پارت 5
رفتم خونه همراه درد و شوق و استرس
دردام هی بیشتر و بیشتر و منظم میشد ولی برخلاف روزای قبل کمرم بیشتر تیر میکشید امادگیمو گرفتم شام نتونستم بخورم از استرس ساعت ده شد سریال سوجان شروع شد ولی نتونستم قشنگ مث شبای دیگه نگاش کنم رو هیچ چیزی نمیتونستم تمرکز کنم دردامو با تنفس و دم و باز دم تحمل میکردم تا ساعت 1شب شد دیدم ن توان دراز کشیدن دارم ن میتونم بشینم دیگ طاقتم تموم شد و داشت ب اخ اخ تبدیل میشد تا مامان اینا اماده شدن من تو اتاق راه میرفتم و ساعت یک و خورده ای بود رسیدیم زایشگاه اونجا تا ماما معاینم کرد گف 4سانتی بیا لباساتو عوض کن میبرنت اتاق خلاصه ک رفتم اتاق زایمان و یه خانم دیگه غونجا بود ک بنده خدا درد نداشت و روتوپ نشسته بود گفتم چند سانتی گفت هنوز هیچی اخه من همش میترسیدم اون زایمان کنه و بره و منم تنها بمونم با دردام منم هی درد میکشیدم و با تنفس کنترل میکردم پلی نتونستم رو تخت دراز بکشم هی میومد مامام معاینه میکرد و تشویقم میکرد و میرفت منم تا 7سانت اه و ناله رو بزور کنترل میکردم تا ب 7و8ک رسیدم دیگ شد جیغغغغغ و داد اتاق و روسرم گذاشتم انقد ناله میکردم تا اومد بالا سرم گفت ک معاینت میکنم مهاینم کرد گفت نزدیک ب زایمانی تو دلم خوش حال شدم و کیسه ابمو زد وای وای بعد از اون دردام شدید و فاصلش کم منم گریه و ناله و از خدا کمک میخواستم خوش اخلاق بود ماما برخلاف زایمان اولم وسایل و اورد پارچه سبز اماده کرد گذاشت رو سینم ک سربچه دیده میشه منم مردم و زنده شدم هی جیغ و زور هی میگفت جیغ نکش درست زور کن من دیگه هیچی توان نداشتم حس کردم دارم میمیرم هی میگفت پاهاتو باز کن

۲ پاسخ

بعدششش

ای خدا عزیزم🥺🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۸ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
پارت ،2دیگه هیچی معاینه کرد گفت یک سانت باز شده من درد نداشتم دیگه تا وقتی کارامو انجام داد کاغذ بازی اینا شد همون 2دیگه باز معاینه کرد گفت بریم زایشگاه باهمون یک سانت دیگه مادرم رفت تو استراحت گاه منم باماماخودم رفتم تو زایشگاه شانس خودم مامام همون شب شیفت بیمارستان بود دیگه هیچی رفتیم تو زایشگاه من رفتم تو اتاق مامامم رفت گفت تا 4 سانت باز بشه میام رفت بیرون اتاق ولی همونجا بود دیگه یه ماما دیگی اومد سرمو وصل کرد قلب بچه رو ازاون چیزا گذاشت که همجوری بزنه دیگه رفت من همجوری که دراز کشیده بودم هی درد داشتم کم دیگه تا ساعت 3ونیم بعد اومد دوباره معاینه کرد گفت شدی 3 سانت گفت رحمت خیلی خوبه نرم عالی دیگه رفت شد ساعت 4,20دقیقه اومد یه سرم زد گفت توش داروی آمپول فشار چون کیسه آب پاره باید زودتر زایمان کنی دیگه دیگه رفت من موندم با آمپول فشاردیگه کم کم هی درد می‌آمد فقط شکم سفت میشد کمرم درد میکرد تو کشام اینا فشار می‌آمد دیگه مامام اومد معاینه کرد گفت شدی 4 سانت دیگه بود نرفت دیگه منم هی دردا زیاد میشد تا ساعت 6
مامان گل پسرام مامان گل پسرام ۲ ماهگی
تجربه زایمان من..دو
دوستان اینم یادم رفت بگم ک تو خونه لکه خون هم که ازم اومد دیگه مطمئن شدم درد زایمانه و بعد رفتم بیمارستان...دیگه تا ساعت ۳ رسیدم بیمارستان و معاینه شدم ۳سانت خوب بودم ودیگه هی درد می اومد و تنفس میکردم و وایمستادم ک قابل تحمل تر باشه و تا دیگه بستری بشم و برم تو اتاق ساعت ۴ شد و منو روی تخت خوابوندن و nstبهم وصل کردن ولی دیگه شدت دردام خیلی شدید بود و تنفس میکردم ولی آخرای دردام دیگه داد میزدم و اوضاع خوبی نبود ولی توصیه میکنم داد بزنید چون اونطور متوجه میشن دردت داره شدیدتر میشه و بیشتر میان بالاسرت و اومد دوباره معاینه کرده۴.۵ اینا بود ک ۵سانت شده بودم و دید دردام زیاده و هر۳دیقه برام گاز اتونکس آورد و گفت هروقت دردت شروع شد بزار روی دهنت و واقعا تا ۶۰درصد دردم رو کم میکرد تا نزدیکای ساعت ۶ ک فول شدم و توی همون اتاق ۴تا انقباض رو گذروندم ولی نتونستم بدون دکتر و فیزیولوژیک زایمان کنم و منو بردن اتاق زایمان و دکتر اومد و با ۴تا انقباض شدید و دردآور ک انگار نمی‌خواست تموم بشه ساعت ۶.۲۰ دیقه صبح زایمان کردم و گل پسرم رو دیدم.. وقتی ک دردام شدید و هر۵دیقه بود فقط از خدا میخواستم ک زودتر دردام شدیدتر بشه و به هر یک دیقه برسم و زودتر روند زایمان بگذره چون توی زایمان اولم خیلی طولانی بود و تا ۸ساعت درد شدید داشتم و خدا به دادم رسید و ۲ساعته زایمان کردم...فقط باید بدونید ک دردش زیاده و آماده باشید ک یهو نترسید و نگید چرا اینطور شد و هی بگید طبیعی بده...الان هم با اینکه بخیه خوردم ولی سرپام و درد خاصی ندارم ..امیدوارم همه بخوبی و بسلامتی زایمان کنن
مامان روشنا خانوم💗✨ مامان روشنا خانوم💗✨ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴
ساعتای ۱۲ دیگه نتونستم تحمل کنم دوباره رفتم بیمارستان دوباره معاینه کرد ۴ رو به پنج برو کارا بستریتو کن دیگه من لباس اینا پوشیدن دردا همش بیشتر میشد رو توپ نشستم و لگنم چرخوندم دردا بیشتر میشد همش از مامام می‌پرسیدم چند ساعت دیگه زایمان میکنم می‌گفت نزدیکی خیلی خوب داری پیش رفت می‌کنی واقعا هم فاز فعالم خیلی زود پیشرفت کرد معاینه کرد گفت هفت رو به هشت سانت کیسه آب کاملا پایین یکم فشار بیارم باز میشه که شد دیگه بعد از باز شدن کیسه آب حالت سجده گرفتم و خودش با روغن اسطوخودوس ماساژم داد حس زور داشتم دیگهههه درد نداشتم زوررر داشتم خود زور میومد معاینه کرد گفت ۹ ساااتننتت🥲🥹🤣حالا من همش می‌پرسیدم کی زایمان میکنم ؟کی تموم میشه؟گفت خیلی خیلی نزدیک شاید نیم ساعت دیگه من لبخند میزدم
زوررر میومد باید پاهام جمع می‌کردم زور میزنم ماما هم پرینمو هی میکشید اینور اونور جا باز میکرد ولی تا زورم تموم میشه دست میکشید
مامان دلوین مامان دلوین ۶ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

خلاصه شلوارم دراوردم رفتم تخت چون قبلش خانمایی اینجا بهم گفته بودن خودتو شل بگیر منم خودمو شل گرفتم و یک ثانیه هم طول نکشید که وصل کرد و تموم شد اصلا درد نداشت و فقط یکم سوزش داشت اصلا نترسید چون اندازه من کسی ترسو نیس من میگم اصلا ترس نداره و دردشم اصلا زیاد یا غیر قابل تحمل نیس فقط سوزش داره وقتیم تکون میخوردم هی فک میکردم الان ادرارم میریزه اما نمیریزه و میره تو کیسه خودش

خلاصه وصل کرد و سوار ویلچر شدم و رفتم اتاق عمل دیدم دکترم داره خودشو اماده میکنه منو عمل کنن و بدتر استرس گرفتم و داشتم میلرزیدم رفتم و گفت برو تو تخت دراز بکش تختشونم خیلی بلند و دراز بود منم دراز کشیدم اولش بهم نوار قلب و فشار سنج وصل کردن و گفتن بشین تا برات امپول بزنیم یعنی من دیگه بدتر ترسیدم اونجا دستیارای دکتر بودن اونم مرد بودن پیراهنمو بالا زد تا امپول بزنه منم همش نگاه میکردم به پشتم و میگفتن هی رو بروت نگاه کن و پاهاتو دراز کن من پاهامو رو تخت نمیتونستم دراز کنم چون استرس داشتم دکترمم از اونور میگفت با مهربونی میگفت عه اذیت نکن پاهاتو دراز کن الان تموم میشه روبروتو نگاه کن منم روبرو نگاه کردم
و وقتی سوزنو فرو کرد جیغ زدم و دیدم بازم دکترم یه لحظه وایسا الان تمومه منم هی میگفتم پس تموم نشد و هی اه و جیغ میزدم و بعد ۱۰ ثانیه گفت تموم شد دراز بکش ولی خیلی دردناک‌ بود
بعد دراز کشیدن پاهام کامل گرم گرم شد حالت سنگینی داشت و بیحس شدم
اومد سرم وصل کردن سریع و جلوم پرده سبز کشیدن دکتر عملو شروع کرد...
مامان رضام 🤎رستام🧡 مامان رضام 🤎رستام🧡 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳ درد زایمان


خلاصه رفتم پرونده تشکیل دادمو رفتم گفتن برو اتاق ۳تخت دو
سرم و... وصل کردنو
دکترم اومد معاینه کرد ی لوله آهنی دستش بود با دستم برد کیسه ابمو پاره کرد تا پاره کرد دردام بیشتر شد تایمش هی کمتر میشد
با توپ کنار تختم بپر بپر میزدم و دردام بیشتر میشد
اسکات میزدم موقع دردام
ببین این دردی ک میگم وحشتناک بوداااا آنقدر ساده تعریف میکنم یعنی مردمو زنده شدم
دیگ دکتر هی میومد می‌گفت ماشاالله بچه ها سارینا عالی داره پیش می‌ره
تا باز اومد معاینه کرد گفت عزیزم هرموقع ب مقعدت فشار اومد ب ما خبر بده
حاجیییی از درد عرق سرد می‌چکید از پیشمونیم کمرم خیس بود از عرق سرد تا دیدم اصن دارم از حال میرم و شدیداً ب مقعدم و واژنم فشار میومد ولی دراز کش نبودما سرپا بودم چون گفت سرپا باشی بیشتر ب خودت کمک کردی
دکترم گفت بیا ی معاینت کنم ببینم رفتم معاینه کرد گفت ماشاالله عزیزم پاشو بریم پاشو بریم خوشگله😅🤦🏻
دیگه رفتیم قسمت
سختش وااااای حاجی رفتیم اونجا نشستم تو جایی ک بچه رو میخان بگیرن (صندلی معاینه) بعد درد داشتی زور میزنی منم دیگ میمردمو زنده میشدم اصن ی وعضی ولی باز زور میدادم هی می‌گفت ی دونه دیگ

هرچی زور میدادم می‌گفت فایده نداره لگنتو داری می‌بندی بعد دیگ اومدن دوتا دکتر این پامو دوتا دکتر اون پاهامو گرفتن ک پاهامو نبندم گفتن ی دونه دیگ زور بده زور زدم گفتم دیگگگه دارم میمیرم ولم کنید
گفت تروخدا زور بده دست بزن کله بچه اومد دست زدم اومده بود بیرون ی زرش🥹🥹😂
دیگ با ی جان دادنی زوررررر دادم همه میگفتن بازم زور بده جیغ زدم دارم میمیرممممم پاهامو تا خاستم ببندم دیگ ی چیز نرمالو انداختن رو شکمم😂 ی لحضع دیدم بچه رو ب دنیا آوردن گفتم اخیشش