فشار ازم خارج شد !انگار کیسه آبم پاره شد کامل دیگ ک گفت ایراد نداره