وای ی اتفاقی افتاده سرم داره میترکه تروخدا بگید چکار کنم
مادرم ۳۷ سال پیش ک داداشمم بدنیا اورده داداشم سینه شو نگرفته و در ب در دنبال شیردوش بودن اون موقع تو روستاهم بودن انگار بعد کلی گشتن ی پیرزن ۷۰ ساله میگه من ی شیردوش دارم ک‌از مادربزرگم بهم رسیده و اینو میده ب مادرم بعد میگ من ک دارم میمیرم و پام لب گوره دخترم ندارم این دست تو باشه و هرکی استفاده کرد ثوابش برا تو و منم بره
مامانمم از چشماش بیشتر دوسش داد اینو داده بود بمن چون منم بچه هام سینمو نگرفتن
بعد اینو گذاشته بودم تو کابینت مثل چشمام مواظبش بود واقعا شیر دوش خیلی محکم و خوبی ام بود
بعد دخترخاله م الان بارداره وشیردوشو‌خواسته حافظه من لعنتی ام ک داغونه امشب اینو اوردم بیرون ک فردا میرم خونه بابام یادم نره ببرم با خودم و خواهرشوهر عوضیمم اینجا بود وای شیردوشو شکست خیلی ریلکس گفت حواسم نبوده تکه هاشم حمع کرده انداخته دور
من الان چه خاکی بسر کنم چجوری ب مامانم بکم اخه

۱۱ پاسخ

عزیزم بهترین کار اینه حقیقتو به مامانت بگی
بری بهترین مارک شیردوشم بگیری در عوض اون بدی دختر خالتو و چرخه ثوابش ادامه داشته باشه

چه باکلاس پیرزنه اون موقع شیر دوش برقی داشته

ناراحت نباش گلم دیگه بالاخره هر وسیله ای یه روز خراب میشه

شاید اصلا نشکسته
چون میگین فقط یه تیکه آورده نشون داده

مگه شیر دوش شخصی نیس ؟ مگه مث پستونک و شیشه فاسد نمیشه؟ چ مدلی بود مگه ؟ از این بوقی ها؟ چرا من متوجه نمیشم🙊

آخ چه بد
یعنی هی جوره درست نمیشه؟

وای😐

فقط میتونم بگم خاک‌بر سر خواهرشوهرت احتمالا اگه تیکه هاشو ندیدی برداشته برده

چه جنسی داشت مگه و چطور شکستش🫠

یه شیر دوش دیگه بخرید ب نیت پیرزن
انقد عصبانی نباش

😐🫥😑

سوال های مرتبط

مامان لِنا مامان لِنا ۱۳ ماهگی
بیاین از بدترین خاطره بچه داریتون تا الان ک ب این سن رسیدن بگین! من هنوزم ک هنوزه اون روزایی ک دخترم بستری بود یادم نمیره..۳۶روزش بود و الکی شیر نخورد و بیدار نشد..مشکوک بود ب انسداد روده.ولی خداروشکر چیزی نبود..تا الان زیاد پستی و بلندی داشتم ولی اون بدترین بود..هر وقت میرفتم طبقه پایین سنو بگیرن انگار جونمو از تنم می‌کشیدن بیرون..تا آخر مشخص شد خداروشکر مشکلی نیست..سختیش این بود بچم کولیک شدید داشت طوری ک ۵دقیقه پلک نمیذاشت..کل کادر میگفتن خدا صبر بهت بده.و فقط ی تایم کوتاه واسه من تنها مجاز کرده بودن همراهم بیاد من فقط بتونم ی چرت بزنم..هیچوقت یادم نمیره چقد سخت و طاقت‌فرسابود🥲استرس مامان اولی بودن یطرف.خستگی شدید کولیک یطرف(تو خونه حداقل۵تا کمکی داشتم)دست تنها بودم و استرس شدید بچم ک بیدار نمیشد و بی حال بود شدید و شیر نمیخورد یطرف🥲من اون چند روز ب اندازه چند سال پیرتر شدم..واقعا الکی نیست ک بهشت زیر پای مادرانه🥴😅چالش‌های زیادی داشتم..این بدترین بود و وقتی ک کلا شیرمو نخورد دخترم بدتررر افسردگی شدید گرفتم ..جوری ک هنوز خواب میبینم داره شیرمو میخوره🥲