ای خدا
پدرتون معمم بودن؟
میکردم نه اونجوری که دلمون میخواست. قانون سخت ومزخرف بعدی هم کنترل ارتباطات ما با بیرون دوستان وفامیلها بود ما حق اینکه جایی بریم یا کسی بخواد همیشه بیاد خونمون را نداشتیم بابا تعیین میکرد با کی نشست و برخاست کنیم وخدامیدونه چه لطمه ای به هممون وارد میشد بخاطر این محدودیت یکیش این بود که راحت نکیتونستیم حرف زنیم و قدرت بیان نداشتیم ازخق خودمون بلد نبودیم دفاع کنیم دوست ودشمنمون را نمیشناختم واستعدادهامون شکوفا نمیشد تامسیردرست زندگیمون را پیدا کنیم ❤️🩹
مزخرف بعدی نوع لباس پوشیدن ما توی خونه و بیرون ازخونه بود ما هیچوقت اون مدل لباسی که دوست داشتیم را نمیپوشیدیم باید طبق قوانین پدرم میپوشیدیم حتی اگر اون لباس بهمون نمیومد.مثلاما اجازه اینکه تیشرت آستین کوتاه بپوشیم یا بلوز شلوار باشیم یا موهامون را باز کنیم اینکه جلوی آینه بایستیم وآرایش کنیم یا بعضی از رنگها مثل رنگ سفید آبی روشن زردرنکای جیغ ویا پوشیدن شلوار های راحتی رنگی زنونه ودخترونه تو خونه ی ما ممنوع بود و همه ی اینهارا بابا تعیین میکرد
ببخشید حالت تهوع بهم دست داد با نوشتن این قوانین مزخرف
🤧🥴🤮
این درحالی بود که همه ی این ها برای زن بابام بچه هایش ازهرلحاظ آزاد بود واین تبعیض قایل شدن مارا عذاب میداد.من هنوز هم علت اینهمه سختگیری را نمیدونم. تا ی زمانی که دیگه من وداداش کوچیکترن قوانین را نقض کردیم وکم کم مدل لباسهای جدید را توخونه می آوردیم که اونم به چشم غزه ولی ولوچه ی آویزون بابا ختم میشد. من گاهی وقتا آنقدر ازبابامیترسیدم چون میشنیدم که پدر و مادر حتی اگه بخوان به زندگی بچه هامون پایان بدن این حق را دارم واین فکر همیشه رنجم میداد چون تو اخبار حوادث میخوندم ومی شنیدم که هیچ قانون مجازاتی براشون خود نداره. حالا چرا این فکرو میکردم ومیترسبدم وتابع قوانین بودم چون همه چی به اجبار پیش میرفت و هیچوقت به نیازهای ما بطورجدی توجه نمیشد.مامجبور بودیم اونطوری زندگی کنیم که تعیین
داشت استفاده از تلویزیون بود که اگر طولانی میشد بابا با چپ چپ نگاه کردن وتشر زدن واخم وتخم کردن مارامجبور میکرد خاموشش کنیم. یکی هم این بود که ما اجازه داشتن هیچگونه رادیو ضبط واکمن یا وسایل موسیقی را نداشتیم واکر هم به آهنگی گوش میکردیم قایمکی بود،قانون
ایرادش این بود که با هرقدمی که برمیداشت اخم وتخم میکرد ومنت میگذاشت. بابا جوری تو خونه رفتار میکرد انگارسرهنگه قوانین سختگیرانه ای داشت مثلاً تایم بیداری وخوابمون را خودش تعیین میکرد. اگر بهش میگفتیم تو بهمون خشم وغضب میکرد ولشکمونو درمیآورد. میگفت باید به من بگید شما. ما هنوزم بهش میگیم شما واین بینمون فاصله ی بدی مینداخت. جوری که هیچ صمیمیتی بینمون ایجاد نمیشد.من یادمه صبح که خواب بودیم باید ساعت ۷صبح رختخوابها ازوسط خونه جمع شده بود وکلا صبحانه خورده آماده برای شروع یک روز جدید میشدیم. هیچوقت یادم نمیاد اجازه بده ما تا ساعت ده بخوابیم. بدترازهمه این بود اگر توروزایی که زن بابا قهر میکرد و خونه نابود هیچوقت چای صبحانه را دم نمیکرد حتی اگر ساعت پنج صبح میخواست برای کاری به یه شهر دیگه هم بره مادرم را صدامیزد یک صدای بم واعصاب خورد کن مغرورانه ومستبد تا براش صبحانه آماده کنه.ما حتی اگر در طول روز کاری هم برای انجام دادن نداشتیم خب نداشتیم بیشتر بخوابیم من فقط زمانی که دیگه کلا ازشون اتاقم را جدا کردم وبا پدرم یک مدت اصلأ صحبتی نمیکردم تو دوران ۲۰ودوسه سالگیم میخوابیدم اونم به ضرب دعوا با بابام بود بحثی که توش هیچ برنده ای وجود نداشت .. خلاصه اینکه شب هم ما اجازه نداشتیم از یک ساعتی بیشتر بیداربمونیم وبااااید میخوابیدم من یادمه که یکبار نخوابیدم فقط چشمام را بستم ولی چون اجازه بیدارموندن نداشتیم آنقدر چشامو بازنکردم تا خوابم ببره. بابا عادت داشت و داره که بعدازناهار همیشه میخوابید ولی ما بازم اجازه نداشتیم بخوابیم وانگار تا ی مدت که ما به سن جوونی برسیم فقط حق بابام بود ماهم وقتایی ک نبود میخوابیدم یه قانون مزخرف دیگه ای هم که وجود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.