به یه نتیجه مهم رسیدم…
تو هر موضوعی اگه یه کم بی‌خیال باشی و حرص و جوش الکی نخوری، همه‌چی راحت‌تر پیش میره. اذیت نمی‌شی، زمین و زمان هم نمی‌ریزن سرت.
ما وای به وقتی که بیفتی تو وسواس فکری… اونجاست که هر چیز کوچیکی میشه یه فاجعه!
دوران بارداریم خیلی خونسرد بودم. نه استرس الکی داشتم، نه خودمو اذیت می‌کردم. هرچی دلم می‌خواست می‌خوردم، ماه هفتم هم یه سفر طولانی رفتم و کلی خوش گذشت 😅
اماااا…
از روزی که زایمان کردم انگار یه نسخه‌ی جدید از من متولد شد نسخه‌ی بیش‌ازحدحساس
حساسیتم روی بچه شدید شد، خیلی شدید.
دو ماه اول اجازه نمی‌دادم هیچ‌کس جز مامانم بغلش کنه.
هرکی بغلش می‌کرد خون تو رگام می‌جوشید!
همش فکر می‌کردم یه مشکلی هست… یه مشکل پنهان که هنوز کشف نشده! یه چیزی که فقط من باید بفهممش!و این فکر هنوزم ولم نکرده…
همیشه ته ذهنم یه صدایی میگه: «یه جای کار مشکل داره…»
میگم نکنه من بد شیر میدم؟ نکنه بد غذا میدم؟
نکنه رفتارم درست نیست؟
نکنه کم توجهی می‌کنم؟
حتی رو کوچیک‌ترین حالت‌هاش هم ذره‌بین گذاشتم.
و راستش؟ دارم ذره‌ذره آب میشم…
بدترین قسمتش اینه که نمی‌تونم بی‌خیال شم. هرچی به خودم میگم آروم باش، نمی‌شه.
حلما الان شش ماهشه…
ولی شاید بیشتر از ده بار بردمش دکتر!
هر بار هم دکتر گفته «هیچ مشکلی نیست، مامان جان!»
یه بار فقط رنگ پی‌پی‌ش عوض شد، رفتم دکتر.
یه بار تو یه روز چهار بار سرفه کرد، سریع راه افتادیم مطب.
یه بار حتی رنگ جیشش یه کم فرق داشت، خودم تشخیص دادم باید آزمایش بنویسن براش! 😩
الان واقعاً موندم… این طبیعیه؟ شما هم اینجوری شدین؟
یا فقط منم که گیر افتادم تو این حلقه‌ی نگرانی؟ 🤕

تصویر
۲۰ پاسخ

نه والا من اصلا اینطور نیستم از روز اول بچمو پیش مامانمو مادرشوهرم میذاشتم، الانم 6 ماهشه خیلی خوش اخلاقه بغل همه میره.
روش حساس هم هستم ،پیش دکترش هم میبرمش ولی نه اونقدر که خودم اذیت بشم.کلا سعی میکنم همه چیو راحت بگیرم.
شیرهم که کلا از روز اول شیرخشک دادم،غذاهم همه سعیمو میکنم طبق سنش هرچیزی که توی این ماه مجاز هست رو توی رژیم غذاییش بذارم دیگه وقتی همه تلاشمو میکنم بهترینا رو براش فراهم کنم چرا ناراحت باشم و عذاب وجدان داشته باشم؟

منم همینطور
من خیلی تو ام
شاید بدتر از تو و این فقط داره خودمو عذاب میده و اطرافیانمو دلخور و رنجور

چقدر منی
منم همینم و واقعا دارم ذره ذره آب میشم بخدا

اگه اجازه بدی از رو متنت کپی کنم 🙏

تمام حرف دل منو زدی منم همین مدلم دقیقا و چقدر خون دل خوردم تا الان😭😭😭😭

عزیزم منم مثل شما بودم و بدتر از شما خیلی حساس بودم کسی می‌رفت نزدیک پسرم میترسیدم بیوفتند روش و ....
ولی بعد از اینکه ۹ ماه مرخصی زایمانم تمام شد و گل پسرم گذاشتم پیش مامانم کلا بهتر شدم .

آااااااااااااااااااااااااااااااخ زهرا😫😫😫

الان هانا رو میبرم بیرون دوس ندارم کسی نگاهش کنی یا لبخند بزنه بهش...😰😰

خیلی حساسم روش...عجیب🥲

نه ما اینجوری نیستیم زهراجان
شما یکم شل کن لذت ببر😂🦦

نگوووو که رفتی شمال(:😍❤️

کاملا درکت میکنم منم همینجوری ولی یه کم بدترش خیلی حالم بده خودم دارم اذیت میشم کلی دکتر بردم دوبار آزمایش خون و ادرار سونو کلیه سونو مثانه و لگن عکس لگن و پا و اورولوژی و...........🥺🥺🥺🥺🥺🥺😣😣😣😣😣همش هم دنبال مشکل میگردم و حساسم و خودمم ازین رفتارم به شدت ناراحت هستم کاریش نمیشه کرد همه میگن بچه اولیه اینجوری حساس شدی

منم دوس ندارم از اون مادرای بیخیال باشم که بچشون مهم نیست داره گریه میکنه یا خنده و پیش هرکسی میزارنش مادرشوهرشون عین خودشون میدونن من از اینجور ملدرا بدم‌میاد حس خوبی بهشون ندارم دوس دارم بهترین مادر برای بچم باشم
اینروزا خیلی وسواسی شدم‌ کلا بعد زایمان اینطوری شدم و خیلی حساس نمیدونم چرا

نه من اینطوری نیستم در حدی که دوماه اول اصلا دکتر نبردمش بعد اونم ماهی یکبار با وجود رفلاکس و آلرژی و لاغری و…. اما بازم واقعا دارم آب میشم. میدونی بچه من و تو بچه‌های سختی ان ما هرجور فکر و رفتار کنیم محکوم به ذره ذره آب شدنیم و اصلا مقصر نیستیم

دقیقا منم همینطور شدم حتی دلم نمیخواد کسی بچمو بغل کنه زیاد دکتر بردمش و تمام چیزایی که گفتی همش منم هستم اما من به سختی و بعد از دوتا سقط هفته بالا باردار شدم همیشه با خودم فکر میکردم شاید چون دوتا بچمو از دست دادم و به سختی مادر شدم اینقد حساسم روی بچم

من فقط حساسم که بچه امو ازیت نکنن
منظورم از ازیت بازی های بیخود هستش مثل قلقلک یا پرت کردن هوا یا زیاد بوس کردن که خیلی متنفرم (به زور بهش شیر دادن بزور بخوان بخوابوننش ک همه ی اینارو فقط مادرشوهرم و خواهر شوهرم میکنن) ک منم بهشون زیاد بچه رو نمیدم همین امشب رفتم خونه ی مادر شوهرم یکم حال و هوام عوض بشه بد تر عصبی شدم برگشتم خونه 🚶‍♀️🤦‍♀️

دقیقا منم همینطور شدم حتی دلم نمیخواد کسی بچمو بغل کنه زیاد دکتر بردمش و تمام چیزایی که گفتی همش منم هستم اما من به سختی و بعد از دوتا سقط هفته بالا باردار شدم همیشه با خودم فکر میکردم شاید چون دوتا بچمو از دست دادم و به سختی مادر شدم اینقد حساسم روی بچم

دقیقا منم همینطور شدم حتی دلم نمیخواد کسی بچمو بغل کنه زیاد دکتر بردمش و تمام چیزایی که گفتی همش منم هستم اما من به سختی و بعد از دوتا سقط هفته بالا باردار شدم همیشه با خودم فکر میکردم شاید چون دوتا بچمو از دست دادم و به سختی مادر شدم اینقد حساسم روی بچم

هنوزم ک کسی بغلش میکنه قلبم میخواد از جا کنده بشه
خسته میشم خیلی زیاد
ولی تا اینکه یکم ازش دور بشم ندارم
نمیدونم واقعا چیکار کنم
میدونم این وابستکی عذاب اور و ناایمنه ولی دست خودم نیست

من و شوهرمم تقریبا اینطوریم با اینکه بچه سوممون هم هست ولی یکم‌ حساسیم همش میبریم دکتر الحمدالله خداروشکر میگه مشکلی نیست ولی بازم سر هر چیز کوجیکی استرس میگیریم و حساس میشیم وقتی کسی بغلش بگیره خودمم وایمیسم کنارش همش میخام زودتر بگیرمش ولی میدونی عزیزم اونایی که راحتتر میگیرن بچه هم راحت بزرگ میشه

منم دقیقا همینم
من تو بارداری هم حساس بودم ولی نه مثل الان
سر هر چیزی خودمو سرزنش میکنم
امان از ماه های اول
ک من مینشستم بغل بچه و فقط نگاهش میکردم
الانم من طاقت ندارم یک ساعت بسپرمش به مامانم با شوهرم و بخوابم
۳ یا ۴باری که از شدت خستگی دادمش که فقط یک ساعت بخوابم با یک استرس و فشار قلبی بیدار شدم ک‌نمیخوابیدم بهتر بود

اصلا حساس نبودم هیچوق و نشدم و نیسم☹️❤️

سوال های مرتبط

مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۷ ماهگی
نمی‌دونم آدم تا کجا می‌تونه درد رو تحمل کنه...💔

هر بار که فکر می‌کنم شاید سخت‌ترین قسمتِ مسیر رو پشت سر گذاشتم، زندگی یه دردِ تازه جلوی پام می‌ذاره.

یه روز دردِ پهلو...
یه روز ناتوانیِ راه رفتن...
یه روز جوابِ آزمایش‌ها...
یه روز پایین اومدنِ وایت‌ها...
یه روز خبرِ درگیر شدنِ غده‌ها...
و امروز...
خونریزی هم به همه‌ی این‌ها اضافه شد...

انگار این بیماری، هر بار یه جور دیگه منو امتحان می‌کنه.

خسته‌ام...
از اینکه هر روز با امید چشم باز می‌کنم و با نگرانی چشم می‌بندم.
از اینکه به جای برنامه ریختن برای آینده، منتظر نتیجه‌ی آزمایش بعدی می‌مونم.
از اینکه به جای زندگی کردن، فقط دارم برای ادامه دادن می‌جنگم.

سخت‌ترین درد اما، دردِ جسم نیست...
این ترسه که نکنه نتونم دوباره همون مادری باشم که دخترم لایقشه...
نکنه روزهای خوب، فقط تبدیل به خاطره بشن.

ولی هنوز...
با تمام خستگی‌هام، با تمام اشک‌هایی که کسی ندیده، با تمام دردهایی که توی دلم مونده...
برای دخترم می‌جنگم.

فقط ازتون یه خواهش دارم...
اگه این نوشته رو خوندید، یه دعا برام کنید...
شاید دعای شما، همون امیدی باشه که این روزها بهش چنگ زدم... 🤲🏻🖤