۱۴ روز بود زایمان کرده بودم، مامانم رفت پاگشای دختر داییم با اصرار من، همسرم برد ک برسونتش همین ک از در رفتن بیرون شکمم درد کرد بعد زد ب معدم و کمرم، از درد داشتم میمردم اصلا نمیتونستم نفس بکشم خیلی حالم بد بود از اینورم لیا شروع کرد ب گریه کردن ن تنها دردم شدید بود نمیتونستم تکون بخورم میترسیدمم بغل کنم بیوفته از دستم انقدر از درد گریه کردم و از اینکه بچمو نمیتونم بغل کنم تنها کاری ک تونستم بکنم ب همسرم زنگ زدم من دارم میمیرم بیا زود، اونجا بود ک فهمیدم اگه مامانم بره تو غربت من میمونم و سختی های زندگی. توصیه من از ازدواج راه دور اینه هیچ دختری ب هیچ دلیلی راه دور ازدواج نکن حتی اگر بیل گیتس باشه طرف و یا حتی امامزاده باشه، و اگر قصد بچه دار شدن دارید تا مادرتون هست و توانایی نگهداری بچتون داره بچه بیارید، تنها کسی ک تو روزهای بارداری و زایمان بی منت و با عشق و با دلسوزی ازتون مراقبت میکنه فقط مادرتون
من که پا به پاش گریه میکردم تو شهر غریب بودیم از خانواده دور ،کولیک داشت همش گریه میکرد منم گریه
من از روز یازدهم تنهام شب اول بیشتر استرس عوض کردنش رو داشتم چون تا اون موقع همش مامانم و مادر شوهرم عوضش میکردن و اینکه نکنه گریه کنه بیدار نشم چون خوابم خیلی سنگینه ولی خب همینکه تکون میخوره بیدار میشم در کل سخت نبود برام البته شوهرم خیلی کمک میکنه شبا که بچه بیدار میشه اونم بیدار میشه
من دیشب ساعت 2شام خوردم تک تنها بچممم یکسره گریه انقد تند تند میخوردم پرید تو گلوم نزدیک بود خفه شم انقد گریه کردم
منم خیلی دست پاچه میشم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.