زندگینامه من
قسمت اول
یه کاغذ داشتم ویه مداد

یادمه موهام کوتاه بودوفرفری
پشت مامانم قایم شدم
بابام داشت چایی میخورد
گفت یه نقاشی بکش ببینم
منم یه دختر کشیدم موهاشم فرفری
هنوز یادمه اون نقاشی رو
فقط یادمه سردخترک را خیلی بزرگ میکشیدم
عاشق نقاشی بودم اونموقع ۶سالم بود
قبل از۶سالگیمم یادمه فقط یه خاطره یادمه از اومدن زن بابام
خونه مادربزرگمو شسته روفته بودن حیاطش پله داشت
من یادمه توی یه تشت روحی یه عالمه قاشق چنگال ریخته بودن
زن بابام بلوز شلوار تنش بود اونموقع گمونم من سه ساله بودم ی داداش کوچکتر داشتم که دوسالش بود مژه های خیلی بلند بود لباسم غنچه بود ی داداشم دوسال بزرگترازمن وخواهرمم ۶سال ازمن بزرگتر بود ینی ۹ساله بود
خودش میگه ۷سابش بوده ولی اشتباه می‌کنه چون اگه اون ۷سابش بوده باشه ینی من یک سالم بوده و داداشم هنوز دنیا نیومده بوده اما من یادمه که داداشمم بود پس ۹سالش بوده نه ۷سالش
بگذریم ...
ادامه تاپیکای بعدی

تصویر
۲ پاسخ

چند تا بچه بودین؟

الان دیر وقته پاک نکنی صبح میخونم

سوال های مرتبط

مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
زندگینامه
قسمت هشتم
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو دیدیم بابام وزن بابام با بچشون اومدن
زن بابام اخم کرده بود لباس آویزون بود ومثل برج زهرمار بود
یادم نیست مامانم باهاشون رفته بود یا نه ولی یادمه با بابام بحثشون شد
سراینکه چرا زن بابام را نبرده خونه ی خودش وآوردش خونه ما
خلاصه جا پهن شد وزن بابام با بچه ش خوابید من یادمه همش گریه میکرد و به نوزاد یک روزه ش مشت میکوبید
بچه ش را میزد مشت خیزد به همه جاش وگریه میکرد
البته گریه ازسرلجبازی هیچ معصومیتی توی گریه هلش نبود وما همش دلمون به حال برادرمون می‌سوخت
خلاصه موندگارشد وما از اینکه لباسای نوزادیش رامیشستیم لذت می‌بردیم
با اینکه ناتنی بود خیلی دوستش داشتیم
اما بهش شیرخشک میدادن
اون یواش یواش بزرگ میشد وقتی هنوز یمسالش نشده بود من عاشق این بودم ب قنداقش لباس پوشیدنش حموم بردناش وشیرخوردناش نگاه کنم
مامانم از زن بابام پرستاری کرد
اون هم همش ناز و غمزه کرد
همه به هم عادت کردیم ما بچه بودیم درک زیادی نداشتیم
ولی هر اتفاقی برای بچه وقتی راه افتاده بود نیفتاد زن بابام لزحلش تکون نمی‌خورد وبابام همش ب ما می‌گفت بچه را مراقبت کنیم ازش
انگار ما شده بودیم نوکر وکلفت
اون بچه تا بزرگسالیش هم از خونه ما نمی‌رفت و مادرش هم ازخداش بود میخوردومبخوابیدو میگشت
بابام خیلی دوسش داشت همیشه همراه خودش میاوردش
اونم خیلی لوس بود وتا چیزی میشد تو بازی باب میلش نبود یا تو غذا