پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت

تصویر
۳۳ پاسخ

عزیزممممم😍😍😍مبارکه
این حرفا چیه ؟بوی منو نگرفت چیه ؟ ۹ماه تو شکم تو بوده این حرفا چیه اخه
هر مادری هم ک زایمان کنه حتما باید کمکی داشته باشه ....
تو بهترین و قوی ترین مادری هستی ک خودتو از اون افسردگی نجات دادی
از اینجا ب بعد دیگه عشق کن با بچت❤❤❤❤

امشب که تولدشه خیلی گریه کردم به یاد عذابایی که بهم دادن و گذشت و من از افسردگی نجات دادم خودم و امیدوارم هیچکسی این اتفاقا رو تجربه نکنه ❤️ من همه زندگیم پسرمه و واسش بهترین ارزوهارو میکنم شب تولدش

مادر یک چیز دیگس برای بچه😍

تولدش مبارک باشه🤍به این چیزا فکر نکن
من خودم وقتی باردار بودم خیلی ذوق به دنیا اومدن دخترمو داشتم
شب قبل حتی نیم ساعت نخوابیدم که زودتر ۴ صبح شه پاشم حاضرشم برم بیمارستان بستری شم
با به دنیا اومدن دخترم خودمو خوشبخت ترین ادم دنیا میدیدم
اما از روز دوم به دنیا اومدنش تا یک ماهگیش چیزایی رو تجربه کردم که به عمرم حتی فکرشو نمیکردم
کل اون یک ماه جهنم بود واسم
شب و روزش به گریه گذشت
وقتی بعد یک ماه اومدم خونه خودم افسردگی وحشتناکی گرفته بودم
شبا تا صبح گریه میکردم ، میرفتم توالت گریه میکردم به یاد اتفاقایی که واسم افتاد ، اما حتی همسر و خانوادم نفهمیدن ، جلوی اونا شاد و خوشحال بودم اما داشتم نابود میشدم
بعد سه ماه خودمو جمو جور کردم
هنوزم هضمشون نکردم الانم گاهی با خودم میگم چرا وقتی دخترم به دنیا اومد و باید بهترین روزای زندگیم میبود تبدیل شد به بدترین ماه زندگیم و بدترین و تلخ ترین تجربه های زندگیم
ولی خب تهش میگم خداروشکر که دخترم الان صحیح و سالم کنارمه
فراموش نمیشه ولی باید کنار اومد باهاشون

قربونت برم چقد شرایطتت سخت بود کاش شوهرت بجای اینکه به تو اجازه نمیداد به بچه دست بزنی جلو بقیه رو میگرفت ولی مهم الانه

عزیزم بنظر خیلی قوی تر از این حرفایی
می‌دونم که روزای سختی داشتی منم افسردگی شدید گرفتم کسی درکم نمی‌کرد حتی حسی ب پسرم نداشتم ولی این روزا تموم شد کاش کاش همسرامون بیشتر موقعیت مارو درک کنن راستی من بچه بابلم🥰

نبابا
فک میکنی.مطمئن باش تو یه حس خاصی واسش..
تولدش مبارک

ای خدا گنگ دوتاتون بالاست
پسر من و شما چند روز بهم دارن فقط. کاش یک شهر بودیم 😪

هعی رفتم اومدم که این حرف رو نگم ولی واقعا خدا لعنت شون کنه آه اعصابم بهم ریخت واقعا

تولدش مبارکتون باشه عزیزم

تولدش مبارک باشه عزیزم. میفهمم حرفاتو. بچه من از اولش خورد و خوراکش نسبت به بچه های دیگه کم تر بود. وقتی میومدن دیدنش به زور شیر به خوردش میدادن یجوری رفتار میکردن انگار خودم شیر نمیدم. با اصرار منو بردن خونشون و بعد چون یبار گفتم بچه رو نپوشونید گرمش میشه خانوم چس اومد که مادرت یادت داده. حرفاشو یادم نمیره! تو بیمارستان هی با قطره چکون شیر میریخت تو دهن بچم هرچی گفتم نده گوش نداد. مامانم بنده خدا منو برده بود پیاده روی اخه سزارین شده بودم. اخرشم یه کاری کرد بچم تا صبح از دل درد جیغ زد تازه بعدش دو قورت و نیمش باقی بود. میخواس اب اناناس بده الانم گیر داده اب قند میده به بچه. منم اب قندو میریزم دور. الان ولی وقتی میریم بچه رو میندازم سرشون خودم پا رو پا میندازم. دیگه بعد اون دعوا زیاد جرات نمیکنه سرخود کاری بکنه اول با من هماهنگ میکنه

مگه وابستگی بچه چیز خوبیه؟من که خودم از اول یجوری پیش رفتم دخترم اصلا وابستم نباشه.الان تازه چند روزه خونه موندم وگرنه همیشه بغل مامان بابامو بقیه بود

عزیزم طوری ک نوشتی من فک کردم جدا شدی
عزت نفس داشته باش و در کمال احترام حرفا بزن و از خودت دفاع کن بچه از مادر یاد میگیره پس سعی کن بتونی جلوی ظلم واستی

تولدت مبارک عزیزم
کاملا میفهممت و درکت میکنم شوهر منم دقیقا داشت همین روال رو پیش میگرفت ک من اینقدر مقاومت کردم ک خداروشکر بهتر شد پسر من تا یکی دوهفته پیش از بغل مادرشوهرم نمیومد بغل من اما الان اصلا پیش اونا نمیمونه فقط منو میخواد اصلا فک نکن پیش تو کم بوده مثل بقیه بچه ها دوستت نداره بچه ها همیشه مادرشون رو میشناسن و بیشتز از همه عاشقشن
هیچکس نمیتونه این حس رو از بین ببره خانواده شوهرت هرکاری بکنن گل پسرت مال توعه بزار یکم بزرگتر بسه متوجه میشی
تک تک حرفاتو درک کردم چون خودم سرم اومد جوری شده بود میرفتیم بیرون بچه رو میگرفتن ازمون سر راه پله یا شوهرم میگفت ن نمی‌بریم مامانم اینا میگن چرا 😕😕
خلاصه خیلی با اون حال ب قول تو افسرده و غمگین دعوا کردم مقاومت کردم ک بچم رو ندم بهشون و وابسته نکنن ب خودشون

تولدش مبارک عزیزم 💜
منم بارداری سختی داشتم ،بعد از زایمان افسردگی گرفتم ،دخترم ۲۳ روزهع بود پدرمو از دست دادم اونم مرگ خیلی سخت و تلخ
هنوز ک هنوزعع یکسال گذشته ولی ب خودم نیومدم

چقدر حرفاتو درک کردم با پوست و استخونم اکثرمون دردایی کشیدیم که واقعا حقمون نبود تک تک کلمه هاتو حس کردم

چرا اینجور میکردن. تو چرا جلوشونو نگرفتی

تولدش مبارک باشه
قشنگ درکت میکنم تجربه کردم 🥲🥲

آخیییی عزیزم 🥲 تولدش کلیییی مبارک
ولی من از ی طرفی برات خوشحالم ک وابستت نیست ..برعکس پسر من خیلیییی وابسته منه و من واقعا از این بابت خیلییی اذیت میشم و کلافه شدم..همیشه میگم کاش ی وقتایی از خودم دورش میکردم تا این حد بهم وابسته نمیشد چون خودشم خیلی اذیت میشه

تولدش مبارک باشه جانم🍓
بغض کردم با حرفات و از ته قلبم‌درکت کردم 🌸
من از روز اول حتی به زور اجازه میدادم شوهرم دست بزنه متاسفانه اوایل بشدت حساس بودم بخصوص رپزای اول
و نزاشتم کسی دخالت کنه تو هیچ چیز
با این وجود بارم خیلی اذیت کردن ♥️
ولی یادت باشه پسرت بهت خیلی افتخار میکنه با وجود این‌همه سختی و چالش عشق دادی بهش
بهترین ماملن دنیایی🩷

عزیزدلم تولد پسر قشنگت مبارک باشه
قلبم سنگین شد بابت اونچه ک بهت گذشته اللهی ک خدا بهترینارو برای خودت و خانواده قشنگت بخواد

با بعضیا نباید مدارا کرد و کشید عقب عزیزم شاید اشتباهت این بوده از اول جلوشون واینستادی کاش از همون اول روشونو کم میکردی ب هر قیمتی ک شدع…

تولدش مبارک مامان نیوان الهی که عمرباعزت و بهترینا نصیبش بشه 😘

تولدش مبارک انشالا روزای بهتری تجریه کنی عزیزم قد نیوان جان چنده ؟؟

مامانا گروه روبیکا داریم
طرز تهیه غذا برای کوچولوهامون.
ایده ماهگرد
ایده غذا
ایده بازی با بچه ها.

اگر خواستید دورهم باشیم به ایدی من توی روبیکا پیام بدین
@mlti_96

من خودم دلم میخاست یه کمکی اینجوری داشته باشم
مادرشوهرم میگرفتش ولی نه دائم ،،خودم درد داشتم تا ۲۰روز بعد زایمان و متاسفانه خیلی کسی کمکم نکرد،یا اگرم کمک میکردن منت میزاشتن، ،،حالا خودشون قبلش هه‌ی میگفتن بزارین بچه‌دار بشینا،ولی خیلی نیومدن مواظبش باشن و کمکم کنن،،،بنظرم سخت نگیر،بزار کمکت باشن،تا میتونن کمکت کنن هم ،اگر وضع مالی خوبی هم داری بزار یکی دیگه گیرت بیاد،بعدا خاهر برادر بخاد دست تنها باشی،خیلی سخته،،خیلیییئی،من از خدام بود یکی هواش باشه بتونم یک ساعت بخابم یا دسشویی برم یا حمام،،،دست تنها بدتره

کلمه به کلمه حرفاتو میفهمم چی می گی من حتی گاهی دلم از بچمم می گیره با اینکه عاشقشم ولی اینکه اون وابستگیی به من نداره خیلی خیلی اذیتم می کنه

عزیزم اصلااااا اینجوری نگو، هنوز خیلی کوچولوعه اگ میبینی مثلا وقتی میری جایی بیشتر دوست داره بغل بقیه بره بخاطر اینه ک کل روز پیش خودته وقتی بقیع رو میبینه دوست داره با اونا بازی کنه نیکی هم همینطوره ، ب گذشته ها فک نکن چون فکر کردن بهش فقط الکی ناراحتت میکنه خداروشکر ک الان زندگیت خوب شد

عزیزم اول اینکه تولدش مبارک ببخشید ولی اونا خیلی بی‌شعور بودن ک این کارو میکردن شوهرتم ک بد تر از اونا

عزیزم😢انشالله نه خودت نه کس دیگه این حس رو تجربه نکنه

عجب ادمایی هستن نمیدونم چیبگم ولی تولد پسر عزیزت مبارک باشه

این چ حرفیه
در عوض کپی خودت ماه شده
چقد روزای سختی گذروندی امیدوارم قوی تر از قبل ب مسیر مادر بودنت ادامه بدی که تو این دنیا مثل هرچیزی پیدا میشه جز مادر

وای خواهر مگه میزارن پسر من انقد وابسته ای منو ی لحظه نمیخاد ازم جدا بشه ولی مادرشوهرم به زور میگرش هی میگه بده بغل من بیارش خونه ای ما

سوال های مرتبط

مامان رهام🫀🩵🎒 مامان رهام🫀🩵🎒 ۱۷ ماهگی
دیروز رهام از ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدار شد ساعت دو خوابش میومد خوابوندمش ساعت یه ربع به سه از خواب بیدار شد دیگه نخوابید تا شب از ساعت ۸ شب داشت گریه میکرد ساعت نه و نیم خوابوندمش پنج دقیقه بعد با گریه شدید بیدار شد باز خوابوندم باز دو دقبقه بعد با گریه بیدار شد دوباره یه ربع بعد خوابید تا ساعت یک شب از خواب بیدار شد تا سه صبح بیدار بود اینور اونور میرفت خوابش میومد ولی مقاومت میکرد اخر سه و ربع بود خوابید
امروزم هشت و نیم صبح از خواب پاشده ساعت یک خوابوندمش دیگه حیلی خوابش میومد الان با صدای وانتی که همچین داشت تو کوچه داد میزد که من ادم بزرگ ترسیدم چه برسه به بچه طفلکی همچین از خوای پرید جیغ زد گریه کرد که نگووو
میخواستم برم فحش بارونش کنم مرده رو
چه خبرته اخه ماه رمضونی سر ظهر اینطوری داد و بیداد میکنی تو کوچه آخه اه
حالا میدونم امشب باز رهام زود خوابش میگیره یه هفته س این حوابش بهم ریخته نمیدونم جهش رشدیه یا دندون
خدا کنه امشب خوب بخوابه خیلی خستم
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۶ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت اول:

من دقیقا یک هفته بعد از تولد پسرم یبوست شدید گرفتم. زایمانم هم سزارین بود یعنی نه آمپول فشار خوردم نه درد طبیعی کشیدم که بیرون زدگی بشه. نمیدونم از بدشانسی بود یا چی. البته چون پسرم فقط شیر مادر خورد و منم شیرم زیاد بود باعث شد بدنم خیلی کم آب بشه و احتمالا دلیل یبوست شدیدی که گرفتم همین باشه. در حدی بود که من یک هفته نمیتونستم مدفوع کنم و یهو بعد یه هفته دستشویی میرفتم با بدبختی یه عالمه مدفوع داشتم. همون باعث شد من شقاق مقعدی و زخم و ترک پوستی تو ناحیه مقعد پیدا کنم. این زخم‌ها که اومد دیگه نتونستم مثل قبل دستشویی برم. مشکل یبوست هم داشتم و دیگه بدتر. رفتم پزشک زنان و بهم قرص منیزیم داد. حل نشد. رفتم پزشک داخلی و قرص سی لاکس و شربت لاکسی ژل داد. اون قرص رو تا می‌خوردم یه کم مدفوعم نرم تر بود. ولی هی مجبور بودم دوز بیشتری بخورم و از روزی یه بار رسیده بود به روزی سه یا چهار بار ولی هنوز سخت دفع داشتم چون دیگه شقاق و زخم بود و حتی اگر اسهال هم میشدم باز درد و سوزش مزخرفی داشتم. اینجا پسرم حدودا چهار ماه بود و تا هفت هشت ماهگیش اوضاع همین بود. درد و سوزش که میگم نه یه ذره دو ذره. یعنی من کابوسم شده بود دستشویی رفتن. اصلا دلم نمی‌خواست برم دستشویی انقدر که زجر میکشیدم و تازه بعد از دفع هم تا ساعتها این درد و سوزش همراهم بود به حدی شب تا صبح خواب نمیرفتم. دیگه تحملش برام سخت شد. رفتم پیش پزشک متخصص مقعد. بهم یه رژیم غذایی ضد یبوست داد و یه سری پماد و دارو. البته من قبلشم کلی پماد ضد فیشر و آنتی همورویید استفاده کرده بودم ولی هیچکدوم درمونم نکرد. دستورات پزشک رو که انجام دادم مشکل یبوستم بهتر شد ولی خب دیگه اوضاع من خیلی وخیم شده بود.
مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱۷ ماهگی
خیلی زود میگذره پارسال پونزده اسفند تو خونه بودم اخرین تیکه از وسایل اتاق ارهان اومده بود زنگ درو که زدن پستچی گفت خانوم بستتون اومده من چون کل بارداریم استراحت مطلق بودم نمیتونسم زیاد از پله استفاده کنم رفتم دم در بسته رو برداشتم با ذوق تندتند اومدم چیدم تو اتاق پسرم همینک رفتم از اتاق بیام بیرون حس کردم یهو کل شورت و شلوارم خیس شده 😭حسش اون لحظه وحشتناک بود من ۳۶هفته بودم سریع زنگ همسرم زدم رفتیم بیمارستان ماما معاینه کرد گفت کیسه اب سالمه توهم زدی فرستادنم خونه 🙂ولی من نشتی داشتم سه روز بعدش نوبت دکتر داشتم به دکترمم گفتم که اینطور شده معاینه کرد گفت چیزی معلوم نیست دراز بکش سونو شی تو سونو معلوم شد اب دور جنین انقد کمه و بایدسربع برم بیمارستان یادم میوفته دلم میخاد گریه کنم خداروشکر که پسرم الان سالمه واقعا موندنش معجزه بود عروسک قشنگ مامان چقدر خوشحالم دارمت تولدت مبارکم باشه تو این روزای سخت تنها دلیل بودنم تویی💖