۱۲ پاسخ

مادرشوهرمنم هفته پیش زد رو دست دخترم ازون موقع نذاشتم دخترم بره، انقد باهاش بازی میکنم میرقصیم خوردنی باهم درست میکنیم خودشم دوس نداره بره دیگه

دندون دختر من بخاطر لجبازیا و حرف گوش نکردنای پدرشوهرم خراب شده 😒

کلا همه همینجور من با اینک دوریم میرم اونجا یکسره قند و چایی میدن هرچی میگم توروخدا ندین بهش میدن منم دیگ بیخیال میشم نمیگم بهشون تا برگردیم همه همینن مادر خودمم اینجوره هرچی میگم نده میگه بزار بخوره چیکار کنم فقط به مامان خودم میتونم غر بزنم به مادرشوهرم اک غر بزنم باعث ناراحتی میشه

لعنت ب مزاحم میخواد هررررررکی باشه

خیلی بده،من بچه ام تا ۵سالگی اینجوری بود،اینقدر بچه بی تربیت و حرف گوش نکن شده بود،جلو بچه همش بد پدر و مادرشو میگفتن چون با ما خوب نبودن بچه ام استرس شدید گرفت،از ما بدش میومد مارو میزد،بچه رو دعوا میکردن،با دختر عمه هاش دعواشون میشد اینو دعوا میکردن میزدنش،منکه کلا قطع ارتباطم دیگه درو قفل کردم نذاشتم بچه ام بره اولا خیلی بهونه میگرفت دیگه کم کم عادت ‌کرد

یکم دیکه تحمل کن
یکم دور تر بشی برات بهتر میشه

شما یه کوچولو زرنگی به خرج بدی زود صبحانه بهش براش حاضر کنی نمیره
تعداد دفعات رو کمتر کن
بچه می‌ره خودت هم دنبال ش برو
گریه کرد مقاومت کن نذار بره
بزن روزها بیرون

البته این سختی برا یه جا بودن هست

تو یه ساختمانی باهاشون

چند بار که نزاری بره دیگه عادت میکنه نمیره

وای منم این مشکلاتو دارم همش

عزیزم تو دیگه اسیری از وقتی قبول کردی تو یه ساختمون باشید. مگر اینکه برای دخترت سنگ تموم بزاری از کنارت جم نخوره
گرچه من این مشکلو با شوهرم دارم

صبح صدا میزنه بیا بهت صبحانه چایی شیرین با نون پنیر بدم
بعد دخترمم میره بهش میگم الان خودم برات درست میکنم میگه نه میرم خونه مامان جون
بهش گفتم چای شیرین نده کلا مضره میگه چیکار داری بزار بخوره جون بگیره
منم‌گفتم عوضش تخم مرغ یا گردو باش بده

سوال های مرتبط

مامان حلما جون مامان حلما جون ۳ سالگی
مامان نبات🦢💫 مامان نبات🦢💫 ۴ سالگی
طبق تاپیک قبلم که گفتم جاریم به دخترم میگه خسیس😏
دخترم رفت خونه ی پدرشوهرم منم شامشو بردم اونجا بهش بدم،ببین دودقیقه هم طول نکشید تا برم.داخل راهرو دیدم اسباب بازی پسرشو گذاشتن رو پله ها.تو دلم گفتم خودت خسیسی نه من.همینکه رفتم داخل دیدم بچم بغض کرده وحشتناک هیچکسم محلش نمیده😔😔تا اونجوری دیدمش دوویدم سمتش.یه جوری چسبید بهم دلم ریش شد.گفتم مامان چیشده بچم چرا گریه میکنه،اولش گفتن هیچی نشده فلان،من میدونستم کاریش کردن.دوباره پرسیدم مادرشوهرم گفت هواپیمای طاهارو میخواسته بشینه روش اینا از دست دخترم کشیدن گذاشتن بیرون😔منو که بغض گرفته بود ولی باید حرف میزدم،گفتم حالا بچه ی من خسیسه یا طاها،افریته برگشت گفت چرااینجوری میکنی چه ربطی داره،میخواست بشینه رو هواپیما.اونا سریع جمع کردن رفتن.من بغضم شکست شروع کردم گریه کردنو دلداری دادن پدرشوهر مادرشوهرم😭
دودقیقه طول کشید تا بیام اشک بچمو درآورده بود.مادرشوهرم میگه گفتم بزارید بازی کنه جاری گفته نه بزار بفهمه اسباب بازی طاهاعه....