زندگینامه
قسمت هشتم
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو دیدیم بابام وزن بابام با بچشون اومدن
زن بابام اخم کرده بود لباس آویزون بود ومثل برج زهرمار بود
یادم نیست مامانم باهاشون رفته بود یا نه ولی یادمه با بابام بحثشون شد
سراینکه چرا زن بابام را نبرده خونه ی خودش وآوردش خونه ما
خلاصه جا پهن شد وزن بابام با بچه ش خوابید من یادمه همش گریه میکرد و به نوزاد یک روزه ش مشت میکوبید
بچه ش را میزد مشت خیزد به همه جاش وگریه میکرد
البته گریه ازسرلجبازی هیچ معصومیتی توی گریه هلش نبود وما همش دلمون به حال برادرمون می‌سوخت
خلاصه موندگارشد وما از اینکه لباسای نوزادیش رامیشستیم لذت می‌بردیم
با اینکه ناتنی بود خیلی دوستش داشتیم
اما بهش شیرخشک میدادن
اون یواش یواش بزرگ میشد وقتی هنوز یمسالش نشده بود من عاشق این بودم ب قنداقش لباس پوشیدنش حموم بردناش وشیرخوردناش نگاه کنم
مامانم از زن بابام پرستاری کرد
اون هم همش ناز و غمزه کرد
همه به هم عادت کردیم ما بچه بودیم درک زیادی نداشتیم
ولی هر اتفاقی برای بچه وقتی راه افتاده بود نیفتاد زن بابام لزحلش تکون نمی‌خورد وبابام همش ب ما می‌گفت بچه را مراقبت کنیم ازش
انگار ما شده بودیم نوکر وکلفت
اون بچه تا بزرگسالیش هم از خونه ما نمی‌رفت و مادرش هم ازخداش بود میخوردومبخوابیدو میگشت
بابام خیلی دوسش داشت همیشه همراه خودش میاوردش
اونم خیلی لوس بود وتا چیزی میشد تو بازی باب میلش نبود یا تو غذا

تصویر
۶ پاسخ

خ خوب نوشتی با جزییات چجوری یادت مونده....

چ مادر مظلومی و البته زیادی حرف گوش کن بودن بلا سر ادم میاره 💔

بقیع شو بنویس 🥺🥺

🥲عزیزم چقد تو بچگی بی محبتی ها و سختی ها دیدی. ولی الان تمام دعام اینه برات که تو زندگی با همسرت خوشبخت ترین باشی و زندگیت پر از آرامش و حال خوش باشه ❤ به جبران همه ی اون روزای سخت، همه ی اون کمبودها و ناراحتی ها دیگه رفع شده باشه در کنار همسر و بچه هات.


زن بابات در قید حیاته الان؟ با بچه هاش (خواهر برادرات ) درارتباطی؟

تو کوچه می‌خوابید بعد بابام میومد ومارا دعوا میکرد که مرا این بچه را بیرونش کردید اونم گستاختر وپرروتر میشد
ما لباساوکفشای معمولی میپوشیدیم اما اون هرهفته تیشرت شلوار وکفشای نو میپوشید چیه ما پزمیداد
چون مادرش تو اون تاریخی که اون خونه ی ما بود می‌رفت بازار وفقط هم برای پسرخودش می‌خرید
بابامم یجوری رفتار میکرد انگار اون خونش آزما رنگین تره وباااید همیشه شیک باشه
اونم به ما محل نمی‌داد وخودش را آزما بالاتر میدید اما خیلی خنگ بود وبخاطر تجدید آوردناش وتنبل بودناش تا سیکل بیشتر نخوند
الان هم تنها زندگی می‌کنه این هم که مغرور شده بود تقصیر خودش نبود اونطوری تربیتش خرده بودن چون بچه ها را هر طور بهشون آموزش بدی یاد میگیرن اگر محبت احترام رفاقت وگمک ب دیگران را یاد بگیرن همونو تکرار میکنم ولی داداشم بخاطر اخلاق مادرش وبابام تبدیل شده بود به یه آدم مغرور خودشیفته
چهار سالش بود که زن بابام دوباره حامله شد
چهار سال بود که ما ازگل نازک‌تر بهشون نگفته بودیم وهر کمبود محبت را ندید گرفته بودیم چون زن بابای یدجنسم نمی‌گذاشت بابام برامون چیزی بخره مارا بیرون ببره یا دعوا راه مینداخت یا زخم زبان میزد وخالا یکنفر دیگر را هم داشت به دنیا می آورد

یا خوراکی ب بابام می‌گفت وبابامم ازش محافظت میکرد تا شب که بره مارا خون به جگر میکرد فضولی میکرد اذیت میکرد ب همه چی دست میزد خراب میکرد حسودی میکرد وبابامم همش مارا بخاطراون دعوا میکرد
هرکسی هم از زن بابام میپرسید پسرت کجاست می‌گفت با باباش رفته ولی میدونستم پیش ماست ومارا اذیت می‌کنه.
سراغش راهم نمی‌گرفت اصلأ
مامانم خیلی ناراحت بود گاهی وقتا که خیلی داد میزد یا به همه چی دست میزد می‌گفت برو خونتون اونم یکی از لباساش یا کفش را می‌گذاشت زیرسرش وکنار درحیاط

سوال های مرتبط

مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۱۱ ماهگی
بچم خوابیده،
بیاید براتون تعریف کنم،
بچم ۵شنبه شب تب کرد و با توجه به نظرات دوستان من تبشو با پاراکید و شیاف کنترل کردم،چون بچه زیر یکسال بود درمانگاه ها نمیپذیرفتن،
دیروز مامانم گفت بچه رو بیار اینجا و ما رفتیم و بابام شروع کرد به حس گناه دادن به من و هوچی گیری،
گفت تو مادر نیستی،بچه تب داره،بماند که شام نخوردم و بابام پاشد گفت بپوش بریم دکتر شما پدر و مادر بیخیالید،منم انگار افکار بابام ترسو تو جونم کاشت،
بردم درمانگاه و گفت ویزیت نمیکنیم ،بابام رفت تو به دکتر گفت بچمون تب کرده حالش بده،اون دکترم گفت :وای ی ی ببرید بیمارستان کودکان مفید،الان اورژانسی براش آزمایش مینویسم،تبشو با پاراکید و شیاف کنترل کن تا فردا،
آزمایش نوشت و بابام گفت بریم بیمارستان،ما رفتیم بیمارستان و اونجا گفت دکتر اطفال الان نداریم و عمومیه و اونم بچه نمیبینه،
رفتیم آزمایشگاه بیمارستان و اونم گفت ما درصورتی آزمایشو میگیریم که الان بستریش کنید،
بعد گفتم به بابام گفتم بچه ی من مشکلی نداره که بستریش کنم،الانم اگه تا این مرحله آوردمش فقط خواستم بهت ثابت کنم بیخیال نبودم و همه میگن تبو کنترل کن تا دکترش بیاد…..
امروزم بردم دکتر خودش،گفت یه سرمای کوچولو خورده و تب برای اونه….
#پدربزرگ و مادربزرگا دلسوزن ولی بنظرم هر پدر مادری خودش بلده بهترین تصمیما رو برای بچش بگیره،
اونا جز استرس و دلشوره داردن به والدین هیچ کمکی نمیکنن،
وقتی بچتون تب میکنه:
۱/استرس نگیرید و با آرامش با بچه برخورد کنید
۲:با استامینوفن تبشو کنترل کنید تا با دکتر خودش مشورت کنید،
بیمارستانم بنظر من نرید چون میخوان از کاه کوه بسازن و بچه هامونو موش آزمایشگاهی کنن