سلام خیلیاتون میدونید که مااومدیم شاهین شهر و تصادف کردیم ماشین تاالان سرتعمیره سه چهارروز یا بیشتر درست میشه ما ب اجبار خونه خاله های شوهرم موندیم اونم ب اصرار خودشون.امشب خواستیم شام درست کنیم پسرم سوسیس ها رو برداشت چون خیلی گرسنش بود اینم بگم خاله شوهرم خیلی تنبله از وقتی که اومدم همش خودم اشپزی میکنم الانم ساعت ۱۱بود و بچه هام گشنه بودن.بعد پسرم سوسیس ها رو برداشت خاله رفت ازش بگیره پسرم گریه کرد بعد یه ظرف کوچیکی پیشش بود پرت کرد سمت خاله ولی دومتر باهاش فاصله داشت یه دفه دیدم خاله شوهرم حمله کرد سمت پسرم که پسرم بزنه اصلا شوکه شدیم هم خودم هم شوهرم.شانس همون لحظه هم مادرشوهرم داشت باشوهرم حرف میزد صداخواهرش که شنیدقطع کرد زنگ زد خواهرش بحث کرد باهاش.خیلی ناراحت شدم دید که من و شوهرم ناراحتیم گفت من مثل بچم میدونمش حالاکه ناراحتید معذرت میخوام منم گفتم حتی بچتم باشه رفتارت خوب نبود از شام هم یذره خوردم ناراحت نشه ب شوهرم گفتم دیگه اینجانمیمونم.فردابااتوبوس میرم خونه بابام.حالااگه شماباشید چکارمیکنید میمونیدماشین درست شه یافردابرمیگردین؟

۱۴ پاسخ

حتما میرم

منم باشم نمیمونم که بفهمه.به اجبارخودشون وایسادی حالااومدیم بچه یه کاری کردنبایدحمله وربشه که

منم واینمیستادم میرفتم

من بجای شما بودم هتل میگرفتم ب اصرار هیچکس جایی نمیموندم

بنظرم برگرد خونه بابات یاخونه خودت چون رفتار میزبان خیلی بده از اول مهمونی همینطورین الآنم زیادی وایسادید

هيچوقت خونه هيچ كس براى اقامت نمون،حتى اصرار هم كردن نمون چون بى احترام ميشى
بچه كوچيك هم دارى كه اصلا و ابدا

صددرصد میرفتم با رفتارش داره نشون میده ک دلش نمیخواد اونجا باشین

اگه میتونید هتل بگیرید شوهرتو تنها نزار اگه دیگه چاره ای نیست برگرد

قطعا میرفتم 😑😑

عزیزم همون روزک ماشین تصادف کردبایدبرمیگشتی،بابچه کوچیک خونه بقیه راحت نیستی،فردابجای سوئیت گرفتن برگرد

صد در صد باید برگردی
البته که مهمون زیاد جایی باشه عزت و احترامش از بین میره
اما شما باید برگردی

وای من بودم میرفتم به شوهرم میگفتم درست که شد بیا

من باشم میرم خونه بابام خاله شوهر دیگه غریبه س تو این زمونه😉

تت هنوز اونجایی؟
وا چ طاقتی داری دختر

سوال های مرتبط

مامان پسری مامان پسری ۱۲ ماهگی
فردا میرم خونه بابام،با شوهرم دعوامون شد سر بچه (چند وقته کلا دعوا داریم اصلا خوب نیستیم)تو تاپیک قبلیا گفتم مشکلاتم و باهاش ،بردم دستشویی بچه رو بشورم صداش کردم شلنگ و نگه داره نیومد سر اینک قبلش پرسید شام چیه منم نگفتم گفتم ی چیز خوب،گفت همونجوری ک نمیگی الانم من نمیام و ب من ربط نداره وظیفه من میس خودت بشور منم زد ب سرم داد زدم بیا خندید دیوونم کرد گفتم ب جهنم دس نمیشورم بچه پاهاش بسوزه و بردم پسرم گذاشتم بغلش پسرم گریه کرد این اشغال هم دیوونه شد پاشد داد و بیداد و فش ک بچه ترسید و بدتر گریه کرد منم ب گریه بچم دلم ترکید گریه کردم تندی کردم ب شوهرم گفت صدبار گفتم جلوی بچه گریه نکن و از یقم کشید بچم جیغ میزد از ترس و بچه رو برد اتاق و منم همونجوری کشوند پرت کرد تو اونیکی اتاق،ظهرم تو شوخی گفتم حرصم میدی عین بختک افتادی رو بختم حرصم و فقط درمیاری گفت مجبور نیستی بمونی میتونی بری یا توافقط بیای بریم تمومش کنیم (صدبار گفته میتونی بری حتی جلوی بقیه)حالا دیگ خسته ام فردا میخوام برم نه اینک قهر کنم منتظر شم بیاد دنبالما نه
حسی بهش ندارم ک منتظر درست شدن رابطمون باشم فقط میخوام چند روز حالم بهتر شه بچم از سرش بپره امشب و یکم سرگرم شه با خانوادم
میخواستم امشب برم گفتم گنده میشه فردا که سرکاره میرم شب اومد میبینه نیستم و چند روز میمونم حال روحیم یکم میزون شه
مامان آیسن🎀🍭 مامان آیسن🎀🍭 ۱ سالگی
میخوام تجربمو از آزمایش آیسن کوچولو بگم
امروز صبح ساعت ۷ به زور بیدارش کردم تا برسیم ازمایشگاه بهش ۹۰ تا شیر دادم چون داخل خواب نخورده بود گفتم ضعف نکنه رسیدیم اونجا نوبت گرفتیم منتظر موندیم خیلی خانوم و آروم با مامانش منتظر موند تا نوبتمون بشه البته دو نفر بیشتر جلومون نبود رفتیم ازمایش بگیریم دست راستشو با کش بست دست کشید ببینه رگ هست یا ن که پیدا نکرد گفتم بیا دست چپش رو ببین دست چپ رو همون لحظه پیدا کرد من کلی استرس داشتم گفتم یبار خون میگیرین یا چندبار گفت اگه خراب نکنه همون یبار گفت محکم دستشو بگیر که تکون نخوره من صلوات میفرستادم میگفتم وای آیسن نگاه نکن خودمم چشمامو بسته بودم😂 خانمه میگفت بابا تو که حالت بدتره ببین بچه چیزی نمیگه تو اینجوری میکنی خلاصه سوزن که رفت داخل دستش میخواست گریه کنه گفتم نه مامان خاله باهات بازی میکنه ببین میخوایم بازی کنیم گقتم به خاله نگاه کن چیکار میکنه خودش نگاه کرد حتی گریه هم دیگه نکرد آروم موند ولی من دستشو گرفته بودم خیلی سریع ازش خون گرفتن اصلا گریه نکرد خیلی راحت بود بنظر من انجام بدین من میترسیدم ولی خب خودمم به دکتر گفتم بنویسه خیلی خوشحال شدم که دخترم گریه نکرد هیچی نگفت فقط نگاه کرد شاید باورتون نشه خودم باورم نمیشه دخترم همچین رفتاری داشت اون با کوچیکترین کار گریه میکنه واکسن یک سالگی داخل بهداشت خانمه گفت صورتشو بگیر نگاه نکنه دخترم ترسید گریه کرد ولی الان که نگاه کرد گریه نکرد خب خداروشکر اینم به خیر گذشت

تاریخ ۱۴۰۴.۰۶.۱۳
ساعت ۱۰:۰۰