۱۷ پاسخ

عزیز من، اون بچه به اینکه پیش کسی به جز تو باشه نیاز داره که بفهمه جز مامانش هم آدم‌های امنی تو این جهان هستن.
بعدم تو اگه استراحت کنی، حال روحیت بهتر باشه، مامان بهتری هستی واسه بچه‌ت.
منم اولش اینجوری بودم ولی بعد دیدم خب این بچه باید اصلا تجربه موندن با بقیه رو هم بچشه. اینکه بدونه مامانبزرگش هم امنه، بابابزرگش هم امنه.
ببخشید اینو میگم ولی با این حساسیت‌های زیادت به بچه‌ت آسیب میزنی عزیزم.

فک کن تا کی میخوای اینجوری پیش بری یه جایی مجبور میشی بچه رو بزاری بری جایی دکتری و...اینقد وابستگی داغونت میکنه.بخواد مدرسه بره دست و پات میلرزه.
تو قرار نیس مواظبش باشی این خداست که مراقبشه تو وسیله ای ...
ما مادرا گاهی خودمون رو در جایگاه خدا میبینیم

منکه میدم مامانم راحت پسرم شیر خودمو میخورد میرفتم بیرون یکم استرس داشتم ولی دخترم شیر خشکیه راحت میزارمش قشنگ حالم اوکی میشه

حالا منی که حامی و دادم به باباش رفتن در مغازه خرید 🫣🫣🙄

مامان بابای منم همینن این مشکل دارم باهاشون ولی اگه نزارم برم که به هیچ کارم نمیرسم

منم همینطور و خیلی بدم میاد کسی بچمو ازم بگیره از وقتی هم بدنیا اومده همه میزننش زیر بقل حتی بغل بچه هم میدن خیلی بدم میاد

من اینطوری بودم ولی عادت کردم البته کسی نیست پیش شوهرم بود اضطراب دلهره داشتم

دیگه خیلییییی سخت میگیری

منم اینطوری بودم
هنوزم گاهی هستم،ولی خودمو کنترل میکنم..میخوایم زندگی کنیم
ن اینکه کل زندگیمونو وقف بچه کنیم
آروم باش
و مطمئن باش اونا هم بچتو ب شدت دوست دارن و مراقبشن

خیلی نگرانی یه فکری برای خودت بکن دخترت وزن تولدش چقدر بوده مگه

منم همینجوری ام شاید یکی دو بار در حد نیم ساعت پیش مامانم نگهش داشتم اونم خواب بوده وگرنه همش پیش خودم بوده

خیلی سختش میکنی اینجوری اذیت میشی عزیزم پدر و مادرهامون بچه بزرگ کردن تازه تجربه شون از ماها هم بیشتره جدای از اینها اتفاقأ خیلی خوبه گاهی نوه ها رو بدیم دست پدر بزرگ مادربزرگها هم اونها بیشتر میتونن با مغز بادومشون عق کنن هم خودمون میتونیم به خودمون و استراحتمون برسیم زندگی زیباست سختش نکن

وا... دشمن بچه که نیستن، بعدم خودشون بچه بزرگ کردن، بلدن... حساس نباش

چقدرم غلط املایی دارم تو تاپیکم😂😬
چون با ویس تایپ کردم🙈

یکی ۲بار بری اروم میشی
اولش سخته

بخدا منم همینطوریم
میگم کیان هرجا هست منم باشم تنها جایی نبرینش

تنها نیستی عزیزم
منم نمیتونم

سوال های مرتبط

مامان 𝟑ɠσℓσнα🫀 مامان 𝟑ɠσℓσнα🫀 ۷ ماهگی
خانوما🚫🔴
همسرم احساس میکنم یه مدت دلش نمیخواد خونه باشه همش دنبال راه فراره فقط دوس داره بیرون کار پیش بیاد بره خونه نباشه
یه باغ داریم چندسالی بود اصلا اهمیتی به باغ نمیداد امسال خیلی به باغ میرسه وسایل خریده میره علف میزنه سم میزنه خلاصه دیگه وقتشو اونجا میگذرونه
چند وقت پیش هم مادرشوهرم گف که دوستش میره میمونه تو باغ ما یه مشکل داره اونجا میمونه بعد من به مادرشوهرم گفتم من خبر ندارم گفت اره اونجا میمونه ولی به روت نیار نگو من گفتم
الان یه ماهه همسرم این موضوع رو به من نگفته منم بخاطر مادرشوهرم نمیخوام به روش بیارم چون یه دعوای اساسی میکنم باهاش از اون روز فهمیدم دلیل عشق به باغ اینه که دوستش اونجاس با اون میره . اینم بگم همسرم اون کاره نیستا ولی رفیق باز چرا چن وقتیه زیاذی رفیق باز شده
نمیدونم چیکار کنم 😔💔شاید من زیادب حساسم نمیدونم چیکار کنم بگم و باهاش حرف بزنم یا بریزم تو خودم
فرزندپروری شیرخشک فرزندپروری پوشک شیرخشک فرزندپروری پوشک بچه غذا غذای کمکی دل درد کولیک رفلاکس فرزندپروری شیرخشک کودک خواب کولیک رفلاکس نوزاد
مامان 🍒عطرا🍒 مامان 🍒عطرا🍒 ۱۶ ماهگی
مامانا میشه لطفا راهنمایی کنین چه کارکنم؟ من اومدم خونه بابام اینا( راهم دوره)
مامان بابام ذاتا آدمای مهربونی هستن ولی مامانم خیلی وقتا سرش نمیشه چی از دهنش داره بیرون میاد چه حرفی میزنه و باعث میشه آدم ناراحت بشه
چندبار تاحالا سر اینکه من شیر خودمو نمیدم و شیر خشک میدم( البته عمدی نیست خب دخترم سینه منو نمیگیره نمیتونم کاریش کنم) بهم هی گفته تو مادر نیستی تو چجور مادری هستی و من جواب ندادم( میدونمم میشینه بعد پیش بابام حرف میذاره دهنش که اره این به بچش شیر خوذشو نمیده تو بهش چیز بگو)
خلاصه تا امروز صبح من تا بیدار شدم مامانم دوباره اومده پیشم نشسته میگه تو چجور مادری هستی بهش شیر نمیدی و به دخترم میگه مامانت رو حلال نکن بهت شیر نداده!!
بعد بهم میگه من با یه سینه دو سال شیر دادم!!
منم خیلی ناراحت شدم دوباره هیچی نگفتم و دیدم بابام ده دقیقه بعدش گقت بعضیا حواسشون باشه کمتر شیر خشک بدن بیشتر شیر خودشون
اینجا دیگه اعصابم خرد شد و گریه کردم گفتم مگه هرکی شیرخودشو داده مادره؟؟
گفتم بعضیا دوسال با یه سینه شیرمیدن ولی یه جاهایی مادری نکردن
حالا مامانم ناراحت شده
بهش گفتم من حرفی بهم زدی رو به خودت برگردوندم پس ناراحتی نداره
چجوره تو به من میگی مادر نیستم ناراحت نشم ولی تو میشی😔
مامان حلما مامان حلما ۸ ماهگی
به یه نتیجه مهم رسیدم…
تو هر موضوعی اگه یه کم بی‌خیال باشی و حرص و جوش الکی نخوری، همه‌چی راحت‌تر پیش میره. اذیت نمی‌شی، زمین و زمان هم نمی‌ریزن سرت.
ما وای به وقتی که بیفتی تو وسواس فکری… اونجاست که هر چیز کوچیکی میشه یه فاجعه!
دوران بارداریم خیلی خونسرد بودم. نه استرس الکی داشتم، نه خودمو اذیت می‌کردم. هرچی دلم می‌خواست می‌خوردم، ماه هفتم هم یه سفر طولانی رفتم و کلی خوش گذشت 😅
اماااا…
از روزی که زایمان کردم انگار یه نسخه‌ی جدید از من متولد شد نسخه‌ی بیش‌ازحدحساس
حساسیتم روی بچه شدید شد، خیلی شدید.
دو ماه اول اجازه نمی‌دادم هیچ‌کس جز مامانم بغلش کنه.
هرکی بغلش می‌کرد خون تو رگام می‌جوشید!
همش فکر می‌کردم یه مشکلی هست… یه مشکل پنهان که هنوز کشف نشده! یه چیزی که فقط من باید بفهممش!و این فکر هنوزم ولم نکرده…
همیشه ته ذهنم یه صدایی میگه: «یه جای کار مشکل داره…»
میگم نکنه من بد شیر میدم؟ نکنه بد غذا میدم؟
نکنه رفتارم درست نیست؟
نکنه کم توجهی می‌کنم؟
حتی رو کوچیک‌ترین حالت‌هاش هم ذره‌بین گذاشتم.
و راستش؟ دارم ذره‌ذره آب میشم…
بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم بی‌خیال شم. هرچی به خودم میگم آروم باش، نمی‌شه.
حلما الان شش ماهشه…
ولی شاید بیشتر از ده بار بردمش دکتر!
هر بار هم دکتر گفته «هیچ مشکلی نیست، مامان جان!»
یه بار فقط رنگ پی‌پی‌ش عوض شد، رفتم دکتر.
یه بار تو یه روز چهار بار سرفه کرد، سریع راه افتادیم مطب.
یه بار حتی رنگ جیشش یه کم فرق داشت، خودم تشخیص دادم باید آزمایش بنویسن براش! 😩
الان واقعاً موندم… این طبیعیه؟ شما هم اینجوری شدین؟
یا فقط منم که گیر افتادم تو این حلقه‌ی نگرانی؟ 🤕
مامان ابرا مامان ابرا ۱۰ ماهگی
امروز ابرا ۸ماهش شد🥹
دخترم خیلی بزرگ شده 🤍
تصمیم گرفتم کم کم جاشو جدا کنم
واسه همین امشب تو گهواره خوابوندمش ولی دیگه نیاوردم تو تخت خودمون
قلبم داره از جاش کنده میشه،نمیتونم بخوابم،انگاری یه چی گم کردم😭
اخه ۸ماه هرشب نفسش خورده به صورتم ولی امشب ازم دور خوابیده
هر لحظه امکان داره پشیمون بشم و بغلش کنم بیارمش پیش خودم 🥺
با خودم میگم مگه کلا چند وقت دیگه پیشم میخوابه که الان خودمو از بغلش محروم کنم
ولی بازم میگم بخاطر استقلال خودشم که شده باید این سختی رو به جون بخرم
قبلا که بچه نداشتم به همه توصیه میکردم خیلی زووود جای خواب بچه‌تونو جدا کنید و بزارین تو اتاق خودش مستقل بخوابه ولی الان که نوبت به خودم رسیده انگاری دارن قلبمو از سینه‌م میکشن بیرون
خیلی زودتر میخواستم این کارو انجام بدم ولی هر شب با یه بهونه ای ابرا رو پیش خودم میخوابوندم
امیدوارم امشب بتونم موفق بشم ☹️

شما از تجربه‌ی جدا کردن جای ‌خواب کوچولوهاتون بگین که استفاده کنم تو این مسیر سخت🫠