۱ پاسخ

واقعا دکترها چقدر بیشعورن انگار ارث پدرشون رو از آدم طلب دارند

سوال های مرتبط

خرگوش کوچولو خرگوش کوچولو قصد بارداری
سلام خانمای عزیز ظهرتون بخیر
میخوام از تجربه عکس رنگی امروزم براتون بگم
اول اینکه اصلا استرس نداشته باشید خانمای که میخواین برای عکس رنگی برید
به من گفته بودن ساعت ۱۱ اونجا باشم ولی من از شدت استرس ۸ صبح از خواب بیدار شدم و یه دلشوره عجیبی داشتم و اینکه از شدت استرس یبند سرویس میرفتم تا شد ساعت ۱۰ ونیم با شوهرم رفتم اونجا که رفتیم یه نفر قبل من بود یه نیم ساعتی نشستیم بعدش نوبت من شد یه فرم دادن که پر کنم بعدش یه شیافت دادن که بزارم گفتم قرص بروفن بخورم گفتم نه خودمون اونجا بهتون دارو میدیم، رفتم شیافت بزارم اون خانمی که از من زودتر رفته بود عکس رنگی دیدم اومد بیرون از اتاق بهش گفتم درد داشتی گفت استرسش بیشتر از دردشه وگرنه دردی حس نکردم، شیافت گذاشتم رفتم بهم گفتن لباس تو در بیار برو روی تخت دراز بکش یکم بتادین روی رحمم ریختن سرد شد بعدش یه دستگاه‌ رو از بالا روی شکمم تنظیم کردن بعدم که خانم دکتر اومد بت مهربونی گفت خوبی؟ استرس داری یا درد ؟ گفتم بیشتر ترسیدم
خندید وگفت؛ نترس الان بهت یه آمپول میرنم که دردی نداشته باشی فقط نفس عمیق بکشید و خودتو شل کن .
بعدش آمپول زد بهم عضلانی
بعدم یه دستگاه داخل رحمم گذاشت اولش یکم درد داشت ولی بعدش بی حس شد
و خانم دکتر بعد چند دقیقه گفت عزیزم بلند شو تموم شدی
گفت شرت بپوش و نوار بزار بعدش برو سرویس عوضش کن یه نوار دیگه بزار
رفتم سرویس دیدم خون اومد و همون موادی که داخل رحمم ریخته بودن
گفتن نیم ساعت راه برو بعدش بیا
کم کم دیدم دردم گرفت انگار درد پریودی بود زیر دلم یکم درد میکرد
و خیلی زود دردش کم شد
مامان علیسان مامان علیسان هفته بیست‌وهفتم بارداری
سلام خانوما میخوام کامل راجب عکس رنگی و تجربه ام بگم برای کسایی که میخوان عکس رنگی بندازن و کسایی که تاپینگ قبلی سوال پرسیدن
من کلا آدم استرسی هستم و واقعا میترسیدم از دردش چون خیلیا میگفتن درد داره و من واقعا نسبت به عکس رنگی وحشت داشتم
ولی خداروشکر خیلی راحت بود و حتی استرس هم نداشتم خیلی
اول رفتم سونو واژینال انجام دادن برام فک کنم برای نکه بفهمن باردار نیستم و مطمئن بشن
بعد از سونو رفتم اتاقی که باید عکس بندازم دراز کشیدم اول از لگنم عکس انداختن که خوب اصلا درد نداره هیچ دردی یه عکس سادس
بعد دکتر اومد اول اسپکولوم رو وارد بعدم که خوب اون دستگاه برای عکس رنگی که ماده حاجب رو وارد کنه اسمشو نمیدونم اما بزنید گوگل میاره عکسشو وقتی اون دستگاه و وارد کرد یکم درد درد گرفت ولی خیلی کم بود واقعا خیلی خیلی کم بود بعدشم که گفت نفس عمیق بکش آروم آروم مواد رو میزنم دردت نیاد
خیلی دکتر خوب مهربونی بود همچینن مهربون ار دستیارش خیلی کمکم کردن و آرومم کردن
وقتی ماده رو زدن خیلی کم درد گرفت در حد یه ثانیه بعدش دردش کم میشد و کلا رفع میشد واقعا قابل تحمل بود
بعد دوباره عکس انداخت و دوباره ماده حاجب رو زدن به مقدار کمتر بازم در حد ۱ دقیقه یا حتی کمتر شاید ۳۰ ۴۰ ثانیه و بعدشم که میگم کلا دردش رفع میشه و تمام بعدشم همه دستگاه هارو درآوردن بعد گفت برم بشینم ۲۰ دقیقه دوباره از لگنم فقط عکس انداخت که اونم اصلا درد نداشت
خیلیا میگفتن وحشتناک درد داره رو فلان خونریزی داره من حتی یه قطره هم خونریزی نداشتم با خودم ۳ تا نوار بردم فک میکردم چقدر سخته چقدر قراره خونریزی داشته باشم ولی هیچی
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر. 🌗
پارت 17
. و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود... از اتاق رفتم بیرون...( نفس) با امدن مامان.. و اقای ملکان... میران تندی بچه رو گذاشت... و بدون حرف رفت بیرون... وقتی که بچه رو تو بغلش گرفته بود... یه چیزی عجیبی درون من رخ داد... نمیدونم چی بود... خیلی حس خوبی بود... مامان با گریه و ذوق نگاهی به پناهم انداخت.. و امد سمتمو.. و بغلم گرفت...با گریه تو بغلش نفس کشیدم... که ازم جدا شد.. نگاهم افتاد.. به اقای ملکان... که لبخند مهربونی زد.. و گفت ــ خوبی دخترم.. شرمگین گفتم ــ سلام ممنون... امد سمت پناه... و بغلش گرفت... و قربون صدقش رفت.... دست مامانو فشردم.. و مامان به روم لبخند زد... اقای ملکان گفت ــ دخترم.. اتاقتو.. تو خونه ما اماده کردیم... تمام وسایل نوه مو اونجا چیدیم... اتاقت.. کنار اتاق میرانه... گفتم هرجور خودتت راحتی... ممنونی زیر لب گفتم... که بچه رو گذاشت تو بغل مامانم.. و گفت من برم دخترم.. ــ ممنون.. مامان رو بهم گفت ــ میران خان امده بود پیش بچه... سری تکون دادم.. و دارز کشیدم روی تخت... تمام بدنم درد میکرد.. ــ اره.. ــ چی گفت؟.. ــ هیچی فقط نگاش کرد... مامان.. توی فکر فرو رفت....* روزا ها میگذشت...... پناه شبا زیاد بیقراری میکرد.... مامان... و بابا رفته بودن شهرستان... توی اون خونه تنها کسی که با من خوب بود مهسا بود.. و آقای ملکان... داشتم پناه رو روی شونم راه میبردم... که در اتاقم باز شد... و میران.. درحالی که با بالاتنه برهنه.. و با چشمای نمیه باز جلوم ظاهر شد... هینی کشیدم... که غرید ــ نمیتونی یه بچه رو نگهداری بدش به من... با هیرت نگاش کردم... بعد از اون روز بیمارستان... حتا یه لحظه هم پناه رو ندیده بود
Maman jojo()ivf Maman jojo()ivf قصد بارداری
ستاره ستاره قصد بارداری
این داستان زن که گفت دوستم هست و من نیستم و از این حرفا دیگه منم فراموش کردم ..چندماه بعد دیدم دلم خیلی بچه میخواد .مخصوصا اینکه بقیه تو مهمونی همش میگفتن بچه بیار بعضی ها هم به قصد دل منو میسوزوندن که ما بچه داریم پسر داریم ولی تو نداری ..تصمیم گرفتم بچه بیارم .گفتم بزار کارهای قبل از بارداری را انجام بدم تحت مراقبت باشم سنم بالا هست مشکلی پیش نیاد رفتم دکتر مشخص شد پولیپ دارم و عمل هیسترو و لاپارو باید انجام بدم رفتیم .جایی را نمی شناختم .همین جوری زدم اینترنت مرکز ناباروری قم را آورد. ما هم یه روز رفتیم قم .یه بار رفتم عکس رنگی بگیرن بیهوش کردن بعد از اینکه به هوش آمدم شوهرم دستم را ول کرد و گفت خودت میتونی راه بری ...یه بار هم گفتم پماد واژینال بزن گفت حالمو بهم نزن ..
خلاصه رفتیم قم پرونده تشکیل دادیم و یه روز مشخص شد عمل کنن من تا موقع عمل هم رفتم ولی چون جواب عکس رنگی نیامده بود اون روز کنسل شد ..پبامک جواب به همسرم همون روز رفته بود ولی اصلا اون روز حواسش به من نبود ..شد یه روز دیگه که رفتیم عمل کردیم و چقدر هم درد داشتم و گریه کردم ..یادش بخیر همسرم اصلا منو دوست نداشت و خیلی براش مهم نبودم .
Maman jojo()ivf Maman jojo()ivf قصد بارداری
ادامه تاپیک قبلی:
مرداد ماه ۱۴۰۳
دکتر بعد اینکه ازمایشها و سونو هامو دید گفت یبار دیگه برات iui میکنیم اگر نشد میریم سراغ آی وی اف
انگار دوباره ی امیدی به دلم افتاد انگار نمیخواستم قبول کنم زیر بار ivf برم
دکتر گفت برو ابانماه بیا تا اونموقع مکملاتم بخور بیا برای ای یو ای
با خودم تصمیم گرفتم به هیچ کس نگم از همه ناراحت بودم انگار مخصوصا مامانم که چرا گفته بود دست نگهدار از همه فاصله گرفته بودم فقط میرم باشگاه سر کلاسام و میومدم اصلا حوصله هیچکسم نداشتم
ابانماه شد چندروز از پریودیم گذشته بود هی منتظر بودم پریود شم برم دارو بگیرم برای iui اما نمیشدم به دلم امید افتاد نکنه حامله ام روز نوبت دکترم بود رفتم گفتم ازمایش بتا بدم مطمئن شم ازمایش دادم اون دوساعت تا اماده شدنش ی حالی داشتم که یهو بیست دقیقه مونده بود جوابش بیاد دیدم افتادم به لک بینی 😭بازم حالم گرفته شد گفتم اشکال نداره میرم دکتر داروها رو بده ای یو ای رو انجام بدم رفتم سونو شدم گفت کیست داری این ماه نمیشه iui کرد برو ماه دیگه بیا😭😭😭همش ضد حالی پشت ضد حالی
ادامه دارد….

#پوشک # ivf
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر 🌗
پارت 16 بعد از اینکه بردنم بخش... درحال شیر دادن پناهم بودم... چون همیشه دلم میخواست.. اسم دخترمو بزارم پناه..... خیلی جالب.. و قشنگ شیر میخورد... ولی میترسیدم... از اینکه از دستش بدم...محکم به خودم فشردمش... که در اتاق باز شد... و میران امد.. تو.. نگاهش از همون اول... به پناهم بود... پیراهنمو.. کشیدم پایین.. تا سینم معلوم نشه... احساس معذب بودن میکردم پیشش سرمو انداختم پایین که صدای امد... ــ به بچه قشنگ شیر بده... نمیخواد.. از من پنهون کنی.. اونو... با خجالت لبمو به دندون گرفتم... که حس کردم امد جلوتر... تو اون اتاق فقط من بودم... با ترس قلبم به تپش افتاد... پناه.. دست از کشیدن.. شیر کشید... و غره ای کوچیکی کرد... تند خودمو.. پوشوندم... که صدای پوزخندش بلند شد... پناه رو گرفت بغلش... نگاش کردم... لبخند کوچیکی که تاحالا ازش ندیده بودم... روی لباش بود... یعنی دوست داره دخترمون رو..* میران * نگام به موجود. کوچولویی بود که تو بغلم بود.. یه حس عجیب داشتم... انگار... یه چیز ارزشمندی رو به دست اوردم... ناخداگاه لبخند نامحسوسی نقش بست روی لبام... نگام به اجزای صورت دختر کوچولوم بود... پوست سفید لبای کوچیک و قرمز... دماغ کوچیک.. خیلی زیبا بود... قلبم تند تند میکوبید... یعنی این دختر منه... من باباشم... ولی مادرش؟ نگام سر خورد سمت.. نفس... که بهمون زل زده بود... نمیدونم چرا.. هیچ حسی جز مسئولیت بهش نداشتم... حتا با اینکه الان دیگه مادر بچم بود... در اتاق باز شد... و مادر نفس.. و همراه پدرم امدن تو. همراه دست گل بزرگی...که عروسکم روش بود..... بچه رو گذاشتم روی تخت... و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود..