۴ پاسخ

چقدر بد تعریف میکنی

مک طبیعی نبودی؟
سوند برای چی اونوقت؟

خب

پارت سوم

سوال های مرتبط

مامان هلما 💗شاهین🩵 مامان هلما 💗شاهین🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من از 12صبح دردم گرفت رفتم معاینه شدم 1سانت او نیم ولی تو آن اس تی درد نشون داد گفت تا چهار ساعت تحت نظر میمونی منم موندم شد 2سانت گفت برو پیاده روی کن بعد 3ساعت رفتم گفت معاینه کرد گفت هنوز 2سانتی بعد منم رفتم خونه از ساعت 10شب تا ساعت 2شب خیلی دردم شدید شد اومدم معاینه کرد 3سانتم بعد تا اومد دوباره امتحان کنه دوباره معاینه کرد کیسه ابم ترکید ولی همون 3سانتم لباس پوشیدم رفتم زایشگاه معاینه کرد 4سانت بودم بعد ب شوهرم گفت احتمال بره اتاق عمل چون قلب بچه خیلی افت داره منم هیچی نگفتم رفتم داخل زایشگاه برام گل مغربی گذاشتن 5عدد بعد نیم ساعت شدم 5سانت دوباره گل مغربی گذاشت برام شدم 7سانت گفت زور بزن دوتا زور زدم سرش در اومد رفتم رو تخت زایمان دوباره دوتا زور زدم ب دنیا اومد پسرم انگار دنیارو بهم دادن تا دیدمش اینقدر گریه کردم گفتم شاید بره دستگاه من مردم زنده شدم تا بهم دادنش الآنم الحمدالله پیشمه ظهر هم مرخص میشیم ب امید خدا 🩵👼😘
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۲



خلاصه زنگ زدم زایشگاه بیمارستان علائم و گفتم گفت بیا اینجا تا چک کنیم تا شب وایستادم به مامانمم گفتم که درد دارم من میرم بیمارستان،رفتم زایشگاه یکبار معاینه کرد هیچی نگفت من پرسیدم سر بالا جواب داد گفت برو اون اتاق تا بیام ان اس تی بگیرم،من ساعت ۸نیم رفتم تا ساعت ۹ نیم یک رب به ۱۰ داشت ان اس تی میگرفت و دردم شروع شد و نینی خیلی سفت میکرد منم نپرسیدم که چیشد پرستار اومد گفت بچه تکون میخوره گفتم نه گفت خیلی خب باز رفت هیچی نگفت دوباره اومد همه ی سونو هامو برداشت رفت منم نمیدونستم میخواد چیکار کنه دوباره بعد از یک رب بیست دقیقه اومد گفت هرچی طلا داری دربیار بلند شو لباساتو عوض کن میخوایم بستری کنیم شوهرت رفته پرونده تشکیل بده منم هری دلم ریخت یهویی خودم تنها تو بیمارستان نه گوشی ای نه هیچی گفتم یه تلفن بدین به مامانم زنگ بزنم گفتن همسرت هست خودش خبر میده،منم دیگه گریه هام شروع شد کلی گریه گردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.


#فرزندپروری
مامان پناه🎀👶🏼 مامان پناه🎀👶🏼 ۲ ماهگی
پارت 2
و من رفتم کل این یه ساعت و فقط پیاده روی کردم و راه رفتم پله زدم
و ساعت 6 رفتم ان اس تی گرفت و هیچی نگفت
گفت برو ساعت 7 و نیم بیا دوباره نوار قلب بگیرم
ساعت 6 رفتم و همچنان راه میرفتم. شوهرمم بود تو محوطه باهام راه میرفت
میرفتم. تو دسشوی اسکات میزدم هی. پله میزدم راه میرفتم
ساعت7 و نیم رفتم ان اس تی گرفت و معاینه کرد گفت یه سانتی
میگفتم. بستریم کنید اصلا. گردن نمیگرفتن
بعدش خود دکتر و مامانم گفت بستریش کنید وقتش گذشته
دکتر گفت باشه بستری میکنم صدام زد دوباره معاینم کرد گفت یه سانتی
برو دوساعت راه برو و بعد بیا دوباره معاینت کنم دردم داشتم هی دردای پریودی کوچولوی میگرفت و ول میکرد
ساعت 8 رفتم تا ساعت 10 رفتیم بیرون یه شامی خوردیم و من فقط راه میرفتم پله میزدم میرفتم هر جا سرویس میدیدم میرفتم اسکات میزدم
رفتم دوباره معاینم کرد گفت همون یه سانتی
و از بس معاینه شده بودم سوزش گرفته بودم
دوباره گفت برو و دو ساعت دیگه بیا معاینت کنم
رفتم تا 12 و نیم و فقط پله زدم
12 و نیم رفتم و همون یه سانت بودم
اخرش از بس راه رفته بودم زدم زیر گریه گفتم دیگه توان ندارم
توروخدا بستریم کنید مامانمم گفت بستریش کنید من اینو ببرم خونه خدای نکرده واسه بچش اتفاقی بیفته شما جواب میدید...
مامان ایلماه مامان ایلماه ۵ ماهگی
تجربه زایمان
پارت یک
صبح ساعت ۱۰ از خواب بیدار شدم ولی اصلا حرکات بچمو حس نمی کردم و تکون نمی خورد گفتم شاید خوابه که تکون نمی خوره تا ساعت ۱۲ صبر کردم باز خبری نشد زنگ زدم شوهرم گفتم یه چیز شیرین بخر بیار بخورم بچم تکون نمی خوره اونم کیک آبمیوه آورد خوردم دراز کشیدم ولی هیچی

با شوهرم گفتم بریم یه تابی بخوریم رفتیم بیرون دیدم باز هیچی دیگه خیلی‌ ترسیدم از همون مسیر رفتیم بیمارستان اینم بگم که هیچی همرام نبود نه آزمایش هام نه مدارک
خلاصه رفتم زایشگاه ازم ان اس تی گرفتن گفتن خوبه مشکلی نیست ولی باید صبر کنی تا ۲ ساعت دیگه باز تکرار بشه ان اس تی

من ۲ ساعت نشستم تا دوباره ان اس تی بگیرن که دکتر اومد گفتن باید ان تی باشه تا دکتر جواب قطعی بده
زنگ زدم خونه گفتم از ان تی برام عکس بفرستن
عکس فرستادم نشون دکتر دادم هنوز ۲ روز از تاریخی که تو ان تی زده بودن مونده بود دکتر گفت چون حرکت نداشته باید ختم بارداری بهت بدیم منم برگه پذیرش بهم دادن گفتن برو تشکیل پرونده بده برا بستری
به شوهرم زنگ زدم گفتم دارن بستریم می کنن برو خونه ساک خودم و بچه و آزمایش هارو بیار

تا من کارهای پذیرش رو انجام دادم شوهرم با مادرش وسایلم آوردن