🚫🚫بیاین ببینین حق با کیه؟🤝🏻😞
من پسرم یک هفته پیش تب داشت یکم اذیت بود منم خیلییی اذیت کرد این هفته و چون مدام تو بغلم بود عادت کرده به بغل دیشب اونقدرررر نق زد و اذیتم کرد از بغلم ی لحظه گذاشتمش زمین خودشو درجا زد به دیوار هیچیش نشد فقط بهانه می‌گرفت که بغلش کنم و چون گریه میکرد پدرشوهرم شنید برگشته به من میگه تو اصلا مواظب بچه نیستی ببین چی میگه درد بچه رو مادرش میفهمه فکر میکنی خودت همینجوری بزرگ شدی منم سکووووت🤐😐پشت سرهم میگفت بهش گفتم آخه دائما یا تو بغلمه یا روی پام خسته میشم منم بخدا.میگه مگه فقط تو اینجا بچه رو نگه میداری؟😐(خونمون یه جاست بچه دائم منو اذیت میکنه اگه نگه دارن هم دو دقیقه. بعدش میگن بیا ببر)گفتم مگه میگم فقط من نگه میدارم.یکم غر زد منم بچه رو برداشتم رفتم خونه خودم پسرمو خوابوندم فهمید ناراحت شدم فرداش صبح مادرشوهرم برگشته بهم میگه به تغذیه اون بچه برس طفلک پوست و استخون شده آدم خجالت میکشه به بچه نگاه کنه😐انگار که من نامادریشم یکی نیست بگه آخه بی انصاف بچه ی هفته اس مریضه بزا همین هیچی نمیخوره خلاصه که اعصابمو بهم ریختن منم از دیروز بچه رو برداشتم اومدم خونه مامانم الانم صبح به پدرشوهرم زنگ زدم بیا دنبالم گفته کار دارم تا الانم خبری ازش نیست انگاری که طلبکاره🤕چیکار کنم از دستشون؟دیونه شدم.شوهرمم خونه نیست😞

تصویر
۸ پاسخ

وقتی باهم زنگی کنید بخاید نخای مشکل و اختلاف نظر هست
اونام حق دخالت ب خودشون میدن

بنظرم بگو ک مگه من نامادری ام خودم صلاحشو بهتر میدانم ...بخدا من جات بودم یک لحظه ام نمیدادم بگیرنش ک بعدا بزننش تو روم

خونتون جدا کن واقعا با خانواده شوهر زندگی کردن سمه

عه فک میکردم من تنها اینطوریم

کاشکی بقیه دایه عزیز نر از مادر نشن.تمام حق هم با شما بوده عزیزم

میفهمم عزیزم
حق با توهه تو مادرشی و هیچکس به اندازه مادر برا بچش دلسوزتر نیست
گاهی وقتا بی منظور یا از روی دلسوزی اطرافیان حرفایی میزنن که مایی که تازه مادر شدیم میرنجیم ولی به دل نگیر، به خودت بگو منظوری نداشته ولی بدون تو بهترین کارو داری برا بچت میکنی و هر کس دیگه ای هم جات بود خسته میشد و این اصلا اشکالی نداره🤍💞

کاش بلد بودن گوه نخورن

ببین گاهی از سر دلسوزی میخوان چیزی بگن بلد نیستن درست بیان کنن.خودت با اسنپ برگرد

سوال های مرتبط

مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۲ سالگی
سه،چهارروز پیش من و پیثری خونه ی مامانم اینا بودیم. داداشم و پیثریش هم بودن. بچه داداشم خیلی واقعا سن بدی رو میگذرونع، مامان باباشم به هیچکدوم از اصول روانشناسی اعتقاد ندارن و تازه بچه دومم اومده و اصلا این بزرگه نابوده. بچه داداشم سر یه توپ بچه منو زد من اندکی دعواش کردم که دیگه نمیزنیا بچه ها رو نبابد زد و اگه تکرار بشه دیگه باهات بازی نمیکنم. امشب داداشم کشوندم کنار که خیلی ناراحت شدم بچمو دعوا کردی. گفتم ببین بچه من یکسالشه بچه تو ۵سالش. اون متوجه میشه و باید دعوا یا تنبیهی باشه ( تنبیه بدنی نه ها😐) که متوجه کار بدش بشه وگرنه یاد میگیره و همش میزنه. بچه منم اگه بعد از دوسال ونیم بچه کوچیک تو رو زد تو دعواش کن. قبلش من باید حواسم باشه چون قشنگ متوجه میشه ولی نمیتونه دفاع کنه. گفتم خواهربرادریمونم خاطر بچه ها اسیب نبینه، بچه تو بچمو زد دعواش میکنم بچه منم بچتو بعد دوسال و نیم زد دعواش کن. که بفهمن کارشون اشتباهه. الان نمیدونم کارم و حرفام درست بوده یا نه😐✌🏼
مامان جوجه مامان جوجه ۱۷ ماهگی
بچه هااا بچه هاااا بیاین یه خاطره یادم اومد 🤣🤣🤣🤣🔞






از دوران نامزدیم ۸ ماهیی گزشته بود من اصلا به هیچ عنوان شب خونه مادرشوهرم نمیموند چون از بس گریه میکردم که پدرشوهرم میگفت سرمونو برد ببرش 😒 تاپیک قبل گفتم سنمو
خلاصه یه روز خواهر شوهر بزرگم اومده بود پسر بزرگ ۴سال تفاوت سنی باهام داره من ۱۱بودم اون ۸ سالش یادمه که شوهرم اون شب دقیقا مثل این بچه کوچولها وه باج میدن گفت اگه شب واستی میریم برات کلی خوراکی میخرم منم که قیاقم😍😍😍😍گفتم باشه خلاصه رفته بوود کلی چیپسو پوفکو لواشک خریده ازکجا بچه خواهرشوهرم دیده بود یکی داده بود به اون واای منم دیدم حیاطشون بزرگ سر دنبال اون میکردم که اینارو واسه من خریده نه تو من گریه که مال منه اون گریه که نمیدم یعنی خانواده همسرم اومده بودن فقط نگاه ما میکردن طفلی شوهرم که کلا از من نا امید شده بود میگه سختی ها کشیدم تا تو بزرگ شی🤣






بچه بچه بچه بچه یچه بچه
پوشک پوشک پوشک پشوگ

کولیو شیر خشک
مامان دو قلوها🩷🩵 مامان دو قلوها🩷🩵 ۱۴ ماهگی
یه خاطره یادم اومد گفتم ب شما هم بگم
این خاطره مال اونوقتی ک بچه هام ۸ ،۹ ماهشون بود
یه بار صبح که یکی از قل ها زودتر بیدار شد ،من خیلی خسته بودم و به شوهرم گفتم تو یه امروز اینو نگه دار تا من یکم بخوابم دیشب هیچی نخوابیدم.گفت باشه
منم با خیال راحت تو اتاق پیش اون یکی قل خوابیدم
بعدش دیدم هی صدا گریه بچم میاد ولی صدا شوهرم نمیاد که ارومش کنه.هی گفتم شاید داره اروم باهاش حرف میزنه ک من بیدار نشم و منم چون خیالم راحت بود ک شوهرم پیششه نمیرفتم ببینم چه خبره.دیدم خیلی داره گریه میکنه و هی با مظلومیت میگه ماما ماما
دیگه اعصابم خورد شد و رفتم ببینم پسرم چشه.
حالا هرچی تو اتاقو نگاه کردم دیدم بچم نیست و شوهرمم نیست و فقط صدای گریه بچم میاد.یه لحظه دیدم بچم تو تاب هست .
وای اینقدر اعصابم خورد شد و دلم سوخت برا بچم که حد نداشت.اینقد گریه کرد منه خوش خیال فکر میکردم شوهرم پیششه و منم نرفتم پیشش
منم زنگ زدم به شوهرم و کلی بد و بیراه بهش گفتم که چرا بچه رو گذاشتی تو تاب و ول کردی رفتی.
اونم گفت اخه تو تاب خوابید منم کمربندشو بستم و اومدم سرکار
گفتم خو لامصب قبل اینکه بری میومدی بیدارم میکردی ک حواسم بهش باشه،یوقت از تاب نیفته و از تنهایی نترسه
گفت من چه میدونستم که بیدار میشه و گریه میکنه😐
مامان وروجک مامان وروجک ۱۷ ماهگی
بیاین به منه خر یکم سیاست یاد بدین🥲
با شوهرم ک بحثمون میشه یکم بعد میرم خ.ا*یه مالش😪
دلم نمیاد ناراحت ببینمش ولی اون برلش مهم نیست دیشب سر هیچ و پوچ اشکمو در اورد این فشاریم کرد که برای اوللللیییین بار زنگ زدم مامانم گفتم بیاد دنبالم بدون پسرم رفتم برای اولین بار خیلی روم فشار اورد
رفتم بعد ۲۰دقه ب مامانم زنگ زد بیاد بچه رو ببر گناه داره گریه میکنه
مامانمم گف خیلی ناراحته ارومش کنم میارمش باز بعد ۱۰دقه ب خودم زنگ زد ک بیا خونه گفتم نمیام گف من معذرت میخوام فقط بیا خونه
هیچی دیکع مامانم و مامان بزرگم گفتن برو سر سنگین باش باهاش
مامانم یک ادم ب شدت تندیع گفتم تو نمیخاد بیای خودم میرم
اونم گف بهش بگو تو خونم برا بچه خودم همیشه جا هست ولی من برای بچه مردم دیگه جا ندارم
شب قبلشم رفتم خونه مامانم نگفتم قهرم با پسرم رفتم‌ اصلا نگف تو چرا شب خونه نیومدی تو چرا رفتی
من خودم اصلا از این اخلاقا ندارم ک قهر کنم برم بیرون بخدا خیلی روم فشار اورد
واسه مامانش هنیشه وقت داره حالشم خوبه ب من ک میرسه وقت نداره مریضه......







پوشک پوشک.پسر بچه.بارداری.شیرخشک نان.سانستول زینک پلاس.وزن دهی.اسهال.یبوست.بی قراری.شیر شب
ختنه.بهداشت قطره