فردا دقیقا ۳۶۵ روز میشه که من مادر شدم . یک سالی که هم خیلی زود گذشت و هم خیلی دیر .....
شب ها و روزهایی که من با کولیک و رفلاکس و آلرژی میجنگیدمدو فقط التماس خدا میکردم که زمان به عقب برگرده و من بچه دار نشدم.الان وقتشه که اعتراف کنم.... من اون حس عاشقانه مادری رو تا مدتها نتونستم توی خودم پیدا کنم.... فقط احساس مسئولیت شدید داشتم که من باید مواظب این موجود نحیف باشم تا بزرگ بشه .
تا چهار ماه اول توی یه دنیای گنگ و گیج بودم. هنوز برای خود قدیمم سوگواری میکردم. امااااا وقتی اولین بار با صدای عطسه من خندید ، انگار یه چیزی ته دلم ریخت ... یه چیزی توی سینه ام بال بال زد 😍😍😍😍
انگار شرایط داشت بهتر میشد . علی داشت شیرین میشد .... انگار تازه داشتم میفهمیدم زندگی قشنگی هاش رو هم داره .... تا رسید به الان ، به یک سالگی ، به عشقی که میتونم به خاطرش دنیا رو زیر و رو کنم. هنوز هم خسته میشم، هنوز افسردگی میاد سراغم ، هنوز هم بعضی وقتا یهو یه غمی میشینه ته دلم ولی .... دیگه این حس ها موندنی نیست . با خنده اش، با صدای باد معده اش، با راه رفتنش، با فضولی های بی پایانش، با اکتشافات خطرناکش ذوقمرگ میشم، اینا رو نوشتم برای مامان هایی که شاید مثل خودم بودن. مامان هایی که به نسبت بقیه دیرتر عاشق بچه شون شدن ، مامانایی که مثل من از شیر دادن خوششون نمیاد ، شاید اونها هم بتونن روزی این احساسات خودشون رو بپذیرن و یه روزی برسه که به خاطرش دیگه عذاب وجدان نگیرن و بتونن با صدای بلند مطرحش کنن.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....❤️❤️❤️

۹ پاسخ

چقدم هزارماشالله پسرت خوشگله.
بمونید براهم😘😘

عزیزم تولدش مبارک

عزیزدلم....
بودن علی قشنگ مبارکت باشه، مامان شدنت مبارکت باشه

تولدش مبارک🥳 پسرای منم این ماه یک ساله میشن واقعا این یکسال چقدر سخت و قشنگ بود

تولدش مبارک 🥰🥰زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه ان شاالله

تولد گل پسری مبارک🥰🥰🥰❤️❤️

تولد علی جون مبارک باشه

عزیزم خدا حفظش کنه...پسر منم سه روز دیگه یه ساله میشه..‌.پسر شما راه میره؟

خیلی مبارکه عزیزم 😍😍 هم یک سال مادری شما هم یک سالگی علی جان، واقعا توی سال های اول بچه داری روزا بلندن و سال ها کوتاه

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۳ ماهگی
امشب که تولد یک سالگی پسرمه, داشتم توی گوشی عکس های روز تولدش رو میدیدم. من تا چهارماه اول خیلی اذیت شدم، افسردگی داشتم، پسرم حساسیت و رفلاکس شدید داشت، کولیک داشت، نمیخوابید و ....
وقتی داشتم عکس های زمان تولد تا چهار پنج ماهگیش رو میدیدم ، تمام دلم آشوب بود و استرس و اضطراب و خستکی اون لحظه ها انگار برام زنده شد . هر چقدر جلوتر رفتم و عکس های شش ماهگی به بعدش ررو دیدم کم کم حالم بهتر شد، با دیدن عکساش ذوق کردم، قربون صدقه اش رفتم تا الان. نمیدونم برای ما مادرهایی که به خاطر افسردگی و شرایط و نداشتن کمکی سختی زیادی کشیدیم، اون روزا پاک میشه از ذهنمون ؟؟ میدونم که میشه . همون جور که الان خیلی هاش رو یادم رفته . ولی راستش غصه دار شدم وقتی با دیدن عکس های نوزادی اش اون اضطراب و خستکی و یاس رو کامل به یاد آوردم. دلم میخواست از اون مادرهایی بودم که با دیدن عکس روزها و هفته های اول به دنیا اومدنش، ذوقمرگ میشدم ولی برعمس فقط عکس ها رو زودتر رد میکردم تا به پنج شش ماهگیش برسم 🥴🥴🫩😢😢
مامان آقا فرهان🧸⚽️ مامان آقا فرهان🧸⚽️ ۱۴ ماهگی
یک سالگی فرهانِ من 🤍🧸

یک ساله شدی پسرِ کوچولوی من…
یک ساله که با خنده‌هات، با شیطنت‌هات، با دست‌های کوچولوت و حتی با گریه‌هات، خونه‌ی من دیگه فقط یه خونه نیست؛ شده دنیای من. ❤️

فرهانِ من، تو نمی‌دونی توی این یک سال چند بار فقط نگاهت کردم و با خودم گفتم: «چطور ممکنه یه آدم این‌همه عشق رو توی یه دل جا بده؟»

از روزی که اومدی، من دیگه فقط «من» نبودم…
یه تکه از قلبم شدی که بیرون از سینه‌م راه میره، می‌خنده، بازی می‌کنه و هر روز بزرگ‌تر می‌شه. 🥹

شاید وقتی بزرگ شدی نفهمی مامانت با دیدن اولین دندونت چه ذوقی کرد، با اولین چهار دست‌وپات رفتنت چقدر قربونت رفت، برای هر تب و بی‌قراری‌ات چقدر دلش ریخت، یا چند بار شب‌ها فقط نگاهت کرد و خدا رو برای داشتنت شکر کرد…

اما من همه‌شون رو یادم می‌مونه.
تک‌تک لحظه‌های اولین سال زندگی تو رو، مثل قشنگ‌ترین گنج دنیا توی قلبم نگه می‌دارم.

فرهان جان،
تو فقط پسر من نیستی؛
تو قشنگ‌ترین اتفاق زندگی منی.
همون کوچولویی که با یک لبخندش می‌تونه تمام خستگی‌های مامان رو از یادش ببره. 🤍

امروز یک ساله شدی، اما برای من انگار یک ساله که خودِ زندگی دوباره شروع شده…

تولدت مبارک عشق کوچولوی مامان.
الهی همیشه سلامت، خندون و خوشبخت باشی و من تا هر وقت که خدا اجازه بده، کنار تو باشم و بزرگ شدنت رو ببینم.

یک ساله شدی فرهانِ من؛
و من یک ساله که عاشق‌ترین مامان دنیام. 🥹❤️🧸

تولدت مبارک پسرِ قلبِ مامان.
دوستت دارم، بیشتر از چیزی که کلمه‌ها بتونن بگن. 🤍
مامان رادمان مامان رادمان ۱۴ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان علی جونم🫀 مامان علی جونم🫀 ۲ سالگی
علی جان دلم، اولین تولدت مبارک عمر مادر...🎂❤️🎂❤️🎂
پسرکم باورم نمیشه که یکسال گذشته...
یکسال از اولین لحظه ای که صدای گریه ات رو شنیدم،اون لحظه ای که دنیا ایستاد و تو شدی همه زندگیم
علی جانم❤️تو فقط یه بچه نیستی...
تو دلیلی هستی برای نفس کشیدنم،برای بیدار شدن،برای ادامه دادن...
با اومدت قلب من شکل تازه گرفت
پر شد از چیزی که هیچ وقت با هیچ کلمه ای نمیتونم تعریفش کنم،یه عشق خالص،یه وابستگی بی مرز،یه آرامش عجیب که فقط و فقط وقتی توی بغلمی میتونم حسش کنم.
یکسال پر از لحظه هایی بود که با اشکم با لبخند قاطی شد...
وقتی اولین بار خندیدی،وقتی اولین بار بهم نگاه کردی،وقتی اولین بار دستت رو دور انگشتم حلقه کردی...
تو بزرگ شدی جان دلم ولی منم با تو بزرگ تر شدم ،قوی تر شدم،عاشق تر شدم...
نمیدونی هر شب قبل خواب چقدر میبوسمت و تو به این کار عادت کردی و با بوسه های من خوابت میبره،چقدر بعد خواب نگات میکنم و از خدا تشکر میکنم که تو رو بهم داد...
که صدای نفس هات شد امن ترین موسیقی شبهام...
که بوی تنت شده آرامبخش تمام خستگیهام...
علی کوچولوی من❤️
امروزم تولد توئه🎂
اما انگار هدیش رو من گرفتم
خودت رو،وجود نازنینت رو،عشقی که تا همیشه توی قلبمه
تولدت مبارک پاره تنم😍
هر سال،هر روز،هر لحظه بیشتر از قبل عاشقت میشم و دوست دارم

بمونه به یادگار با یک روز تاخیر
چون من و علی جانم دیروز سخت مریض بودیم و امروز بهتریم
خداروشکر
مامان صدرا گُلی مامان صدرا گُلی ۱۲ ماهگی
صدرا جانم، پسرم، تمامِ دنیای مامان..

یک سال گذشت از روزی که تو به دنیا اومدی و من برای اولین بار معنای واقعیِ مامان بودن رو با تمام وجودم حس کردم..
یک سال از روزی که قلبم بیرون از سینه‌م شروع کرد به زندگی کردن.. قلبی کوچولو که حالا با هر خنده‌ش، با هر گریه‌ش و حتی با هر شیطنتش، تمام وجودم رو زیر و رو می‌کنه..

💙تولدت مبارک پسرقشنگم💙

کاش می‌شد زمان رو برای چند لحظه نگه دارم..
تو همین روزهایی که هنوز توی بغلم جا می‌شی، همین دستای کوچولوت، همین صورت شیرینت و همین صدایی که وقتی "مامان" رو صدا بزنی، مطمئنم قشنگ‌ترین موسیقیِ تمام زندگی من می‌شه..
بزرگ شو عشقم، بخند، بدو، آرزو کن و تمام دنیا رو زندگی کن..
من قرار نیست همیشه بتونم جلوی سختی‌های دنیا رو بگیرم، اما قول می‌دم تا جایی که جون دارم، آغوشم برای تو امن‌ترین جای دنیا باشه..

تولدت مبارک، اولین عشقِ مادرانه‌ی من، قشنگ‌ترین اتفاق زندگی‌م، صدرا گلی جانم💙

"مامان تا همیشه دوستت داره، بیشتر از چیزی که بشه نوشت، بیشتر از چیزی که بشه گفت،بیشتر از تمام دنیا.."

#بیستُ‌چهارم‌مهرماه‌چهارصدوپنج
مامان امیرعلی 💙 مامان امیرعلی 💙 ۱۲ ماهگی
پسرم ، تمام دنیای من
قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من… 🥹❤️
یک سال گذشت…
یک سال از روزی که تو به دنیا اومدی و من دوباره متولد شدم؛ روزی که برای اولین بار چشم‌هاتو دیدم و فهمیدم قلبم می‌تونه بیرون از سینم بتپه…
روزی که با اومدنت، معنای عشق رو از نو فهمیدم و فهمیدم خوشبختی می‌تونه توی یه جفت دست کوچولو، یه لبخند شیرین و یه آغوش گرم خلاصه بشه. 🥹🤍
پسر قشنگم، تو هنوز یک سال بیشتر نیست که مهمون دنیای من شدی، اما انگار سال‌هاست که تمام قلبم به اسم تو گره خورده…
با خنده‌هات، دنیا رو برام قشنگ‌تر کردی؛ با گریه‌هات، یادم دادی عشق یعنی حتی وقتی خسته‌ای، باز هم با تمام وجودت بخوای آرومش کنی؛ و با نفس کشیدنت، بهم یاد دادی که بزرگ‌ترین معجزه زندگی، داشتن توئه. 🫂💙
هنوز باورم نمی‌شه همون نوزاد کوچولویی که یه روز با احتیاط توی بغلم می‌گرفتم، حالا یک ساله شده…
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌هات رو شنیدم، بوی تنت رو نفس کشیدم و با اشک شوق، خیره به صورت کوچولوت موندم…
چقدر زود گذشت، عزیز دلم!
تولدت مبارک، تمامِ جانِ مامان! 🎂👑
آرزو می‌کنم تمام روزهای زندگیت پر از سلامتی، آرامش، عشق و لبخند باشه؛ هیچ‌وقت دلت نشکنه، هیچ‌وقت احساس تنهایی نکنی و همیشه بدونی که چقدر با تمام وجودم دوستت دارم.
پسرم، تو فقط فرزند من نیستی؛ تو قشنگ‌ترین رویای به حقیقت پیوسته منی، دلیل خیلی از لبخندهام، آرامش قلبم و شیرین‌ترین معنای زندگی منی… ❤️ 🥹
دوستت دارم، بیشتر از تمام کلمه‌هایی که بلدم و بیشتر از تمام عشق‌هایی که می‌شه توی این دنیا تصور کرد…
از طرف مامانت؛
همون کسی که قبل از دیدنت عاشقت بود و تا آخرین نفسش، عاشق‌ترین آدم زندگی تو می‌مونه… 🫂❤️🎂
#تولد یک سالگی
#پوشک
#شیرخشک
مامان پناه💖 مامان پناه💖 ۱۴ ماهگی
امروز تو یک‌ساله شدی و من هنوز باورم نمی‌شه چقدر زود گذشت… 🥹❤️
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و با خودم گفتم: «یعنی من واقعاً مامان شدم؟»
از اون روز به بعد، همه‌چیز برای من شد تو…

این یک سال با تو فقط بزرگ شدنت نبود؛
منم با تو بزرگ شدم…
با اولین خنده‌هات خندیدم، با گریه‌هات دلم لرزید، با تب کردنت هزار بار مردم و زنده شدم، با هر قدم کوچیکت ذوق کردم و هر شب که خوابت برد، چند دقیقه فقط نگاهت کردم و خدا رو برای داشتنت شکر کردم. 🥹

گاهی دلم برای اون نوزاد کوچولویی که توی بغلم جا می‌شد تنگ می‌شه…
برای دستای کوچیکت، برای بوی تنت، برای روزایی که تمام دنیات آغوش من بود.
ولی از طرفی، دیدن بزرگ شدنت قشنگ‌ترین حس دنیاست. ❤️

پناهِ مامان…
شاید وقتی بزرگ شدی اینا رو بخونی و نفهمی مامانت چقدر برای بزرگ شدنت گریه کرده و ذوق کرده…
اما بدون از همون لحظه‌ای که اومدی توی زندگیم، یه تیکه از قلبم برای همیشه مال تو شد.
تولدت مبارک قشنگ‌ترین دلیلِ مادر شدنم…
یک ساله شدنت مبارک، تمامِ دنیای من. 🥹❤️❤️
مامان رها کوچولو♥️😘 مامان رها کوچولو♥️😘 ۱۳ ماهگی
تولد گل دختری
دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدی، فسقلیِ مامان… 🥹❤️
هنوز هم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. زایمان زودتر از موعد، با تمام ترس و نگرانی‌هاش شروع شده بود و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه نکنه هنوز برای اومدن به این دنیا خیلی کوچیک باشی…
اما سخت‌ترین لحظه، لحظه‌ای بود که به دنیا اومدی و من منتظر شنیدن گریه‌ات بودم…
اون چند ثانیه برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت. نفس توی سینه‌م حبس شده بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و هزار تا فکر ترسناک از سرم می‌گذشت. فقط دعا می‌کردم صدات رو بشنوم… فقط می‌خواستم بدونم نفس می‌کشی، سالمی و پیش منی.
و بعد… صدای گریه‌ات اومد. 🥹
همون صدایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک گریه‌ی نوزاد بود، برای من صدای دوباره نفس کشیدن خودم بود. انگار با اولین گریه‌ات، تمام ترس و اضطرابی که توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه فرو ریخت.
دو ماه زودتر اومدی، اما از همون اولین لحظه نشون دادی چقدر قوی‌ای.
تولدت مبارک فسقلیِ مامان؛ تو قشنگ‌ترین دلیلِ اشک‌هایی هستی که آخرش به لبخند ختم شدن. 🤍🩷
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۲ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم
مامان هامین🧸 مامان هامین🧸 ۱۶ ماهگی
من دی ماهی ام ولی تیرماه یکبار دیگه متولد شدم،من با بدنیا اوردن تو دوباره متولد شدم این بار به عنوان یه مادر 👩🏻👶🏻🫀
تو به دنیا اومدی و من فهمیدم قراره تا ابد قلبم بیرون از بدنم بتپه،فهمیدم چجوری میشه زندگی یه آدم فقط و فقط وصله به خنده های یه نفر باشه،فهمیدم چجوری میشه شب تا صبح بیدار موند و صبح با دیدن لبخند های نصفه نیمه ی موجود کوچولو کل بی خوابیات یادت بره،فهمیدم چجوری میشه حتی تو خواب عمیق با غلت زدن یه ادم از خواب پرید
فهمیدم یه چیزایی هیچوقت از یاد ادم نمیرن مثه اولین باری که دیدمت من حتی صدای اولین گریه ی تو وقتی دکتر تو رو از شکمم دراورد هنوز توی گوشمه
اون بوی نی نی اون چشمایی که خواب خرگوشی میرفتن اون ناخنای کبودت و پوست نازکت که از روش میشد رگاتو دید،من همه ی اینا رو جوری یادمه که انگار همین دیروز بود🫠🥺

یکسال گذشت از تولدمون و هردومون باهم بزرگ شدیم تو قد کشیدی و من صبور تر شدم نمیدونی چه کیفی داره مامانه تو بودن تو آمین دعاهای منی پسرم💞💫
مامان آرو مامان آرو ۱۲ ماهگی
چندشب پیش یه مامان تایپک گذاشته بود که اخرین شبیه که به دختر کوچولوش شیر میده و خیلی ناراحت بود نمیدونم چرا با خوندن تایپکش منم غم دنیا رو دلم نشست و کلی گریه کردم
به آرو نگاه میکردم که چقدر معصوم خوابیده بغلم
به فکر سال دیگه افتادم که باید منم یه شب برای همیشه شیرشو قط کنم
آرو خیلی خیلی به شیر و سینه وابسته س
جوری که فقط با خوابیدن و شیرخوردن کنارم خوابش میبره وقتایی که شیر میخواد همش دستاشو تو یقه لباسمو میبره وهی میکشه لباسمو
خودشو میدازه روم هی از این سینه به اون سینه
همش درحال بازی کردنه
انگار عاشق شیرخوردن و بازی کردنه باهاش
بعضی روزا حس میکنم خیلی سخت بشه از شیر بگیرمش
با این که خودم راحت میشم چون مامانایی که شیر خودشون رو میدن
نسبب به شیر خشک سختی بیشتری دارن
بچه وابسته خودشونه و همش باید کنارش باشن و نمیتونن یه ساعت تنها باشن
مثل دوران بارداری برای دارو خوردن و مربضی دردسرشون بیشتره
خیلی از کارای زیبایی رو نمیتونن انجام بدن
مرتب بودن و تیپ زدن فقط برای یه ساعته ث خیلی چیزای دیگه…
با این وجود من عاشق حس شیر دادن به آروم❤️🫀