تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۵)
خلاصه وقتی داشتن میبردنم اتاقم(من اتاق خصوصی گرفته بودم) یهو دیدم وای کلی آدم حمله ور شد سرم حالا این کلی شوهرم بود و مامانم و مادرشوهرم یهو شوهرم بغلم کرد از گریه کردن منم دلم پر هردومون یه دل سیر گریه کردیم و اشک بقیه رو درآوردیم🥺
حدود یک ساعت بعدش من دیگه اصلا بی حس نبود هیجام و یواش یواش دردام شروع شده بود ولی تحملشو داشتم
بدنمم خیلی یهویی افتاده بود رو لرزش بهم گفتن خانوما بعد از زایمان یهو بدنشون میفته رو لرزش
سر سینه هامم بدجور زخم شده بود شیر دادن به جانا مکافات بود نشستنم دردسر بود سر سینمم انقد میسوخت و درد داشت وقتی شیرش میدادم گریه میکردم
۲ روز بستریم بودم بعدش مرخص شدم و دردسرای بعد زایمانو داشتم🥲
خونه خودم بودم یه هفته مامانم و مادرشوهرم پیشم بودن بعدش دیگه همش خودم تنها بودم مادرشوهرم بهم سر میزد اما بیشتر تنها بودم تا ۳ ماه خیلی اذیت شدم بعدش یواش یواش افتادم رو روال😁
اینم از داستان من
برای خودم خیلی بد بود و تجربه سختی بود خیلی اذیت شدم افسردگی گرفتم خیلی خودمو سرزنش میکردم بخاطر زایمانم که ناتوان شدم یهو🥲
اما گذشت با همه خوبی و بدیاش و دخترکم الان ۱۰ ماهشه خیلی وروجکه🥹

از خدا میخوام همه اونایی که مامان شدن خدا بجه هاشونو حفظ کنه و سالم باشن و اونایی که هنوز نی‌نی ندارن خدا بهشون یه نی‌نی سالم و خوشکل بهشون بده🫠❤️

۱۱ پاسخ

من برا دخترم از سزارین میترسیدم ک شکمما برش بدن و گفتم میرم طبیعی
منم کیسه آبم یازده شب پاره شد و رفتم بیمارستان بدون هیچ دردی و ۲سانت بودم تا ۵صبح همون صسانت بود ودرد نداشتم بعد شروع شد باآمپول فشار تا ۹ صبح ۴سانت شدم و ماماهمرام اومد ورزشارا شروع کردیم وحشتناک بود و تو یساعت ده سانت شدم خیلی زود ولی خب تا دوازده زور میزدم و بچه نمیومد هرچی فشار میدادن بی فایده بود و دیگ اکسیژن اومد پایین منم خوابم میبرد و بیحال شد بودم نمیتونستم زور بزنم دیگه دیگه کلی برش زدن و با وکیوم بچه را کشیدن بیرون دوازده تا یک داشت فقط بخیه میزد انقد بخیه خوردم ک تا مدت ها نمیتونستم بشینم و متنفرم از زایمانم دیگ میترسیدم بچه دوم بیارم چون از دوتا روش میترسیدم ولی خب دومی را اوردم و سزارین انتخاب کردم و مثل چی میترسیدم قبل از عمل تا حالا اتاق عمل نرفته بودم میلرزیدم حسابی دیگ بیهوش شدم وقتی ب هوش اومدم بچم ب دنیااومد بود و بعدشم دردام با شیاف کنترل شد و خیلی خیلی بهتر از طبیعی بود ک من تجربه کرد بودم

من طبیعی بودم بنظرم خیلی وحشتناکه من سه روز تویی زایشگاه درد میکشیدم بدون هیچ ورزشی وهمراهی وغریب

عزیزم برای هر دوتون ارزوی سلامتی دارم💙🩷 امیدوارم از این به بعد زندگیم شیرینی و خوشی باشه فقط. متاسفم واسه تجربه ی تلخت ✨🥲💙

حالا ببین نه آمپول فشار برام زدن چون من فشارم بالاس..نه اپیدورال .هیچی هیچی..پرستار عوضی هم می‌گفت ما سزارین نمی‌کنیم

خیلی سخت بود برات و سخت گذشت ولی خداروشکر که گذشت والان جوجه ات صحیح و سالم تو بغلته عزیزم خداحفظش کنه برات
قطعا خداوند به همه زنا طاقت وتحمل این دردارو میده و صد البته نتیجه اش خیلی خیلی خیلی قشنگتر و لذت بخش ترهه و ارزششم داره لقب مادر بودن کم چیزی نیست و هرکسی لایقش نیست و نمیتونه این اسمو نگه داره
کلمه مرگ واقعن کم و ناچیزهه دربرابر دردزایمان طبیعی بخاطرهمین میگن زنی که زایمان میکنه تا ۴۰روز مث اون نوزادی که دنیااورده پاک و مطهر میمونه و بهشت واقعن حق هرمادریه که مادری کرده

عزیزم خدا نی نی و واست حفظ کنه..من زایمان طبیعی داشتم خیلی اذیت شدم اما بازم برگردم عقب طبیعی رو انتخاب میکنم

الهی عزیزم چقدر سختی کشیدی بمیرم برات
منم تصمیمم طبیعی بود ولی دخترم هفته34ام یهو برگشت بریچ شد دیگه هرچی مامای همراهی که برای زایمانم میخواستم باهاش قرارداد ببندم ورزش داد ماساژ شکمم داد دخترم برنگشت مجبور شدم برم سزارین وقتی از زنداداشم سختی زایمانش رو شنیدم الانم خاطرات زایمان تورو خوندم هزاران مرتبه شکر که رفتم سزارین چون کار دکترم خیلی خوب بود درد داشتم ولی نه خیلی زیاد شکر خدا خودم کارهای شخصیم رو میکردم الان برردم عقب سزارین انتخاب میکنم

طبیعی اومد یا رفتی سز اخرش؟

قشنگم اگ برگردی عقب باز طبیعی میاری
ببخشید بابت سوالم ظاهر واژنت تغییر نکرد
اگ دوس داشتی جواب نده
بازم عذرمیخام بابت سوالم
منم قصد طبیعی هست البته هرموقع بچه دار شدم حس میکنم بهتر از سز هس

آخی عزیزم خداروشکر که از پسش براومدی
انشاالله خدا کوچولوی قشنگتونو حفظ کنه براتون🌸

عزیزم زایمانت سخت بوده ولی من 10 برابر بیشتر از تو سختی کشیدم
با اینکه زایمان سومم بود ولی خیلی بد سرم اومد
هر سه تا زایمانم پر چالش بود
آخری از همش بدتر

سوال های مرتبط

مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۱)
من زایمانم طبیعی بود خیلیا راهنماییم کرده بودن و من با کلی تحقیق طبیعی رو انتخاب کردم.
قرار بود ۳۰ مهر زایمان کنم همه چیزو آماده کرده بودم روزای خیلی سختی بود ماه آخر خیلیم تنبل شده بودم🤦🏻‍♀️
۲۵ مهر بود با شوهرم رفتیم بیرون واسه شام خیلی بهم خوش گذشت ساعت ۱ شب بود برگشتیم خونه من ورم کرده بودم کمرم انگار شکسته بود خیلی درد میکرد خلاصه اومدیم خونه و من یهویی زرنگ شدم پاشدم یه کم خونه رو تر تمیز کردم شوهرمم هرچی میگفت بزار فردا میگفتم نه من الان حس کار کردن دارم یه یک ساعت و نیمی گیر بودم نزدیک ۳ بود دیگه رفتیم بخوابیم و خوابیدیم صبح ساعت ۶ از درد زیر دلم بیدار شدم خیلی بد درد داشت و تیر میکشید اونقدری که ناله میکردم، شوهرم خیلی میترسید این ماه های آخر من میگفتم آخ میگفت داره دنیا میاد😅خلاصه بدون صبحونه شوهرم منو برد بیمارستان معاینه کردن گفتن الان اصلا موقع زایمانت نیس برو تاریخی که بهت دادن بیا این دردا طبیعیه برگشتیم خونه دیدم اصلا نمیتونم تحمل کنم شوهرم زنگ زد مادرشوهرم اومد شکممو یه کم ماساژ داد با روغن زیتون یه کمی بهتر شدم اما همش درد داشتم ظهر شد دراز کشیده بودم یهو دیدم دارم خیس میشم پاشدم رفتم دستشویی دیدم کیسه آبم پاره شده اومدم با ترس گفتم به شوهرم و مادرشوهرم من دردم زیاد نبود قابل تحمل بود برام شوهرم با ترس و استرس یکی بود عین چی دور خودش میچرخید نمیدونست باید چیکار کنه وسایلای لازمو برداشتیم و رفتیم بیمارستان.

(بقیشو تاپیک بعد میزارم)❤️
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۳)
خلاصه اومدن معاینه کردن ۸ سانت بودم بردنم اتاق زایمان دکترا داشتن آماده میشدن منم همش گریه میکردم و مینالیدم خلاصه یه ۷ ۸ دقیقه ای شد شروع کردیم برای زایمان
بدترین لحظه عمرم اومد هرچقد توان داشتم زور میزدم جیغ میزدم فشار رو باسن و کمرم بود درد خیلی بدی میپیچید تو لگنم
ماما خیلی خوبی داشتم همش باهام حرف میزد و امید میداد ولی واقعا درد نمیذاشت خیلی چیزارو بشنوم
گفتن یه برش ریز باید بخوری بی حس کردن و برش زدن منم کلا درحال زور زدن بودم ماما گفت سرشو دارم میبینم ادامه بده ولی من دیگه نا نداشتم نمیتونستمدچشام هی سیاهی میرفت انگار بدنم سست شده بود کف دوتا دستم خیلی عرق کرده بود
یه کم زور میزدم میگفتم نمیتونم اومدن افتادن رو شکمم از فشار دادن به منم میگفتن زور بزن خیلی تلاش میکردم اما نمیتونستم زیاد زور بزنم یهو نفهمیدم چیشد از حال رفتم نه اینکه بیهوش شم چشامو نمیتونستم باز کنم و صداها انگار خواب بودم به گوشم میخوردن یه پرستاریش اومد پاشید تو صورتم بهم میگفت نخواب بچت خفه میشه من به زور چشامو یه کم باز میذاشتم هی باز چشام میومد رو هم ماما اومد بالا سرم گفت همه چی به امید خدا درست میشه من تمام تلاشمو میکنم ولی نخواب گفتم بیهوشم نکنین صدام انقد یواش بود خودمم نمیشنیدم ولی ماما شنید😅 اکسیژن گذاشتن برام بی حس کردن برای سزارین اورژانسی تند تند کار میکردن تمام این چیزا با سرعت ۴x داشت اتفاق میفتاد.

(ادامه تاپیک بعد)❤️