دیروز توی مهد پسرم وقتی پایین پله ها منتظرش بودم رفت که دمپایی هاش رو بذاره توی جاکفشی و کفش هاش رو بپوشه تا بریم که یهو طبق عادتش کفش هاش رو از اون بالای پله ها پرت کرد پایین 🤦🏼‍♀️

همه بچه ها توی حیاط بودن و داشتن کفش میپوشیدن، کفشی که پرت کرد با یه فاصله خیلی کمی از پشت سر یکی از بچه ها رد شد. وقتی اومد از پله ها پایین بهش تذکر دادم و گفتم که «مامان جانم قبلا هم‌ گفتم بهت این کار خیلی خطرناکه ممکن خدایی نکرده به یکی از بچه ها بخوره و آسیب ببینه و هم دوستت خیلی ناراحت بشه هم خودت، خاله آرزو هم همیشه میگن بچه ها پایین کفشاشون رو بپوشن، بعد یواشکی به خاله آرزو هم گفتم که از این به بعد حواستون به امیرحسین باشه تا خواست کفش بپوشه حتما بیاد پایین چون میره اون بالا و کفش ها رو پرت میکنه!»

تا خواستیم بریم یهو یه مامانی از اون طرف حیاط با عصبانیت اومد و گفت «آقا پسر دفعه آخرت باشه ها ! برو خدا رو‌ شکر کن به سر بچه م نخورد وگرنه حسابت رو میرسیدم» . برگشتم بهش گفتم «خانم محترم من خودم اینجا هستم و تذکر لازم رو به پسرم ‌دادم، خداروشکر که دخترتون هم آسیبی ندید، بعدم کفشه ! پاره سنگ که نیست ! اگرم لازم میدونین که تذکر بدید باید به خاله آرزو بگید تا باهاش صحبت کنین نه اینکه شخص شما با این لحن با پسر من حرف بزنین !»
(ادامه ش توی کامنت)

تصویر
۱۱ پاسخ

هیچی دیگه. هرچی از دهنش درومد به ما گفت 😂

همه داشتن نگاهمون میکردن، منم دم رفتن رو کردم به دخترش گفتم «خاله بمیرم برات، چی میکشی از دستِ مامانت» 🤦🏼‍♀️ و رفتم 😂
میشنیدم که داره غر میزنه و جیغ میزنه با بقیه مامانا ولی محل ندادم و رفتم.

دیگه امروز صبح از مهد زنگ زدن و گفتن که حتما مسئله رو پیگیری میکنن تا کدورتی بین دو طرف پیش نیاد ! چندتا مامانای دیگه هم گفتن ایشون کلا خیلی حساسه و خوب گفتی بهش ! بهرحال من دنبال تایید بقیه نبودم، اون لحظه باید از پسرم دفاع میکردم چون جلوی بچه های دیگه با لحن خیلی بدی باهاش صحبت کرد ! حالا منتظرم امروز برم مهد ببینم چی میشه 😁

این عکس هم مالِ پارساله 🥹❤️

من پسرم پارسال مهد، دوستش دستشو کشید دست بچم در رفت چه گریه ای میکرد تا رسوندمش بیمارستان این دخترمم تازه بدنیا اومده بود و تو دستم خیلی وضعیت بدی بود ولی فقط با مربیش صحبت کردیم و گفتیم ک چرا حواسش ب بچه ها نبوده . ولی اصلا بچه رو دعوا نکردیم

میشه بپرسم پسرت چندسالشه ک مهد میبری؟

آفرین بهت

وووووی خدا خیلی نازن خدا حفظشون کنه عزیزم💛

احسنت..خیلی خوب دفاع کردین..همینه که یاد پسرتون میمونه👏👏😍

خیلی از مامانا واقعا حساس هستن یکی مث من اگ ایجور اتفاقی بیوفته واقعا عصبی میشم
درسته بچهامونو درست تربیت کنیم پسر من الان دوساله و خورده ای داره بشدت رو تربیت حساسم تا الان نشده یه اتفاقی بیوفته ک ناراضی باشم ولی بعضی از بچهارو میبینم چندشم میشه اصلن تربیت ندارن و والدین هم میگن فلن بچه هس..آقا کجا بچه هست قرار نیست الان ک دوسالشه تربیت نداشته باشه

آفرین به مدیریتت❤️

واقعا این مسائل ممکنه پیش بیاد

بعضی دیگه خیلی پرادعا و حساسن مثلااا

چقدر بی ادب

چه خوب مدیریت کردین... احسنت

سوال های مرتبط

مامان زنبوری مامان زنبوری ۱۴ ماهگی
سلام مامانای مهربون گهواره 🌸

یه موردی من رو خیلی نگران کرده. چند روز پیش من مشغول شام گذاشتن بودم که دخترم توی سالن نشسته بود و یهو شروع کرد به عوق زدن. سریع دویدم و توی دهنش رو نگاه کردم و هیچی نبود، ولی بلافاصله خوب شد؛ یعنی در عرض چند ثانیه.
دور و برش رو نگاه کردم که ببینم چی برداشته خورده، که ناخن‌گیرش رو دیدم کلاً قطعاتش رو از هم جدا کرده. 😭 اولش نگران شدم که اون آهن کوچیکی که اهرم رو بهش چفت می‌کنه خورده باشه، ولی بعد اون آهن کوچیکم پیدا کردم و خیالم از اون بابت راحت شد.

ولی خب اهرم ناخن‌گیرش رو نمی‌دونم چیکار کرده. خیلییی می‌ترسم که نکنه خدایی نکرده خورده باشه. ولی خب از طرفی هم بهش فکر می‌کنم که اونقدرام ریز نیست که قابل بلع باشه و پایین بره...
هیچ علائمی هم نداشته. توی این چند روز هم غذاشو خوب خورده، هم دفع داشته، ولییییی هرچقدر می‌گردم اون اهرم لعنتی رو پیدا نمی‌کنم و این نگرانم می‌کنه... 😭

چیکار کنم به نظرتون؟؟؟

ناخن‌گیرش دقیقاً این مدلی بود.
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
بعد از دوسال تزریق آمپول های هورمون مجدد اون آزمایش کوفتی رو نوشت و اینبار دیگه همه چیز نرمال شده بود و دیگه نیازی به آمپول نبود و طی این دو سال سپهر از نظر قدی خیلی بهتر شده بود 🤗
ولی با بزرگتر شدنش هر بار یه رفتار و حرکت جدید به کلکسیون مشکلاتش اضافه میشد🥺 مثلا تند تند راه می‌رفت و دستاش رو از مچ تکون میداد یا وقتی یه جا می‌نشست شروع می‌کرد به تکون دادن سرش یا موهاشو میکشید به در و دیوار 🤦‍♀️و اینطوری بگم که این مشکل رو درست میکردیم سر و کله یه مشکل جدید پیدا می‌شد و هر بار میگفتم خدا رو شکر دیگه تموم شد با یه چالش جدید رو به رو میشدیم... هفت ساله شده بود و دیگه کم و بیش میتونست جمله بگه ولی خب خیلی نامفهوم حرف می‌زد و از لحاظ حرکتی هم نمیتونست از پله بالا و پایین بره و باید بغلش میکردیم 🥺 همه میگفتن سپهر رو ببر مدرسه ثبت نام کن و این حرفا اما خب من میدونستم که مدرسه عادی قبولش نمیکنن ولی باز هم با این وجود دوست نداشتم باور کنم که پسرم کم توان و جز بچه های خاصه با این حال بردمش مدرسه برای ثبت نام، قبل از اینکه بریم پیش مدیر دیدم یکی از مادرها داره گریه میکنه و فهمیدم که بخاطر اینکه بچه ش نمیتونه از پله بالا و پایین بره ثبت نامش نکرده بودن و گفته بودن باید ببریش مدرسه استثنایی اون خانوم هم گریه میکرد که مگه بچه من چشه که روش ایراد میزارید و شما از نظر هوشی به بچه من نگاه کنید که هیچی از بقیه کم نداره🥺
منم با دیدن این صحنه دمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه برای همسرم قضیه رو تعریف کردم اونم گفت من حاضرم بیسواد بمونه ولی استثنایی نمیزارمش🤦‍♀️