۶ پاسخ

ای خدا

پدرتون معمم بودن؟

میکردم نه اونجوری که دلمون میخواست. قانون سخت ومزخرف بعدی هم کنترل ارتباطات ما با بیرون دوستان وفامیلها بود ما حق اینکه جایی بریم یا کسی بخواد همیشه بیاد خونمون را نداشتیم بابا تعیین میکرد با کی نشست و برخاست کنیم وخدامیدونه چه لطمه ای به هممون وارد میشد بخاطر این محدودیت یکیش این بود که راحت نکیتونستیم حرف زنیم و قدرت بیان نداشتیم ازخق خودمون بلد نبودیم دفاع کنیم دوست ودشمنمون را نمی‌شناختم واستعدادهامون شکوفا نمیشد تامسیردرست زندگیمون را پیدا کنیم ❤️‍🩹

مزخرف بعدی نوع لباس پوشیدن ما توی خونه و بیرون ازخونه بود ما هیچوقت اون مدل لباسی که دوست داشتیم را نمیپوشیدیم باید طبق قوانین پدرم میپوشیدیم حتی اگر اون لباس بهمون نمیومد.مثلاما اجازه اینکه تیشرت آستین کوتاه بپوشیم یا بلوز شلوار باشیم یا موهامون را باز کنیم اینکه جلوی آینه بایستیم وآرایش کنیم یا بعضی از رنگها مثل رنگ سفید آبی روشن زردرنکای جیغ ویا پوشیدن شلوار های راحتی رنگی زنونه ودخترونه تو خونه ی ما ممنوع بود و همه ی اینهارا بابا تعیین میکرد
ببخشید حالت تهوع بهم دست داد با نوشتن این قوانین مزخرف
🤧🥴🤮
این درحالی بود که همه ی این ها برای زن بابام بچه هایش ازهرلحاظ آزاد بود واین تبعیض قایل شدن مارا عذاب میداد.من هنوز هم علت اینهمه سختگیری را نمی‌دونم. تا ی زمانی که دیگه من وداداش کوچیکترن قوانین را نقض کردیم وکم کم مدل لباسهای جدید را توخونه می آوردیم که اونم به چشم غزه ولی ولوچه ی آویزون بابا ختم میشد. من گاهی وقتا آنقدر ازبابامیترسیدم چون می‌شنیدم که پدر و مادر حتی اگه بخوان به زندگی بچه هامون پایان بدن این حق را دارم واین فکر همیشه رنجم میداد چون تو اخبار حوادث می‌خوندم ومی شنیدم که هیچ قانون مجازاتی براشون خود نداره. حالا چرا این فکرو میکردم ومیترسبدم وتابع قوانین بودم چون همه چی به اجبار پیش میرفت و هیچوقت به نیازهای ما بطورجدی توجه نمیشد.مامجبور بودیم اونطوری زندگی کنیم که تعیین

داشت استفاده از تلویزیون بود که اگر طولانی میشد بابا با چپ چپ نگاه کردن وتشر زدن واخم وتخم کردن مارامجبور میکرد خاموشش کنیم. یکی هم این بود که ما اجازه داشتن هیچگونه رادیو ضبط واکمن یا وسایل موسیقی را نداشتیم واکر هم به آهنگی گوش میکردیم قایمکی بود،قانون

ایرادش این بود که با هرقدمی که برمیداشت اخم وتخم میکرد ومنت می‌گذاشت. بابا جوری تو خونه رفتار میکرد انگارسرهنگه قوانین سختگیرانه ای داشت مثلاً تایم بیداری وخوابمون را خودش تعیین میکرد. اگر بهش می‌گفتیم تو بهمون خشم وغضب میکرد ولشکمونو درمی‌آورد. می‌گفت باید به من بگید شما. ما هنوزم بهش میگیم شما واین بینمون فاصله ی بدی مینداخت. جوری که هیچ صمیمیتی بینمون ایجاد نمیشد.من یادمه صبح که خواب بودیم باید ساعت ۷صبح رختخوابها ازوسط خونه جمع شده بود وکلا صبحانه خورده آماده برای شروع یک روز جدید می‌شدیم. هیچوقت یادم نمیاد اجازه بده ما تا ساعت ده بخوابیم. بدترازهمه این بود اگر توروزایی که زن بابا قهر میکرد و خونه نابود هیچوقت چای صبحانه را دم نمی‌کرد حتی اگر ساعت پنج صبح میخواست برای کاری به یه شهر دیگه هم بره مادرم را صدامیزد یک صدای بم واعصاب خورد کن مغرورانه ومستبد تا براش صبحانه آماده کنه.ما حتی اگر در طول روز کاری هم برای انجام دادن نداشتیم خب نداشتیم بیشتر بخوابیم من فقط زمانی که دیگه کلا ازشون اتاقم را جدا کردم وبا پدرم یک مدت اصلأ صحبتی نمی‌کردم تو دوران ۲۰ودوسه سالگیم می‌خوابیدم اونم به ضرب دعوا با بابام بود بحثی که توش هیچ برنده ای وجود نداشت .. خلاصه اینکه شب هم ما اجازه نداشتیم از یک ساعتی بیشتر بیداربمونیم وبااااید می‌خوابیدم من یادمه که یکبار نخوابیدم فقط چشمام را بستم ولی چون اجازه بیدارموندن نداشتیم آنقدر چشامو بازنکردم تا خوابم ببره. بابا عادت داشت و داره که بعدازناهار همیشه می‌خوابید ولی ما بازم اجازه نداشتیم بخوابیم وانگار تا ی مدت که ما به سن جوونی برسیم فقط حق بابام بود ماهم وقتایی ک نبود می‌خوابیدم یه قانون مزخرف دیگه ای هم که وجود

تصویر

سوال های مرتبط

مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
زندگینامه
قسمت هشتم
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو دیدیم بابام وزن بابام با بچشون اومدن
زن بابام اخم کرده بود لباس آویزون بود ومثل برج زهرمار بود
یادم نیست مامانم باهاشون رفته بود یا نه ولی یادمه با بابام بحثشون شد
سراینکه چرا زن بابام را نبرده خونه ی خودش وآوردش خونه ما
خلاصه جا پهن شد وزن بابام با بچه ش خوابید من یادمه همش گریه میکرد و به نوزاد یک روزه ش مشت میکوبید
بچه ش را میزد مشت خیزد به همه جاش وگریه میکرد
البته گریه ازسرلجبازی هیچ معصومیتی توی گریه هلش نبود وما همش دلمون به حال برادرمون می‌سوخت
خلاصه موندگارشد وما از اینکه لباسای نوزادیش رامیشستیم لذت می‌بردیم
با اینکه ناتنی بود خیلی دوستش داشتیم
اما بهش شیرخشک میدادن
اون یواش یواش بزرگ میشد وقتی هنوز یمسالش نشده بود من عاشق این بودم ب قنداقش لباس پوشیدنش حموم بردناش وشیرخوردناش نگاه کنم
مامانم از زن بابام پرستاری کرد
اون هم همش ناز و غمزه کرد
همه به هم عادت کردیم ما بچه بودیم درک زیادی نداشتیم
ولی هر اتفاقی برای بچه وقتی راه افتاده بود نیفتاد زن بابام لزحلش تکون نمی‌خورد وبابام همش ب ما می‌گفت بچه را مراقبت کنیم ازش
انگار ما شده بودیم نوکر وکلفت
اون بچه تا بزرگسالیش هم از خونه ما نمی‌رفت و مادرش هم ازخداش بود میخوردومبخوابیدو میگشت
بابام خیلی دوسش داشت همیشه همراه خودش میاوردش
اونم خیلی لوس بود وتا چیزی میشد تو بازی باب میلش نبود یا تو غذا
مامان نیکان🩵✨ مامان نیکان🩵✨ ۹ ماهگی
دیشب تولد برادر زادم رو خونه ی خودم گرفتم که قبل از سربازی داداش کوچیکه همه دور‌ هم باشیم
سه سال پیش امیرعباس ما که اولم اسمش ایلیا بود و تغییر یافت😅
با وزن ۲ کیلو دنیا اومد
و چون موقع به دنیا اومدنش نفس قطع شده بود دکتر میگفت موندنش تو این دنیا فایده ای نداره
ولی مامانش گفت میدونم که بچم سالمه و بالاخره بعد از دو هفته بستری بودن بیمارستان اومد خونه
وزنشم خیلی پایین بود و مراقبت ازش سخت بود
تا ۴۰ روز شیر مادرش رو میخورد و وزنش بهتر شده بود تا اومد وزن بگیره سینه ی مادرش رو دیگه نگرفت
زن داداشم به اجبار بهش شیرخشک داد
شیشه شیر هم تا سه ماهگیش خورد و تا تپلی شد شیشه رو هم پس زد و نمیخورد
چ شبایی ک مامانش تا صبح توی خواب فقط با سرنگ بهش شیر میداد
بالاخره دکترش از سه ماهگی دستور غذایی داد و گفت باید غذاخور بشه
و اینقدر تپلی شده بود که کسی باورش نمیشد این بچه با وزن دو کیلو دنیا اومده نگم که چقدر سر غذاخوردن هم مامانش اذیت میشد و زن داداشم چقدر صبر داشت و مادری کرد
خواستم بگم اگر این روزا رو میگذرونید
اگر بچتون درگیر رفلاکس،کولیک،حساسیت به پروتیین گاوی هست و شما روزای سختی رو میگذرونید
مطمعن باشید با صبوری همه چیز درست میشه و کوچولوهامون قد میکشن❤️
تولدت مبارک معجزه ی زندگی ما🥹🧿