۳ پاسخ

منم با اینکه طبیعی بود وقتی ب زایمانم فکر میکنم پر از حس خوب میشم

من پارسال امروز ساعت چهار و ربع دخترکوچولومو به دنیا اوردم 🥹🥲

پارسال من امروز نامه بستری گرفتم یکشنبه ۳۱م زایمان کردم مثل برق و باد گذشت

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت دو:همه چی داشت به روال عادی برمیگشت دیگه آخرای ماه ششم بودم که خیلی به فکر نحوه زایمان افتادم توی اینستا زیاد میچرخیدم همه حا تبلیغ زایمان طبیعی بود خداروشکر بابت هزینه سزارین و بیمارستان مشکلی نداشتم چون بیمه تکمیلی داشتم مقدار زیادیش رو میداد. خودم تصمیم گرفتم بدون هیچ اجبار و فشاری که طبیعی زایمان کنم افتادم دنبال اینکه چه کنم چه نکنم ورزش رژیم همه چی
از هفته ۲۸رفتم کلاس آمادگی زایمان شرکت کردم سبکه بهداشت برگزار میکرد هم اطلاعات تغذیه میدادن هم ورزش میکردیم خیلی خوب بود هفته ای یک جلسه بود و مابقی روزها تو‌ خونه تمرین میکردم ،حال خودمم خیلی بهتر شده بود پادرد و کمردردم هم کم شده بود . چکاپ دکتر رو هم ماهی یکبار میرفتم اونم بهم ورزش میداد همه چی خوب بود پیاده‌ روی میکردم کارهای خونه به غیر از جارو‌طی رو‌انجام میدادم و حسابی آماده بودم برای زایمان طبیعی و میخواستم ثابت کنم من میتونم اگه کسی نظرش اینه زایمان وحشتناکی خودش تلاش نکرده وگرنه خیلیم درست و اصولی
مامان ♥️nafas♥️ مامان ♥️nafas♥️ ۱ سالگی
امروز داشتم سرویس بهداشتی رو میشستم ، توالت فرنگی رو هم شستم ،یاد ایام خوشم افتادم 🥹🥲
از توالت فرنگی فقط بعد از زایمانم استفاده کردم بخاطر همین یادآور اون روزاست برام
الان ک دخترم یازده ماهه و ی دوهفته دیگه تولدشه
چند روزه که حالم عجیبه
نمی‌دونم چیه
همش یکسره حال و هوای پارسال این موقع تو سرمه
آخرای بارداریم
پیاده روی هرشب
سخت خوابیدنا
فقط ب پهلوی چپ خوابیدن
تکرر ادرار آخخخ نگم از تکرر ادرار که آبرو نمیزاشت واسه آدم
استرسم برای زایمان چون به شدت فوبیا داشتم بهش
استرس اینکه به دنیا بیاد یعنی شکلیه یعنی مو داره ،من اینهمه براش گیره سر گرفتم 🥹🥲
حس و حال بعد زایمان
اووووفف خونمون هر دقیقه مهمون بود
هرکی یه چی می‌گفت و رو مخم بودن
دوست نداشتم اصلا کسی بغلش کنه دخترمو
شیرم کم بود دخترم گشنه بود باید شیرخشک میدادم فتواهای اطرافیان شروع میشد
اولین دوش بعد زایمان 🥺آخخخ که چقدر این دوش لذت بخشه
اولین دستشویی بعد زایمان ،اینو اونایی که طبیعی زایمان کردن میدونن 🥺
من «مادر » شدم
یک نسخه بهتر از خودم🥺🥹🥲
مامان نیکان مامان نیکان ۱۵ ماهگی
غمگین ترینم امروز
پارسال دقیقا هفتم عید، یه همچین روزی من کیسه آبم سوراخ شد و ازم آب می‌رفت دکتر خودم تهران بود با اینکه نامه سزارین گرفته بودم که پول بدم سز اختیاری بشم اما زایمانم زودتر از موعد شد و تو ایام عید دکتر خودم نبود و بستری شدم و کنترل کردن و نمیشد که بیشتر بچه رو نگه داشت باید زایمان میکردم و طبیعی هم شده بود
اینقدر گریه کردم و میترسیدم وحشت داشتم از زایمان طبیعی
ولی بلاخره شد
بعد دوبار معاینه کیسه آبم کامل پاره شد و درد هام قابل تحمل بود و تصمیم گرفتم همون لحظه ماما همراه پول دادم گرفتم و با ورزش و روغن درمانی بعد هشت ساعت
ساعت 2 شب زایمان کردم
تنهای تنها همسرم نبود و راننده ماشین سنگین بهانش بود که نمی‌رسه پشت در اتاق زایمان فقط پدر مادر همسرم و پدر مادر خودم بودن که تازه رسیدن و منو سورپرایز کردن
آه از بخت بد من
دو ماه بعد زایمان خیانت همسرم لو رفت و با خانومی که بود
خانومه کلی بهم پیام داد زنگ زد آسیب زد بهم رد و نشونی داد
و گفت از بارداریم باهاش بود
و حتی شبی که من زایمان کردم و همسرم نبوده چون اون باهاش بوده باهم جاده بودن
اونقدر خیانتش بد لو رفت و همه اقوام و روستا فهمیدن و دختره هم ک می‌گفت حامله هست ازش
جایی برای زندگی کردن نبود
با کلی روحیه خراب و افسردگی زایمان و آسیب خیانت
منزلو ترک کردم با بچه دوماهه اومدم خونه بابام و کارای طلاقمو کردم
و امروز پسرم یکساله میشه 🥲
و بعد این همه مدت که باباش بچشو ندیده اومده که تکلیفو روشن کنه ببینه من میخام چیکارکنم
حالا میگه دختره رو ول کرده و حامله نبوده که دیگه خیلیییی دیر کرده خیلی دیر و جای فرصتی برای مرد خیانتکار و معتاد نیست





تازه اومده سراغمون که تکلیفو
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک