۱۷ پاسخ

دیگه قرار نیست همیشه همه چی بر وفق مراد باردارا باشه ......این انتظار ماها از بقیه ست ولی خیلیا اصلا درک نمیکنن چون حامله نبودن ......ولی میفهمم لامصب همون و خوردی خوردی نخوردی ده بارم درس کنی نمیشه دیگه ...عیب نداره 🥹

این جملت که اون لحظه میخواستی رو با عمق وجودم درک کردم🥲

کجا رفته بودی؟

مثل من سر دخترم باردار بودم هوس بلال آتشی کردم هرچی به شوهرم گفتم هی گفت میگیرم یک ماه شد دیگه به بابام گفت برام گرفت و خودش پخت و بهم داد خدایی هم چسبید
دوباره سر پسرم هوس ترشک کردم نگرفت که نگرفت دوباره بابام برام گرفت

عاخییییی حق داری میفهممت

موافقم عزیزم حالا خوبه یه تیکه کوچیک بهت دادن من شیش ماه حامله بودم خونه پدر شوهرم دعوت بودیم مهمون خاصی داشتن که خیلی عزیزه براشون ازمن عروس حامله بیشتر به درخواست اون پیتزا خونگی درست میکردن من بهشون گفتم نمیتونم مرغ بخورم انگار نه انگار غذا آماده شد حالا سر سفره نشستیم نمیتونستم اصلا به پیتزاها نگاه کنم دیدم اصلا به خیالشون نیست خودم پاشدم رفتم از تو یخچالشون پنیر آوردم با نون تو آشپزخونه خوردم پنیر خشک و خالی همونم دو لقمه به زور نوشابه خوردم بعد اونا بیرون نشستن پیتزا خوردن من ضعف کرده بودم بچه ام تکون می‌خورد وای نمیدونی چه شبی بود اصلا یکیشون حتی شوهرم نگفت این حامله است پاشم یه چیز دیگه براش بیاریم خونه اونا بود منکه نمیتونستم خودم کاری بکنم وقتی اومدیم خونه امون یه چیزی خوردم هیچ وقت اون شب و فراموش نمیکنم هیچ وقت خیلی آدمای بی فکری هستن برای مهمونشون پیتزا درست کردن برای من نکردن یه تخم مرغ نیمرو کنن

منم دقیقا همچین تجربه ای رو دارم درک میکنم چی میگی

من یجا مهمون بودیم جعبه شیرینی بزرگ با خودم بردم
از شیرینی هایی که خودم دوست داشتم بردم که اونجا بخورم
جعبه که رسید یجووووری تمامش کردن و هیچی بمن نرسید و حتی تعارف هم نکردن که هنوز شوکه ام من!!
موضوع اون خوراکی نیست،اهمیت ندادن و بی مهری آدماست

مامانم تعریف میکنه ۴۵ سال پیش باردار بوده سر داداشم
بابابزرگم ماهی گرفته بوده.مامانم میشینه سر حوض دونه دونه شونو تمیز میکنه. الانم تعریف کردنی چشماش برق میزنه
میگه ماهیا یجوری سفید بودن انگار رنگشون کرده بودی
میگه اخری رو که تمیز میکنه که ببرن بپزن دایی بزرگه م از در میاد تو. ماهیا رو میبینه میدوه میره سبد میاره تمااااامشو میریزه تو سبد و میبره برا زنداییم
مامانم هنوز بعد ۴۵ سال میگه چشمم دنبال اون ماهیا ست

عمیقااااا درکت میکنم

سر عروسی خواهرم باز باردار بودم ب مامانم گفتم هرچی براش درست کردی سهم من از همون اول جدا میکنی 😅😅😅

سه ماهه باردار بودم، عروسی پسرعموم و دختر عموم بود ، ما ی مراسمی داریم صب عروسی غذا می‌بریم برا عروس ناهار عروس ، عموم اینا کلی غذا آوردن توشون کباب و الویه هم بود ، از الویه بهم دادن ولی کباب نه دلم موند پیش کبابا هموز تو ذهنمه با اینکه همون شب بابام برام کباب خرید ولی اون ی چیز دیگه بود🥲

آرسین زمانی که حدودا هشت ماهش بود دعوت شدیم یه مهمونی شام
میزبان برای شام سوپ جو و باقالی پلو و گوشت و زرشک پلو و سالاد و مخلفات گذاشته بود
من آرسین و خوابوندم تا بتونم شام بخورم
همه نشستیم کنار سفره یه ظرف سوپ ریختم برا خودم تا قاشق آوردم بالا بیدار شد و گریه کرد آوردم نشوندمش رو پام و کم کم بهش سوپ دادم
همه مشغول بودن و کسی متوجه نشد من غذا نخوردم حتی میزبان هنوز چون بچه رو پام بود نمیشد غذا بکشم برا خودم و رودروایسی داشتم باهاشون
همه یکی یکی بلند شدن و کم کم سفره رو جمع کردن و من تا آخر شب گرسنه موندم
هنوزم بعد حدود سه سال یادم نمیره اون سفره و غذاهاش با اینکه خیلی از اون بهتر رو درست میکنم بازم چشم تو همونه
قشنگ درک کردم چی گفتی

من چی ک مادر شوهرم نشست جلوم از پیتزایی ک خوردن تعریف کرد ک روززیتون داشته و فلان
و‌منی ک چن روز زار زدم ک بخاطر ضررش نخورم ولی خوردم هزار دفعه هم تا امروز خوردم ولی هنوزم گوشم میشنوه تعریفای اونو ک روش فلان مدل زیتون داش هنوزم چشمم دنبال همون پیتزاییه ک اون میگف
بماند ک الان تو شیردهیم همچین خزعبلاتیو بازم تکرار میکنه

هعععععی
😞😞

دقیقا چیزی که اون لحظه زن باردار هوس میکنه یه دنیا ارطش و اهمیت داره واقعا باید ادم اول هوای زن باردار رو داشته باشه

اره همیشه حواستون به خانمای باردار باشه

سوال های مرتبط