امشب که تولد یک سالگی پسرمه, داشتم توی گوشی عکس های روز تولدش رو میدیدم. من تا چهارماه اول خیلی اذیت شدم، افسردگی داشتم، پسرم حساسیت و رفلاکس شدید داشت، کولیک داشت، نمیخوابید و ....
وقتی داشتم عکس های زمان تولد تا چهار پنج ماهگیش رو میدیدم ، تمام دلم آشوب بود و استرس و اضطراب و خستکی اون لحظه ها انگار برام زنده شد . هر چقدر جلوتر رفتم و عکس های شش ماهگی به بعدش ررو دیدم کم کم حالم بهتر شد، با دیدن عکساش ذوق کردم، قربون صدقه اش رفتم تا الان. نمیدونم برای ما مادرهایی که به خاطر افسردگی و شرایط و نداشتن کمکی سختی زیادی کشیدیم، اون روزا پاک میشه از ذهنمون ؟؟ میدونم که میشه . همون جور که الان خیلی هاش رو یادم رفته . ولی راستش غصه دار شدم وقتی با دیدن عکس های نوزادی اش اون اضطراب و خستکی و یاس رو کامل به یاد آوردم. دلم میخواست از اون مادرهایی بودم که با دیدن عکس روزها و هفته های اول به دنیا اومدنش، ذوقمرگ میشدم ولی برعمس فقط عکس ها رو زودتر رد میکردم تا به پنج شش ماهگیش برسم 🥴🥴🫩😢😢

۱۱ پاسخ

منم ...میبینم یادم میفته ب دوماهگی ک کلا نمیخوابید و من دست تنها اشک‌میریختم و بغلم راهش میبردم ...ب الرژیش ک تلاش کردم شیر خودمو بهش بدم و‌اخرم نشد ...منم از ۶ ماهگی ب بعد یکمم از شیرینی هاشو فهمیدم

ومنی که درماه هشتم بارداریم مادرم وازدست دادم ودوروز بعد مراسم چهلم زایمان کردم ...گذشت ولی نپرس که برمن چی گذشت ؟؟؟؟؟؟؟

لعنت به افسردگی
که نذاشت از نوزادی بچه ها لذت ببریم

عزیزم خداحفظش کنه،منم دقیقا مثل تو بودم😔

وای دقیقا مثل من
یاد اون روزا میوفته مثل کابوسه.عکساشو نگاه میکنم میگم نشد یه عالمه بوسش کنم همش میترسیدم علاوه بر آلرژی سرمابخوره که درنهایت شدیدترین ویروس رو گرفت.پای چقدر عذاب کشیدیم.همیاری همسرم و خونواده خودم بخصوص مادرم نبود اصلا نمیتونسم دوام بیارم.حتی بستریم میکردن یزدان رو مامانم نگهش می‌داشت ت بیمارستان.چه خوب ک گذشت🥲💋

درکت میکنم عزیزم من افسردگی شدید نداشتم ولی هم شرایط روحی و هم شرایط جسمی بدی داشتم همسرمم هم که حالم بد تر میکرد و عامل اصلی ناراحتم خودش بود
خداروشکر گذشت ولی سخت گذشت و همیشه گوشه‌ی از ذهنم میمونه آخه دوست داشتم خیلی بهتر میبود
ولی خب چه میشه کرد
ان‌شاالله از اینجا به بعدش بهتر باشه

من انقدر با همه سختی هاش اون دوران برام شیرین بود عکس هاشو میبینم واقعا لذت میبرم

این اواخر خودم یسری مشکلات داشتم و بهونه ها وگریه های بچه برام سخت شد یکی دو ماه اخر اصلا خوب نبود 😕

من دخترم سه سال ونیمش ولی هنوزم اون حس هاهمراهمه وازروزتولدش تاالان خیلی اذیتم کرده ودخترم ازم فراریه متاسفانه نمیدونم چکارش کنم

ماهم همینیم گلم......بالاخره بچه بزرگ کردن راحت نیست....تا دوسالگی همینه اوایل سخت تره رفته رفتع کم میشه سختیش.....تو ی مادر قوی هستی.....خداروشکر😘

خداروشکر الان حالتون بهتره و لذت بیشتری میبرید عزیزم، واقعا من هم بدون کمکی خیلی واسم سخت گذشت

من ک متاسفانه الزایمر دارم
نوزادی رادین و یادم‌نمباد😬😬

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۲ ماهگی
فردا دقیقا ۳۶۵ روز میشه که من مادر شدم . یک سالی که هم خیلی زود گذشت و هم خیلی دیر .....
شب ها و روزهایی که من با کولیک و رفلاکس و آلرژی میجنگیدمدو فقط التماس خدا میکردم که زمان به عقب برگرده و من بچه دار نشدم.الان وقتشه که اعتراف کنم.... من اون حس عاشقانه مادری رو تا مدتها نتونستم توی خودم پیدا کنم.... فقط احساس مسئولیت شدید داشتم که من باید مواظب این موجود نحیف باشم تا بزرگ بشه .
تا چهار ماه اول توی یه دنیای گنگ و گیج بودم. هنوز برای خود قدیمم سوگواری میکردم. امااااا وقتی اولین بار با صدای عطسه من خندید ، انگار یه چیزی ته دلم ریخت ... یه چیزی توی سینه ام بال بال زد 😍😍😍😍
انگار شرایط داشت بهتر میشد . علی داشت شیرین میشد .... انگار تازه داشتم میفهمیدم زندگی قشنگی هاش رو هم داره .... تا رسید به الان ، به یک سالگی ، به عشقی که میتونم به خاطرش دنیا رو زیر و رو کنم. هنوز هم خسته میشم، هنوز افسردگی میاد سراغم ، هنوز هم بعضی وقتا یهو یه غمی میشینه ته دلم ولی .... دیگه این حس ها موندنی نیست . با خنده اش، با صدای باد معده اش، با راه رفتنش، با فضولی های بی پایانش، با اکتشافات خطرناکش ذوقمرگ میشم، اینا رو نوشتم برای مامان هایی که شاید مثل خودم بودن. مامان هایی که به نسبت بقیه دیرتر عاشق بچه شون شدن ، مامانایی که مثل من از شیر دادن خوششون نمیاد ، شاید اونها هم بتونن روزی این احساسات خودشون رو بپذیرن و یه روزی برسه که به خاطرش دیگه عذاب وجدان نگیرن و بتونن با صدای بلند مطرحش کنن.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....❤️❤️❤️
مامان نیک و راد💕 مامان نیک و راد💕 ۱ سالگی
مامان هانیه مامان هانیه ۲ سالگی
میخوام یک پندی که تا به امروز خودم دقت نکرده بودم و پدرم بهم یاد آوری کرد رو بگم و من تا به امروز که دخترم یکسالش بود و به خاطر سن وتجربه کم اصلا بهش دقت نکرده بودم
من بعد از زایمان زودرس که داشتم و بعدش افسردگی و بعد توی دوران بارداری که نه ماه استراحت مطلق بود دخترم به دنیا اومد
خدارو هزار مرتبه شکر می‌کنم
من توی جمع های دوستانه و خانوادگی که چند تا از اطرافیان که بچه ندارند
دخترم رو خیلی بوس و بغل میکردم اصلا توجه نکرده بودم که طرف مقابلم شاید توی دلش یک حسرت و آهی بکشه
پدرم بهم گفت تو نباید توی جمع قربون صدقه بچه بری یک آه اگر اون بکشه پیامدهاش خدای نکرده جبران پذیر نیست و رعایت بکن

الان هم به شما دوستان میخوام بگم لطفا حال کسایی که بچه میخواید ولی به هر دلیلی بچه دار نمیشن رو درک کنید زیاد قربون صدقه بچه هاتون توی جمع نرید حتی اگر اون فرد بچه شما رو دوست داشته باشه خدای نکرده شاید ناخواسته یک آه ‌و حسرتی بکشه و پیامد های جبران ناپذیری برای شما داشته باشه
مامان نیارا مامان نیارا ۲ سالگی
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
اینم از تولد یکسالگی گل پسر! دردونه مامان و بابا🥰
همینقدر ساده و صمیمی. یک کیک و یه بادکنک و چندتا عکس یادگاری.
بچه ها تو این سن درکی از تولد ندارند و شلوغی و جمعیت جدای از اینکه باعث تشدید اضطراب جدایی شون میشه بالث کلافگی و خستگی بی دلیلشون هم میشه. اولین تولد بچه ها باید از ۴ سالگی به بعد باشه اونم تو جمع دوستاشون نه بزرگترها.
ما از شب قبلش اتاق رو تزیین کردیم و میخواستیم صبح بعد از بیدار شدنش کیک بیاریم ولی از صیح که بیدار شد اخلاقش طر جاش نبود و همینطور عقب افتاد تا دم غروب. بعد از اینکه همه چی آماده بود و کیک رو آوردیم در اولین حرکت شمع وسط کیک رو به دونیم تقسیم کرد و بعدشم انگشت انداخت دورتا دور کیک😂😂😅 کلاهشم سر نکرد و به سختی تونستیم ازش چندتا عکس بگیریم.
همسرم تا قبلش مخالف این کار بود و معتقد بود اولین بچه و تک بچه و اولین تولدش باید خیلی لاکچری برگزار بشه و حداقل پدربزرگها مادربزرگها و بقیه باشن. ولی من میدونستم که نمیشه رو همکاری یه بچه یه ساله حساب باز کرد. به همه اعلام کرده بودم نمیخوام تولد بگیرم و همه هم کادو رو نقدی به حسابش ریختن. بعد از تجربه اون روز هم همسر از تصمیم من راضی بود. چون برای هردومون مهم این بود که به پسرم خوش بگذره و بابت مهمونی و چندتا عکس اذیت نشه. شاید بعدا برای بقیه هم شیرینی بخریم و ببریم. ولی الویت اول همیشه با گل پسره🥳
وقتی داشتم ازش فیلم میگرفتم گریه ام گرفت. تمام صحنه های این یکسالش برام مرور شد. دیدن بزرگ شدنش قشنگ ترین و دلتنگ کننده ترین اتفاقیه که شاهدشم. اشکها و لبخندها...
مامان نِلارا 🧚🏻
🍭 مامان نِلارا 🧚🏻 🍭 ۱۵ ماهگی