تجربه سزارین پارت ۲
بعدش اومد سوند رو بزاره که به کل درد آنژوکت رو فراموش کردم
وقتی میبره تو درد نداره وقتی میکشه بیرون درد داره
مثل مکش چندبار امتحانش کرد که دردش خیلی بد بود
گفت همراهش کیه مامانم اومد گفت منم گفت بیار بزارش رو ویلچر
پاشدم رفتم نشستم خیلی سوزش داشتم
رفتیم اتاق اصلی ودیگه تنها شدم .چند تا پرستار بالا سرمو گرفتن وسوال میپرسیدن واونیکی نوار قلب میگرفت
درمورد حساسیت دارویی واینا
بعد بلند شدم ورفتم اتاق عمل اینا همش تو سالنش بود .یه تخت بلند باریک وگفت بشین روش باهمون سوند واینا
گفتم زیرپایه بیار گفت نه میتونی برو .خلاصه به هرزحمتی بود نشستم وپاهامو دراز کردم .یه مرد مهربون چاقالو اومد وگفت دکتر بیهوشی ام خم شو چرا اینقدر غوز کردی عادی بشین دختر فقط چونتو بچسبون به قفسه سینت اصلا حسش نکردم که کی زد آمپولو خیلی خوب بود .
یکدفعه گفت سریع دراز بکش زیرم درعرض پنج ثانیه داغ شد وگز گز کردن پاها شروع شد .گفت یکم خودتو بکش بالا خواستم اما نتونستم به زور یکم رفتم بالاتر
دکترم اومد ویه مامای دیگه دوتایی عملم کردن .یکی مدام بالا سرم بود وگفت حالتی داشتی بگو .گفتم نفس تنگی دارم خوابم میاد .هی باها حرف میزد وسوال میپرسید ازم درمورد اسم واینا
درعرض سه دقیقه صدای دخترمو شنیدم که گریه کرد ویکدفعه حالت تهوع شدید گرفتم وهمش اوغ میزدم
ادامه پارت بعد ...

۳ پاسخ

لحظه سوند گذاستن اصلا خوب نیس

انگار وضعیت منوگفتی😂من وقتی گفت سریع دراز بکش دست لبه تخت بود خاستم دراز بکشم دستم یهو ازلبع تخت افتاد فشار اومد به شکمم
بعد اینکه اوق میزدم دکتر گفت وای نه اصلا نباید حالت تهوع بگیری میخام بخیه بزنم سریع یه آمپول ضد تهوع زدن داخل سرم تهوعم ازبین رفت

من واسه سوند اذیت شدم چن بار امتحان کردن هی نمیشد دوباره در میوردن خیلی بد بود ولی قابل تحمل بود بنظرم تا موقعه در اوزدنش هم بعد عمل باز ی شوک کوچیک بهم‌وارد شد ولی در ثانیه بود تموم شد
ولی موقعه بردنم ب اتاق عمل هی این تخت اون تخت جابجام میکرد با اینکه خودم میتونسم برم‌پایین باز برم رو تخت بعدی
اخر کارم جلو در اتاق عمل باز خواستن جابجام کنن ی اقای بود منم قشنگ پشتمو کردم بهش رفتم رو تخت بعد مامانم و شوهرم اینام بودن میگفتن اقاعه کامل پشتت دیده سریع سرش برگردونده 😂😂

سوال های مرتبط

مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
❌️تجربه زایمان سزارین پارت ۲❌️
ساعت یک ربع به یک گفتن اتاق عمل آمادست دکترتم اومده بشین رو ویلچر بریم سمت اتاق عمل و همسرمم رفت ساک و لباسای بچرو آورد منم به کمک مامانم و پرستار نشستم رو ویلچر و به محض نشستن رو ویلچر دوباره گریم گرفت و اصلا اروم نمیشدم همسرم باهام هرچقدر حرف میزد اشکام بند نمیومد و رفتم داخل اتاق عمل دکترم و کادر اتاق عمل باهام صحبت کردن یکم اروم شدم و گریه هام بند اومد و نشستم رو تخت دکترم ازم فیلم گرفت بعد متخصص بیهوشی اومد کمرمو آمپول بزنه که اصلا درد نداشت حتی دردش از آنژیوکتم کمتر بود ، سریع خابوندنم و پردرو کشیدن چون استرس داشتم بهم آرامبخش زدن گریه هام بند اومد و کلا ریلکس شدم ولی احساس تهوع میکردم و هی میخاستم عق بزنم بهشون گفتم و پرستاری که کنارم بود سرمو برد لبه تخت و چرخوند و گفت میتونی بالا بیاری مشکلی نیست منم دو سه بار عوق زدم ولی چیزی جز اسید معده بالا نیاوردم بعد ماسک اکسیژن اورد برام گفت نفس بکشی حالت بهتر میشه که همینطورم شد و بعدشم دکتر بیهوشیم ازم سوال میپرسید که پامو میتونم بالا بیارم یا نه و شکممو چند بار تست کردن که مطمعن شن کامل بیحسم دکترم اومد بالا سرم ولی من متوجه نشدم عملمو شروع کرده چون یه خانمی که کنارم بود دائم باهام حرف میزد و سوال درمورد بچه و همسرم میپرسید فقط تکونای شکممو احساس میکردم
مامان دلوین مامان دلوین ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین
پارت ۲

هرچقد التماس کردم‌و‌ اسرار کردم با اینکه مامانم اسنا داشت تو بیمارستان ولی پرستار قبول نکرد که سوندو تو اتاق عمل وصل کنن و گفت اتاق عمل شلوغه

خلاصه رفتم که سوند و وصل کنه اینقد ترسیده بودم و استرس داشتم که‌حد نداشت گفت اروم میزنم نترس درد نداره اصلا
روان کننده زد و سوندو فرو کرد اینقد جیغ زدم اینقد جیغ‌زدم که میگفت صداتو بیار پایین مرد تو سالنه

مثل بچه ای که یتیمه و کتکش زدن و کسیو نداره شکایت کنه بغض کردم و تنم شد یخ خیلی سرذم شد خیلیییی لرز گرفته بودم بخاطر سوند
نشستم رو‌ویلچرو بردنم سمت اتاق عمل
دیگه نتونستم تحمل کنم همونجا زدم زیر گریه پرستارای اونجا و دکترای بیهوشی اومدن بالا سرم و‌دلداری میدادن یکم ولی اصلا حالم بهتر نشد
نشستم رو‌تخت اتاق عمل. دکتر بیهوشی اومد اولش خیلی مهربون باهام‌حرف زد
و بعد بیحسی رو‌ زد اینقد بدنم گرم شد کهاز ته دل کفتم‌اخیششش

اصلا اصلا درد نداشت انژوکت و سوند دردش خیلی بیشتر بود
مامان آریا مامان آریا ۱ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان 🐻سامین🐻 مامان 🐻سامین🐻 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت ٢
بعداز آنژیوکت گفت بهم درازبکش که برات سوند وصل کنم گفتم نه اصلامن به دکترگفتم وگفتن که تواتاق عمل توبیحسی برام سوند بزارن که خانمه گفت باشه ولی تواتاق عمل مرد هست مشکلی نداری؟منم چون ازسوندخیلی میترسیدم گفتم نه..گفت اوکی..بعدش درکترم اومد سلام واحوال پرسی کرد گفت میرم لباس عمل میپوشم بفرستینش داخل دکترم رفت و اینا منو بردن لباسام تحویل اجیم دادم و نشستم رو ویلچر و منو بردن به سمت اتاق عمل..تومسیر اتاق عمل دکتروپرستارا داشتن صبحانه میخوردن ویاشوخی میکردن باهم ..ساعت٧ورب صبح بود اخه..منوبردن تواتاق عمل دکتر بیهوشی اومد یکم باهام صحبت کردکه اسمت چیه نی نی جنسیتش چیه قراره اسمش چی باشه وفلان و شروع کردشوخی کردن وگفت من میخوام به کمرت امپول بزنم اصلا نباید تکون بخوری گفتم باشه.. اماراستش وقتی امپول زد یکم رفتم سمت جلو چون برای من ترسو ته ازامپول میترسم سخت بود وگرنه زیاد درد نداشت بعددکترکفت عه خرابش کردی چرا تکون خوردی الان مجبورم دوباره برات امپول بزنم که گفتم نه نه ببخشید عمدی نبود وفلان دکترگفت اوکی دراز شو دراز کشیدم بچه ها پاهام شروع کرد به داغ شدنو کم کم این داغی تا بالا اومد .. پرده سبز کشیدن جلوم..به خانم دکترم گفتم برام سوند وصل کنن چون من شاش دارم گفت من بچه رو دارم درمیارم تومیگی سوند..واقعاخیلی خوب بوداصلا از سوند درکی ندارم پس که دردش موقع گذاشتن چقده..وسط عمل یکم حالت تهوع گدفتم که به دکترگفتم یه امپول داخل سرم زد اوکی شدم خداروشکر.تاپیک بعد
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۵ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۵ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۲ سالگی
پارت ۲
بهم گفتن بیا بریم بلند شدم سرم و کیسه سوند هم دستم بود رفتیم تو مسیر اتاق عمل مامانم اونجا بود لباس های مهوا رو گرفتم از مامانم خدافظی کردم فقط ناراحت از این بودم ک ماهلین و همسرم رو ندیدم قبل عمل
رفتم داخل چندتا سوال پرسیدن راجب حساسیت دارویی و این چیزا عکاس گفت فیلم می‌خوابید ک گفتم آره اومد دوتا عکس ازم انداخت
یک ربع به ۹ وارد اتاق عمل شدم راستش اتاق رو ک دیدم یکم ترسیدم
اما از اینجا به بعدش انقد همه چی سریع پیش رفت ک اصلا فرصت فکر کردن نداشتم خیییییلی سریع
رفتم رو تخت مدام پرستار ها شوخی میکردن فشارم رو گرفتن دراز کشیدم به دست هام سرم وصل بود دکتر بیهوشی اومد گفت آروم بشین سرت رو بده پایین خودت رو شل کن کمک کردن نشستم دست پرستار رو گرفتم یه آمپول زدن که دردش هیچ فرقی با آمپولی ک به باسن میزدن نداشت
یک ثانیه بیشتر طول نکشید که یهو انگار یه آب گرم ریختن رو پاهام و شکمم
خیلی حس خوبی بود دراز کشیدم جلوم پرده کشیدن دکترم با پرستار ها راجب رژیم غذایی حرف میزدن پرستار گفت دکتر رژیمت رو به این مامان هم بده 😁😁 از بس ک من چاق بودم همه خندیدیم یهو احساس تهوع کردم گفتم تهوع دارم دکتر بیهوشی که یه پیرمرد بود گفت سرت رو کج کن بالا بیار که بالا آوردم اینو بگم شبش قرار بر این بود شام ساده و سبک بخوریم من رفتم خونه مامانم که جوجه خالی بخورم دیدم ننه ام ماکارونی پخته آورده یه بشقاب پر ماکارونی خوردم البته ساعت ۹ بود 😁🤣اینم شام سبک من
ادامه
مامان نینی مامان نینی ۱۳ ماهگی
تجربه سزارین
پارت 2
بعد از چندشی شدن از دست سوند داشتم ثانیه هارو می‌میشماردم که زود برم اتاق عمل بی حس شم سوند لنتی رو حس نکنم خیلی میسوخت خدایی تکون ک میخوردم رو تخت کباب میشدم تا اینکه بالاخره لحظه موعود رسیددد و صدام کردن و با کمک پرستار رفتیم ک بریممم ورودی اتاق عمل مامانم اومد و بوسم کرد خیلی قشنگ بووود همسرمم دستمو گرفت و نمیدونم چرا ب بنده خدا زیاد محل ندادم 😂 یه خانوم خدمه خیلی مهربون اومد دستمو گرفت و رفتیم ب سمت اتاق عمل وارد ک شدم هیچکی نبود منو اون خانومه بودیم روی تخت نشستم سوند همچنان رو مخم بود کم کم بقیه اومدن فشارم نوار قلبم و اینا رو چک کردن و یچیزایی برای نوار قلب ب سینم وصل کردن و دکتر بیهوشی اومد دوباره گفتن بلند شو و بشین و سرتو بنداز پایین و تکونم نخور من ازین قسمت خیلی میترسیدم چون بهم گفته بودن درد داره فلان ولی خب متاسفم ک میترسونن بقیرو اصلا اونجوری درد نداشت در حد یه آمپول ساده بود و تموم شد و بعدش باز گفتن آروم بخاب و دکتر بیهوشی همش اسممو می‌پرسید و یه چند ثانیه بعد گفت پای چپتو بیار بالا پاهام خیلی سنگین و داغ شده بود و بار دوم ک خواست نتونستم بیارم بالا بی حسی هم حس بامزه ای بود انگار هر پام 300 کیلو بود 😂
مامان عسلک مامان عسلک ۷ ماهگی
پارت دوم ادامه تجربه سزارین
پارت دوم

بعد با یکی از تکنسین های اتاق عمل که خانم بود صحبت کردم و درمورد نگرانیام گفتم که یکی سوند یا همون کیسه ادار بود

و گفت چون بیهوشی میخوای نمی‌تونیم بعد بیهوشی سوند بزنیم چون ممکنه زمان بیهوشی طولانی شه و ماده بیهوشی به بچت برسه. باید قبلش بزنیم.

من اینجا یکم استرس سوند گرفتم

درمورد ماساژ شکمی هم بهش گفتم و قرار شد تو بیهوشی انجام بدن.

دکترم هنوز نیومده بود. روی ویلچر نشسته بودم.

حدود ساعت ۸.۱۵ دکترم رسید

اومد تو اتاق دیدم و باز نگرانیام بهش گفتم و گفت سوند رو باید قبلش بزنه

رفت و رب ساعت بعد اومد . در همین حین میدیدم تکنسینا منو بردن رو تخت و با هم صحبت میکردن که فقط این خانم دکتره که نمیزاره ما سوند بزاریم و خودش میگه که باید انجام بده . دکتر اومد همه آقایون رو بیرون کرد و گفت شلوارتو در بیار و خودتو شل کن

منو کاملا ضدعفونی کرد و گفت شل بگیر و براحتی سوند رو گذاشت و گفت درد داشت و من اصلا دردی خس نکردم و اروم شدم

بعد یه پارچه روم انداخت و یه پارچه هم جلوم کشید و بقیه رو صدا زد که بیان تو اتاق

دکتر بیهوشی از سرمی که بهم وصل بود ماده بیهوشی رو تزریق کرد و من اول سنگینی دستم رو حس کردم و در کمتر از چند ثانیه بیهوش شدم