#دلنوشته

حقیقتا من وقتی دیدم کسی نیست که ازم مراقبت کنه و برام دلسوزی کنه، تصمیم گرفتم از #خدا کمک بگیرم و خودم از خودم مراقبت کنم!
وقتی دیدم همسرم متوجه سختی های ایام قاعدگی من نمیشه، خودم برای خودم حلوای خونگی و خرما و دمنوش آماده میکردم و سعی میکردم کار سنگینی انجام ندم...
وقتی دیدم بعد از زایمانم تنها هستم و هیچکس نیست که بخواد واقعا برام دلسوزی کنه، خودم برای خودم کاچی می‌پختم، جوراب و شکم‌بند می‌پوشیدم، چای و خرما آماده میکردم، غذاهای مقوی می‌پختم، حواسم به دارو هام بود و سعی میکردم خودمو با شرایط جدید وفق بدم!
وقتی دیدم توی ایام مریضی هیچکس نیست که بخواد برای من غذا یا دمنوشی آماده کنه، خودم این کار رو میکردم
وقتی با بچه/بچه‌های کوچیکم دست تنها بودم، خودم به فکر درس و مطالعه و معنویت و سلامتی م بودم و سعی میکردم با چنگ و دندون حفظشون کنم و بجنگم تا رشد کنم، البته که معتقدم اول و آخرش لطف خدا بود که تونستم تا اینجای زندگی خودمو برسونم...

و مدت هاست که بابت این رنج و سختی و تنهایی ها خدا رو شکر می‌کنم، چون این تنهایی ها و تلاش ها بود که به من صبر رو یاد داد، درک و همدلی رو یاد داد، مراقبت کردن از آدما رو یاد داد و خیلی چیزای دیگه...
خواستم بهت بگم، می‌دونم زندگی می‌تونه چقدر سخت و طاقت فرسا باشه، ولی همیشه توی سختی ها به خودت یادآوری کن، رنج های زندگی نه تموم میشن نه کوچیک، این تویی که باید رشد کنی تا اونها رو کوچیک ببینی!🥺🫶🏻
و درمان تمام درد ها و رشد و پیشرفتت، بستگی به معرفت و اعتمادت به خدا داره🤍

#فرزندپروری

تصویر
۱۲ پاسخ

خیلی قشنگ بود ❤️🥺

چقدر عالی و چقدر قوی هستی شما
کاش خدا به منم کمک کنه از پس این روزای سخت بربیام🥲

خیلی زیبا نوشتین❤❤

هیلی قشنگه
ولی من اصلا نمیتونم قوی باشم

وقتی با بچه ها مریض بشیم
همیشه من زودتر از همه از پا در میام 🤕🤕

چقدر اول صبحی حالم و بهتر کرد این متن
ممنونم

آفرین عزیزم، ممنون از متن قشنگت

چ متنی زیبای🥺🌹

کاش منم می‌تونستم قوی باشم و قوی بمونم، منم موقع زایمان مادرم درقید حیات نبود، خانواده شوهرم هم سر تاریخ زایمان من دسته جمعی رفتند مشهد، نگفتن عروسمون پابه ماهه کسی را نداره، همشون رفتند جاری و مادرشوهر و خواهرشوهرا، انقدر دلم سوخت ،

دمت گرم که قوی موندی👏🏻

الهییی

الههیی چقد منی ولی من فرصت نمیکنم چون دوتا بچه قد و نیم قد دارم ..الانم کوچیکه تب داره دو شبه اصلااا نخابیدم ..پریود هم هستن م .......هووووف ..شوهرمم ک بهانه اش سرکار باید خابش کامل باشه ...خسته شدم ...بریدم

چه قشنگ نوشتی عزیزم
گریه م گرفت

سوال های مرتبط

مامان امید دلم💫 مامان امید دلم💫 ۱۶ ماهگی
من ادم مذهبی نبودم و نیستم نماز و روزه نمیخونم ولی خیلی با خدا حرف میزدم یادمه مدرسه میرفتم معلما اذیتم میکردن میومدم برا خدا نامه مینوشتم یا درد دل میکردم و تمام اتفاقا رو بهش میگفتم سختی زیادی کشیدم از خیلی ها نارو خوردم ولی فقط شبا میومدم به خدا میگفتم بعضی وقتا هم اصرار به چیزی میکردم که بد بود و خدا نشونه میفرستاد شاید من اینجور فکر میکردم تا زمانی که از خدا بچه خواستم اونموقع میگفتم میکنم خواهش ولی اصرار نه!گفتم هر جور تو صلاح بدونی بعد اولین بار دکتر بهم گفت 2 قلو بارداری یهو رفتم تو شوک که چی؟من؟2 قلو؟ نمیدونم ناشکری کردم یا نه ولی ترسیدم خیلی ترسیدم که نتونم ولی هی میگذشت و سختی حاملگی بیشتر میشد و من عاشق تر فقط دعا دمه اذان دمه بارون هر ثانیه نامه ها رو دارم که فقط سلامتی بچه ها رو خواستم دعایی که به خدا گفتم به بچه ها عمر با عزت و طولانی بده وقتی رهام رنگش عوض شد با خودم گفتم الان میارنش چیزی نی باورم نمیشد هر چی بلا تو تمام عمرم سرم اومد گفتم باشه بازم خدا بازم اوس کریم حتما خیر بوده منکه نمیدونم حالا همون خدای من همون رفیق تنهایی های من همون کسی که تو بچگی بچه ها پناه میبرن به مادرشون من به خدا همون خدا بچه ای که اونهمه التماسش کردم و تو دستای خودم گرفت؟؟؟؟حالا دیگه به هیچی اعتقادی ندارم سر رایان بازم دعا میکنم ولی انگار که دیگه یه چیزی از بین رفته این وسط اعتماد ایمان....نمیدونم
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۳ ماهگی
قندِ روزهای تلخ من و بابا …
یک‌ساله شدی، من برای اولین بار توی کل زندگیم این یکسال رو تونستم واقعا زندگی کنم.
تو معجزه‌ی خداوندی، آیه‌ی مهربونی ها…
برای بودنت خدا رو شکر. برای نفس کشیدنت خدا رو شکر، برای اینکه من مادرت شدم خدا رو شکر …
همین پارسال بود که برام سوال بود این مامان های بلاگر که برای بچه هاشون تولد میگیرن خودشون هم مگه کیف میکنن ؟
و به چشمم دیدم هر قدمی که برای جشن تولدت برداشتم پر از زیبایی بود، پر از حس قشنگی بود. هر بار تصورت میکردم وقتی بادکنک ها رو ببینی چه واکنشی داری چشمام پر از ستاره میشدن🥰
تو خودت زیبایی و هر کاری هم که برای تو باشه زیبا میشه، زیباترین فرشته‌ی خداوند
راستی تو دیشب توی تولدت دومین قدم مستقلت رو برداشتی و چقدر هیجان داشت برای پاهای کوچولوی تو
چقدر ذوق کرده بودی از اینکه بدون کمک مامان قدم برداشتی
قربون قدم کوچولوت بشم
الهی هر قدمی که برمیداری برات خوشحالی و شادابی به ارمغان بیاره و به اهداف قشنگت نزدیکت کنه.
از خدا میخوام بختت بلند و سپید باشه و من و بابایی باشیم تا سالگرد زمینی شدن تو رو هر سال جشن بگیریم🫶🏻🥰
۱ سالگیت مبارک آیه مهربونیِ خدا
نورِ خدا
لیلیِ افسانه های من🥹

۱۴۰۵/۰۵/۰۷
۰۹:۵۰ دقیقه صبح سه شنبه

پ،ن : کیکشو خودم درست کردم چطور شده؟حس خیلی خوبی بود بعد از مدت ها 🥰
مامان مانیاد مامان مانیاد ۱۵ ماهگی
پارسال در چنین شبی درست حوالی همین ساعت ها یه موجود زنده ۲۸۰۰گرمی که ناتوان ترین موجود دنیا بود و در همه چی به من وابسته بود رو در آغوش کشیدم و من شدم یک عاشق همیشه نگران به نام "مادر".تا قبل ازون هیچ تصوری از مادر بودن نداشتم و از همون لحظه درس های جدید زندگی شروع شد .انگار که اون موجود اومد تا علاوه بر فرصت زیستن ؛من رو هم در تکامل زندگی یاری کنه.توی این یکسال یاد گرفتم که باید صبورتر باشم.یادگرفتم که بارها و بارها برای رسیدن به خواسته ام زمین بخورم و از نو بلند شم.فهمیدم که دنیا در عین جدی بودن خیلی پوچه.فهمیدم فاصله بین سلامتی و مریضی خیلی کوتاهه و باید شکرگزار باشم.یادگرفتم چجور بعد از شب بیداری و دوندگی و خستگی و بغض و گریه؛ لبخندم رو نثار زندگی و موجود کوچولوم کنم و به صبح سلام کنم.
انگار دارم زندگی رو مجدد زندگی میکنم اما اینبار آگاه تر و محتاط تر چون که جز خودم مسئول زندگی موجود دیگه ای هم هستم.
باهمه استرس ها و خستگی ها و لبخند ها و گاهی کم آوردن ها و غر زدن ها الان میدونم که من عاشق "مادر " بودنم.عاشق زندگی ام.توی سال دوم تصمیم دارم در کنار موجود کوچولوم که الان توانمندتر شده و داره مستقل تر میشه بیشتر از سال قبل برای خودم وقت بذارم.بیشتر خودم باشم تا بتونم با کیفیت تر از قبل مادری کنم.خدارو بابت هدیه قشنگش شاکرم و امیدوارم این حس ناب رو هرکسی که آرزوش رو داره تجربه کنه
تولدت مبارک کوچولوی من👼امیدوارم دنیا برای تو و هم نسل هات جای قشنگترین باشه عشق مادر❤️
مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۲ سالگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
دیروز توی مهد پسرم وقتی پایین پله ها منتظرش بودم رفت که دمپایی هاش رو بذاره توی جاکفشی و کفش هاش رو بپوشه تا بریم که یهو طبق عادتش کفش هاش رو از اون بالای پله ها پرت کرد پایین 🤦🏼‍♀️

همه بچه ها توی حیاط بودن و داشتن کفش میپوشیدن، کفشی که پرت کرد با یه فاصله خیلی کمی از پشت سر یکی از بچه ها رد شد. وقتی اومد از پله ها پایین بهش تذکر دادم و گفتم که «مامان جانم قبلا هم‌ گفتم بهت این کار خیلی خطرناکه ممکن خدایی نکرده به یکی از بچه ها بخوره و آسیب ببینه و هم دوستت خیلی ناراحت بشه هم خودت، خاله آرزو هم همیشه میگن بچه ها پایین کفشاشون رو بپوشن، بعد یواشکی به خاله آرزو هم گفتم که از این به بعد حواستون به امیرحسین باشه تا خواست کفش بپوشه حتما بیاد پایین چون میره اون بالا و کفش ها رو پرت میکنه!»

تا خواستیم بریم یهو یه مامانی از اون طرف حیاط با عصبانیت اومد و گفت «آقا پسر دفعه آخرت باشه ها ! برو خدا رو‌ شکر کن به سر بچه م نخورد وگرنه حسابت رو میرسیدم» . برگشتم بهش گفتم «خانم محترم من خودم اینجا هستم و تذکر لازم رو به پسرم ‌دادم، خداروشکر که دخترتون هم آسیبی ندید، بعدم کفشه ! پاره سنگ که نیست ! اگرم لازم میدونین که تذکر بدید باید به خاله آرزو بگید تا باهاش صحبت کنین نه اینکه شخص شما با این لحن با پسر من حرف بزنین !»
(ادامه ش توی کامنت)
مامان دلسا💞 مامان دلسا💞 ۲ سالگی
مامان فاطمه و تو دلی مامان فاطمه و تو دلی هفته بیست‌ونهم بارداری
از اونجایی که میدونستم کسی از بارداری من خوشحال نمیشه بلکه مورد شماتت دیگران قرار خواهم گرفت تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم که باردارم تا خودشون متوجه بشن
ولی دلم تاب نیاورد و به اولین کسی که گفتم خواهرم بود
بعداز کلی نصیحت که چرا آوردی و زود بود و اشتباه منو تکرار نکن آخرش نتونست حریف من بشه و گفت زندگی خودته هرطور خودت می‌دونی

حتی سر بارداری اولم چقدر خانواده من و شوهرم میگفتن که حالا نه ولی ما کار خودمونو کردیم از اونجایی که هم من هم شوهرم عاشق بچه هستیم واقعا بر تمیتابیم که کسی بخواد جلومون رو بگیره
از امروز به خودم قول دادم که محکم سر تصمیمم بایستم و جوابشون رو کاملا محترمانه بدم خب کسی که این وسط قراره سختی بکشه خودمم و قبولش کردم هووف کاش یکم نیمه پر لیوان رو نگاه میکردن و به تصمیممون احترام میگذاشتن

بعد زایمان مامانم یه حرفی زد که هیچوقت یادم نمیره گفت اگه بخوای به این زودی ها بچه بیاری من به عنوان همراه نمیام بیمارستان بماند که اون ۱۰روزی که ازم مراقبت کرد همش با منت و سر کوفتگی بود که من اصلا نمی‌خواستم پیشش باشم و حتی گفتم خودم از پس کارام بر میام ولی مامانم گفت همینم مونده مردم بگم فلانی برای زایمان دخترش نرفت😶🙃