۴ پاسخ

حرف حق👌

سلام عزیزم امیدوارم دوباره با حال خوب برگردی البته امیدوارم با حال خوب هم اینجا رو ترک کنی به خاطر مشکل نباشه رفتنت.
حرفات کاملا حق بودن کاش این چرخه از کار بیفته الان دوره ی اگاهیه جامعه‌س نمیدونم چرا هنوز خیلیا اینقدر بی فکر میرن جلو…

چرا میخاین پاک کنین خوو؟؟

من باتروماهای سخت بزرگ شد ولی به دیگران اسیب نرسوندم

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۳ ماهگی
فردا دقیقا ۳۶۵ روز میشه که من مادر شدم . یک سالی که هم خیلی زود گذشت و هم خیلی دیر .....
شب ها و روزهایی که من با کولیک و رفلاکس و آلرژی میجنگیدمدو فقط التماس خدا میکردم که زمان به عقب برگرده و من بچه دار نشدم.الان وقتشه که اعتراف کنم.... من اون حس عاشقانه مادری رو تا مدتها نتونستم توی خودم پیدا کنم.... فقط احساس مسئولیت شدید داشتم که من باید مواظب این موجود نحیف باشم تا بزرگ بشه .
تا چهار ماه اول توی یه دنیای گنگ و گیج بودم. هنوز برای خود قدیمم سوگواری میکردم. امااااا وقتی اولین بار با صدای عطسه من خندید ، انگار یه چیزی ته دلم ریخت ... یه چیزی توی سینه ام بال بال زد 😍😍😍😍
انگار شرایط داشت بهتر میشد . علی داشت شیرین میشد .... انگار تازه داشتم میفهمیدم زندگی قشنگی هاش رو هم داره .... تا رسید به الان ، به یک سالگی ، به عشقی که میتونم به خاطرش دنیا رو زیر و رو کنم. هنوز هم خسته میشم، هنوز افسردگی میاد سراغم ، هنوز هم بعضی وقتا یهو یه غمی میشینه ته دلم ولی .... دیگه این حس ها موندنی نیست . با خنده اش، با صدای باد معده اش، با راه رفتنش، با فضولی های بی پایانش، با اکتشافات خطرناکش ذوقمرگ میشم، اینا رو نوشتم برای مامان هایی که شاید مثل خودم بودن. مامان هایی که به نسبت بقیه دیرتر عاشق بچه شون شدن ، مامانایی که مثل من از شیر دادن خوششون نمیاد ، شاید اونها هم بتونن روزی این احساسات خودشون رو بپذیرن و یه روزی برسه که به خاطرش دیگه عذاب وجدان نگیرن و بتونن با صدای بلند مطرحش کنن.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ....❤️❤️❤️
مامان دونه های انار❤️ مامان دونه های انار❤️ ۲ سالگی
#دلنوشته

حقیقتا من وقتی دیدم کسی نیست که ازم مراقبت کنه و برام دلسوزی کنه، تصمیم گرفتم از #خدا کمک بگیرم و خودم از خودم مراقبت کنم!
وقتی دیدم همسرم متوجه سختی های ایام قاعدگی من نمیشه، خودم برای خودم حلوای خونگی و خرما و دمنوش آماده میکردم و سعی میکردم کار سنگینی انجام ندم...
وقتی دیدم بعد از زایمانم تنها هستم و هیچکس نیست که بخواد واقعا برام دلسوزی کنه، خودم برای خودم کاچی می‌پختم، جوراب و شکم‌بند می‌پوشیدم، چای و خرما آماده میکردم، غذاهای مقوی می‌پختم، حواسم به دارو هام بود و سعی میکردم خودمو با شرایط جدید وفق بدم!
وقتی دیدم توی ایام مریضی هیچکس نیست که بخواد برای من غذا یا دمنوشی آماده کنه، خودم این کار رو میکردم
وقتی با بچه/بچه‌های کوچیکم دست تنها بودم، خودم به فکر درس و مطالعه و معنویت و سلامتی م بودم و سعی میکردم با چنگ و دندون حفظشون کنم و بجنگم تا رشد کنم، البته که معتقدم اول و آخرش لطف خدا بود که تونستم تا اینجای زندگی خودمو برسونم...

و مدت هاست که بابت این رنج و سختی و تنهایی ها خدا رو شکر می‌کنم، چون این تنهایی ها و تلاش ها بود که به من صبر رو یاد داد، درک و همدلی رو یاد داد، مراقبت کردن از آدما رو یاد داد و خیلی چیزای دیگه...
خواستم بهت بگم، می‌دونم زندگی می‌تونه چقدر سخت و طاقت فرسا باشه، ولی همیشه توی سختی ها به خودت یادآوری کن، رنج های زندگی نه تموم میشن نه کوچیک، این تویی که باید رشد کنی تا اونها رو کوچیک ببینی!🥺🫶🏻
و درمان تمام درد ها و رشد و پیشرفتت، بستگی به معرفت و اعتمادت به خدا داره🤍

#فرزندپروری