هردفعه تایپیک زدم راجب همین مسئله بوده
دیگهههههههههه کم اوردم بخدا
دیگه ظرفیتم تکمیل تکمیل شدههههههه
چهااااااااااااار سالللللله دخترم داره گریه میکنه از لحظه ایی کهههه چشم وا کرد تو این دنیا دارع گریه میکنههههه تا الان
اب میخاد با گریه میگه
دسشویی داره با گریه میگه
غذا میخاد با گریه میگه
لباس عوض میکنم گریه میکنه
بازی میکنه گریه میکنه
موهاشو میبندم گریه میکنه
تمام موهای سرم سفید شده از دستش
بخدا نه از تنهاییه نه از خونه بودنه
بیرون میبرم پارک میبرم خرید میبرم
خداشاهده صدای گریشو میشنوم تنگی نفس میگیرم
حس میکنم قبلم نمیزنه نفسم بالا نمیاد دستام میلرزه
محبت میکنم گریه میکنه
خودمو به نشنیدن میزنم گریه میکنه
میزنمش گریه میکنه
بخدا قسم کم مونده یا خودمو بکشم یا این بچه رو
بخدا امروز خودشم تهدید کردم گفتم دوباره گریه کنی میکشمت یه ساعت اوکی بود باز شروع کرد
بخدا بخدا میترسم‌سکته کنم بمونم‌رو زمین
ینی در این حد بهم فشار وارد میشه
چیکارش کنم تروخدا بگید کی درست میشن اینجور بچه ها
ثواب داره راهنمایی کنید تروخدا

۱۱ پاسخ

وقتی گریه کرد کلا نادیدش بگیر به حرفش گوش نده اون فهمیده وقتی گریه میکنه تو به حرفش گوش میدی

بذارش مهد کودک

نقطه ضعف تو دستش اومده میدونه گریه کنه هرچی می‌خواد بهش میدی باید یه کاری کنی یادش بره عادت این کارش دورو برش شلوغ باشه ممکنه عادتشو فراموش کنه من جای شما بودم میفرستادمش مهد یه جای مطمئن پیداکن که خیال خودتم راحت باشه میفرستیش اینجوری سرشم گرم میشه خسته میشه میاد خونه دیگه حوصله اینکارا رو نداره

وای دختر منم دقیقا تا باباش رو میبینه همینکارارو میکنه چون دید من اهمیت نمیدم به این رفتارش دیگه تا باهم تنهاییم اینکارارو نمیکنه ولی باباش اینقدر بهش اهمیت میده رفتارش رو کنار نزاشته

فقط نادیده بگیر بگو هرموقع تو بدون گریه بگی میفهمم چی میگی اگه با گریه بگی نمیفهمم

ببرش کاردرمان با بازی درمانی اوکی میشه

پسر منم همینه صبح که میشه با بدترین حال روزمو شروع میکنم

یه مشاور دیگ ببر
.جفت بچه های خاله منم خیلی گریه کن بودن ولی بنده خدا همینجوری بزرگشون کرد

پسر ابجی منم کوچیک بود اینجوری بود
ابجیم هر جا میرفت زهرمارش،میشد.
الان بیا ببین همش نیشش تا بناگوش بازه
فقط،میخاست اون بدبخت رو زجر بده

ببین میتونی ببری مشاور
یا ببرش کلاسی باشگاهی
بنظر من از تنهاییه

با یه مشاور صحبت کن خب ببین اون چی میگه

سوال های مرتبط

مامان ❤️امیرحسام❤️ مامان ❤️امیرحسام❤️ ۴ سالگی
سلام... از صبح پسرم از دنده یچپ با گریه و غر بیدار شد انقد لج کرد گریه که چرا باهام بازی نمیکنین منم میخواستم غذا درست کنم شوهرم ناهار میخوره میره سرکار باعجلهذغذا درست کردم رفتم باهاش ماشیناشو چیدم کف زمین بعد گریه که چرا ماشینمو چیدی کسی باهام بازی نمیکنه بعد ناهار نمیخورد گریه میکردمیگفت برام چایی با نبات بده بهش دادم بعد باباباش رفت بیرون اومد گریه که بابا برام بستنی نگرفته تو فریزر بستنی داشتیم بهش دادم خورد ناهارشم ساعت 4خورد بعد گریه که من میوه قاچی اسباب بازی میخوام انقد گریه کرد تا خوابید نیم ساعت بعدش بیدارشد انقد که امروز 60نفر باهام تماس گرفتم نه اون روزایی که یکی زنگ نمیزنه نه به امروز که همه باهم تماس میگیرن کفری شدم انقد حرص خوردم پسرم بیدار شد باز یه سره گریه که من میوه قاچی بهش شیرینی و شیر دادم خورد گفتم به داداش پول دادم بره بخره تا داداشش اومدن انقد گریه کرد منم مث روانیا عصبی شدم تا چوب خورد زدمش مث دیوونه ها فقط میزدمش اوفففف.... الانم نشسته با اسباب بازیش بازی میکنه مخمو میخوره پیشم بشین من میوه قاچ کنم تو الکی مثلا بخور اینجا نشستم پیشش با اقا بازی میکنم 😮‍💨😖🥲😮‍💨😮‍💨🤦‍♀️🫤