۱۰ پاسخ

یه راه حل میگم همیشه خودمم انجامش میدم ،هر وقت حس کردی کسی داره بچتو چش میزنه یا چشمش شوره ،زیر لب سه بار بگو: لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و فوت کن به بچت
اینجوری هیچ کس نمیتونه چشم بزنه ،
همیشه هم براش قبل از اینکه بری جایی آیت الکرسی و الحمدالله بخون فوت کن بعد ببرش ،من باور کن حتی تاحالا اسفندهم دود نکردم برا بچم همیشه همین ذکر هارو میگم😅

کلااااااااا خواب بچه اگه خوبه به هیچ احدی نباید بگی حتی اونی که چشمش شور نیس. خواب بچه به هم میخوره. حتی خودتم نباید به خودت بگی اخیش خوب میخوابه بچم🤦🏽‍♀️

واسع منم پیش اومده یکی اومد خونمون گفت این خیلی آرومه بچه من خیلی خرابه از همون لحظه بچه من دیگه مثل سابق نشد که نشد

میگفت به خاطر قطره که خورده

😐😐😐عجب بی‌شعور بود ببخشید

الان یچیزی میگم گهواره من مسدود میکنع😂😂

اصلا تا دو روز واکسن زدی جایی نرو ک خدایی نکردم ویروس نگیره

واااای رید...دن ب چشم شور که منم خیلی کشیدم از چندنفر هروقت میومدن خونمون این بچه مگه بعدش آروم میشد برچشمای شورشون لعنت

اره حتما بگو ماشاالله لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم خیلی خوبه

خدایا کار به کجا رسید که مردم به خواب طفل هم حسودی میکنن و چشم میزنن. خیلی ببخشیدا معذرت میخوام خدایا به داد مردم بی عقل برس

سوال های مرتبط

مامان پسرم ودخترم💞 مامان پسرم ودخترم💞 ۵ ماهگی
زندگینامه
قسمت هشتم
ما تو خونه نشسته بودیم که یهو دیدیم بابام وزن بابام با بچشون اومدن
زن بابام اخم کرده بود لباس آویزون بود ومثل برج زهرمار بود
یادم نیست مامانم باهاشون رفته بود یا نه ولی یادمه با بابام بحثشون شد
سراینکه چرا زن بابام را نبرده خونه ی خودش وآوردش خونه ما
خلاصه جا پهن شد وزن بابام با بچه ش خوابید من یادمه همش گریه میکرد و به نوزاد یک روزه ش مشت میکوبید
بچه ش را میزد مشت خیزد به همه جاش وگریه میکرد
البته گریه ازسرلجبازی هیچ معصومیتی توی گریه هلش نبود وما همش دلمون به حال برادرمون می‌سوخت
خلاصه موندگارشد وما از اینکه لباسای نوزادیش رامیشستیم لذت می‌بردیم
با اینکه ناتنی بود خیلی دوستش داشتیم
اما بهش شیرخشک میدادن
اون یواش یواش بزرگ میشد وقتی هنوز یمسالش نشده بود من عاشق این بودم ب قنداقش لباس پوشیدنش حموم بردناش وشیرخوردناش نگاه کنم
مامانم از زن بابام پرستاری کرد
اون هم همش ناز و غمزه کرد
همه به هم عادت کردیم ما بچه بودیم درک زیادی نداشتیم
ولی هر اتفاقی برای بچه وقتی راه افتاده بود نیفتاد زن بابام لزحلش تکون نمی‌خورد وبابام همش ب ما می‌گفت بچه را مراقبت کنیم ازش
انگار ما شده بودیم نوکر وکلفت
اون بچه تا بزرگسالیش هم از خونه ما نمی‌رفت و مادرش هم ازخداش بود میخوردومبخوابیدو میگشت
بابام خیلی دوسش داشت همیشه همراه خودش میاوردش
اونم خیلی لوس بود وتا چیزی میشد تو بازی باب میلش نبود یا تو غذا