غمگین ترینم امروز
پارسال دقیقا هفتم عید، یه همچین روزی من کیسه آبم سوراخ شد و ازم آب می‌رفت دکتر خودم تهران بود با اینکه نامه سزارین گرفته بودم که پول بدم سز اختیاری بشم اما زایمانم زودتر از موعد شد و تو ایام عید دکتر خودم نبود و بستری شدم و کنترل کردن و نمیشد که بیشتر بچه رو نگه داشت باید زایمان میکردم و طبیعی هم شده بود
اینقدر گریه کردم و میترسیدم وحشت داشتم از زایمان طبیعی
ولی بلاخره شد
بعد دوبار معاینه کیسه آبم کامل پاره شد و درد هام قابل تحمل بود و تصمیم گرفتم همون لحظه ماما همراه پول دادم گرفتم و با ورزش و روغن درمانی بعد هشت ساعت
ساعت 2 شب زایمان کردم
تنهای تنها همسرم نبود و راننده ماشین سنگین بهانش بود که نمی‌رسه پشت در اتاق زایمان فقط پدر مادر همسرم و پدر مادر خودم بودن که تازه رسیدن و منو سورپرایز کردن
آه از بخت بد من
دو ماه بعد زایمان خیانت همسرم لو رفت و با خانومی که بود
خانومه کلی بهم پیام داد زنگ زد آسیب زد بهم رد و نشونی داد
و گفت از بارداریم باهاش بود
و حتی شبی که من زایمان کردم و همسرم نبوده چون اون باهاش بوده باهم جاده بودن
اونقدر خیانتش بد لو رفت و همه اقوام و روستا فهمیدن و دختره هم ک می‌گفت حامله هست ازش
جایی برای زندگی کردن نبود
با کلی روحیه خراب و افسردگی زایمان و آسیب خیانت
منزلو ترک کردم با بچه دوماهه اومدم خونه بابام و کارای طلاقمو کردم
و امروز پسرم یکساله میشه 🥲
و بعد این همه مدت که باباش بچشو ندیده اومده که تکلیفو روشن کنه ببینه من میخام چیکارکنم
حالا میگه دختره رو ول کرده و حامله نبوده که دیگه خیلیییی دیر کرده خیلی دیر و جای فرصتی برای مرد خیانتکار و معتاد نیست





تازه اومده سراغمون که تکلیفو

تصویر
۳۵ پاسخ

اصلا بهش فرصت نده ، کسی که تو بارداری زنش خیانت میکنه خیلی کثیفه ، به جای اینکه شرایطت رو درک میکرد ولی به فکر عشق و حال خودش بوده ، هیچ وقت نبخشش و بر نگرد به اون زندگی ، فکر کن اصلا نیست ، خیلی سخته ها خیلی ، اما خودت زندگیت رو بساز بدون اون

تو رو خدا ی وقت بهش فرصت ندیا
آدمی که زنش زایمان میکنه میره با ی دختر دیگه هیچ وقت برای تو شوهر نمیشه، خواهش میکنم زندگیتو خراب نکن

بنظر من یکسال زمان زیادیه و شما دیگه سختیای بزرگ کردن بچه رو تنهایی کشیدی و به نبودنش عادت کردی
برنگرد و همه حق و حقوقتم ازش بگیر

صد در صد جدا شو. اصلا جای هیچ بخشش و فرصت دوباره نیست .

تو یه مامان قویی که تا اینجا تنها اومدی❤️
مطمئنم پسرت وقتی بزرگ شه و بفهمه پدرش چه ظلمی به مادرش کرده بیشتر قدر شمارو میدونه🫂❤️

بیخیال اون و بد و خوبیاش شو
تو که بچه تو بدندون گرفتی و تا اینجا رسوندی از پس هوه چی بر میای
غرورتو نزار بیش از این لگدمال کنه
حق تو بیشتر از ایناس

خدا لعنتش‌کنه هرچی ادم خیانتکارو‌ از اونموفع تو رفتی الان اومده تازه؟

دارم ب این فکر میکنم ک چطور طاقت آوردی خدایا......ی زنه زائو.....وای اون دنیا میخاد چی جواب بده......چقد ک تو قوی هستی دختر 🤍🌱

چقدر نامرد بی معرفت بمیرم واسه دلت واسه سختی هایی که کشیدی اصلا نمیدونم چرا اکثرا رانندها اینطوری هستن

😓😓قلبم برات تیکه تیکه شد روزایی که میتونست برات بهترین باشه ولی بدترین شد

تو بدترین شرایط که ادم به همسرش نیاز داره خیانت کرد دیگه بچه درد میخوره این همسر .وقتتو تلفش نکن چون هرچی جلوتر بری زودتر خودتو داغون کردی

تو که یه سال تحمل کردی دیگه برنگرد به اون زندگی، مردی که انقدر بدبخت باشه که حتی دلش نخاد بره بچشو ببینه، بذار بره گم شه برا خودت ارزش قایل شو برگردی دوباره خیانت میکنه

وای دلم گرفت از این حجم‌از نامردی یه مرد ...💔
چقد ما زنا بدبختیم بخدا چقد مظلومیم..😔

الهی عزیزممم چقد ناراحت شدم برات
چه روزای سختی تحمل کردی و بچتو تنهایی بزرگ کردی طلاقتو بگیر با آرامش با پسرت زندگی کن

عزیزم بهت افتخار میکنم تو قشنگترین مامان دنیایی. اون مرد بیوجدان و بیشرف رو رها کن و زندگیتو بدون اون بساز. مطمئن باش اگر برگردی بهش فقط بچت آسیب میبینه ولی الان میتونی با کلی عشق تنهایی یه بچه سالم و قوی بار بیاری

درکت میکنم عزیزم خیلی خیلی شرایط سختیه دخترمن ماه دیگه میشه یه سالش من که اصلا دلم نمیخاد به دوران بارداری وزایمانم برگردم

چقدر اشک ریختم قربون اون دلت برم، الهی خدا یه جوری از این بعد زندگیتو برات بسازه که جبران این روزات بشه، پسرت بشه ارامش قلبتو مایه افتخارت❤️❤️

چقد ناراحت شدم برات گلم....بنظر من بدترین و قشنگترین حسی که یه مادر میتونه داشته باشه تا یسالگی بچشه....تو این همه مدت علاوه بر چالشی که برا دوره جدید زندگی با بچه داشتی مجبور شدی اینهمه عذاب روحی هم داشته باشی بخاطر یه ادم بی مسئولیت و خیانتکار.... اونم بجای اینکه کنارت باشه و دستتو بگیره.... عمیقا برات ناراحت شدم ولی خوشحالم که تصمیم به جدایی گرفتی.... بهترین کاری که میتونی برا بچت بکنی همینه.... دعا میکنم هرجا که هستی بچتو ازش بگیری و با ارامش باهم زندگی کنین... ❤️ 💞

بمیرم واست بغضم گرفت
نبخش حدیث چون فقط خودت آسیب میبینی مطمئن باش اگه برگردی سر اون زندگی

عزیزم تو ک تا اینجا اومدی سختی هاشو کشیدی به نبودنش عادت کردی قطعا طلاق بگیر و اینکه برگردی پیشش بزرگ ترین اشتباه زندگیتو مرتکب میشی زندگی با مرد خیانتکار انگار داری تو جهنم زندگی میکنی اصلا خام حرفاش نشی

گلم بعد ها بچه ات میفهمه ک هم پدر بودی براش هم مادر اصلا برنگردی ک هم خودتو نابود میکنی هم بچه ات رو

خدا ازشون نگذره ایشالا

دیگ بعددیکسال چجوری ب خودش اجازه داده بیاد..چطوری تونسته یک سال بچش رو نبینه..فرصت نده

توکه یکسال سخت شو گذروندی دیگه برنگرده ارزش نداره

وای حتتتتتما جداشو نذار بک لحظه هم بچشو ببینه
خدا جوابشو بده الهییی

لعنت بهش،گولشو نخوری

تولد گل پسرتم مبارک امیدوارم چراغ دلت بشه

تو این مدت شوهرت بچشو ندیده؟ چه سنگدله

چ بددددددددددددد😑😑😑😑

یکسال تو بلاتکلیفی گذاشته

🥲🥲🥲🥲

بگردمممممم برات💔🥲خیلییییی سختی کشیدی خیلیییییی
لحظه ای که زایمان کنی همسرت کنارت نباشه وای

بگردمت
حرفی برای گفتن نمیمونه

طلاق بگیر جتما یعنی ببخشیش اونوقت خیلی احمق فرض شدی خیلی یکسال زمان خیلیهههه

قصدت چیه شما ؟؟

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان سلین مامان سلین ۱۴ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم
دخترکم یک ساله شدی همه عمر و جونم تولدت مبارک❤️

پوشک
فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
رفلاکس
واکسن
مامان سلین مامان سلین ۱۴ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم

فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
پوشک
رفلاکس
زایمان
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱۶ ماهگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان نیوان مامان نیوان ۱۴ ماهگی
پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت
مامان 💗💞هانا👶❤ مامان 💗💞هانا👶❤ ۱۲ ماهگی
امروز تولد بچه ام بود.
بالاخره شد یک سال.
یک سال گذشت و چقد سخت گذشت.
وای که چقد سخت بود 🫠
چه شبایی که از شدت بیخوابی گریه نمیکردم چه روزایی که از شدت عصبانیت خودمو نزدم آخه بچه ام خیلی ناآروم بود و منم دست تنها.از یه طرف افسردگی بعد زایمان از یه طرف گریه های بچه بیخوابی استرس از بین رفتن خلوتای دو نفره ی منو همسرم .خلاصه که هر موقه یاد اون وقتام میفتم به حال خودم گریه ام میگیره حتی یه نفر نبود این بچه رو یه ربع از من بگیره من یه نفس بکشم دروغ چرا بعضی وقتا با خودم میگفتم اشتباه کردم
بچه آوردم.خلاصه با هر بدبختی بود از مرحله رو رد کردم
ولی اینو به اونایی که تازه بچه آوردن میگم زمان حلال مشکلاته فقط باید به خودتون زمان بدید که بتوتید با شرایط جدید کنار بیاید.
مطمئن باشید رفته رفته همه چی بهتر میشه به اینم گوش نکنید که بزرگتر میشن سخت تر میشه.و این وفق دادنه کار یه ماه و دو ماه نیس من تازه بعد یه سال دارم با شرایط جدید زندگیم کنار میام.
حقیقتش قبل دنیا اومدن بچه ام تو فکر این بودم که بچه ام شد یه سالش اقدام کنم برا بعدی ولی بعد دنیا اومدن بچه هم نظر خودم هم نظر خودم درباره ی اقدام دوباره برگشت.
به هر حال خداروشکر میکنم به خاطر این دسته گلی که بهم داده و منو لایق مادر بودن دونسته این خانوم خانوما الان شده همه ی زندگی من و باباش.🤌😍😍
مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان هیما✨ مامان هیما✨ ۱۴ ماهگی
پارسال هفدهم اردیبهشت، رفتم سونو چون دو روز از تاریخ زایمانم گذشته بود و هیچ علائمی از زایمان طبیعی نداشتم. با اینکه کلی ورزش کرده بودم و هرشب پیاده روی میرفتم اما یذره درد هم نداشتم.
از بچه نوار قلب گرفتن و جوابش رو تلفنی به دکترم گفتن و اونم گفت باید بستری شی.
تا قبل اون شب، کلی برنامه برای زایمانم ریخته بودم، حتی لباسی که میخواستم باهاش برم بیمارستان رو هم آماده کرده بودم ولی یهو بستری شدم.
همسرم با عجله رفت خونه، ساک بچه رو برداشت و رفت آرایشگاه، حالا انگار اون میخواد بزاد😅
تا ساعت 11 شب هی ازم نوار قلب میگرفتن و هیچی نمیگفتن بهم.
آخرش یکیشون گفت باید آماده شی بری اتاق عمل برای سزارین اورژانسی...
هیچی دیگه، کلا باختم.
از اول دکترم همش میگفت تو طبیعی هستی و ذهنم آماده سزارین نبود.
اصلا آدم گریه کردن نیستم ولی همین که اسم عمل اومد، زدم زیر گریه...
اینقدر زار زدم که اصلا نفهمیدم کی معاینه‌ام کردن، کی سوند رو وصل کردن...خیلی ترسیده بودم و نفسمم بالا نمی‌اومد چون بشدت از جراحی و بخیه میترسیدم...
خانواده‌امم ازم سیصد کیلومتر دور بودن و تازه راه افتاده بودن که بیان🤦🏻‍♀️
من تو اون شرایط اشک میریختم، مردی که منو با ویلچر برد اتاق عمل برای اینکه حواسم پرت شه ازم سوال میپرسید...دختر داری یا پسر؟ شوهرت شغلش چیه؟ اسم نینی رو چی میخوای بذاری؟ من با گریه و دماغ خیس و صدای گرفته، میگفتم هیما، اون میگفت، چی؟ نیما؟ مگه نگفتی دختر داری، نیما که اسم پسره...
باز من میگفتم نیما نه، هیما...
باز نمیفهمید و میگفت خدایا مردم چه اسمایی میذارن😑
اخر میخواستم پاشم بزنمش😂
ت
ادامه تاپیک بعد:



#پوشک
#زایمان
#سزارین
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۲ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟