فردا میرم خونه بابام،با شوهرم دعوامون شد سر بچه (چند وقته کلا دعوا داریم اصلا خوب نیستیم)تو تاپیک قبلیا گفتم مشکلاتم و باهاش ،بردم دستشویی بچه رو بشورم صداش کردم شلنگ و نگه داره نیومد سر اینک قبلش پرسید شام چیه منم نگفتم گفتم ی چیز خوب،گفت همونجوری ک نمیگی الانم من نمیام و ب من ربط نداره وظیفه من میس خودت بشور منم زد ب سرم داد زدم بیا خندید دیوونم کرد گفتم ب جهنم دس نمیشورم بچه پاهاش بسوزه و بردم پسرم گذاشتم بغلش پسرم گریه کرد این اشغال هم دیوونه شد پاشد داد و بیداد و فش ک بچه ترسید و بدتر گریه کرد منم ب گریه بچم دلم ترکید گریه کردم تندی کردم ب شوهرم گفت صدبار گفتم جلوی بچه گریه نکن و از یقم کشید بچم جیغ میزد از ترس و بچه رو برد اتاق و منم همونجوری کشوند پرت کرد تو اونیکی اتاق،ظهرم تو شوخی گفتم حرصم میدی عین بختک افتادی رو بختم حرصم و فقط درمیاری گفت مجبور نیستی بمونی میتونی بری یا توافقط بیای بریم تمومش کنیم (صدبار گفته میتونی بری حتی جلوی بقیه)حالا دیگ خسته ام فردا میخوام برم نه اینک قهر کنم منتظر شم بیاد دنبالما نه
حسی بهش ندارم ک منتظر درست شدن رابطمون باشم فقط میخوام چند روز حالم بهتر شه بچم از سرش بپره امشب و یکم سرگرم شه با خانوادم
میخواستم امشب برم گفتم گنده میشه فردا که سرکاره میرم شب اومد میبینه نیستم و چند روز میمونم حال روحیم یکم میزون شه

۱۶ پاسخ

بشینین با هم حرف بزنین .یا برین پیش مشاور .قهر روش درستی نیست

ای بابا چرا لجبازی میکنین
بچه دارین شما
بچه بازی درنیارین که

ببخشید ولی خیلی بحث بیخودی داشتین و الکی بحث کردین
یه فکریم واسه شلنگتون بکنید که تنهایی بتونی بچه. و بشوری ، یه پایه ای چیزی نصب کنید
بچه ی یکساله چطور اون حجم از دسشویی کردن و با دستمال مرطوب پاک میکنی اونجوریم گناه داره

مثل بحثای مابود

بچه را ببر حمام پاشو بشور که نخوای کمک بگیری ،دستمال مرطوب برا مواقعی هست که واقعا نتونی تمیز کنی نه وقتی حمام هست ،نه نرو بذار بچحثتون بخابه بعد برو

تایپیکای منو ببین اون پایینا بنظرم برو دیگ جرئت نمیکنه حتی بهت فش بده

آره به خوبی برو یکم حالت بهتر شد برگرد بمونی بدتر اذیت میشی خوب فکری کردی که بری نری دیگه همیشه همین حرفا رو بهت می زنه ولی بری یه تکونی میخوره ...مردای که اینجوری ادعا میکنن خیلی راحت از جدای و رفتن میگن باید حالبشون کنی که حساب کار دستشون بیاد

همه توی تاپیک ها گفتن نرو خونه پدرت ولی من میگم برو و به خودت استراحت بده،همین زیادی موندن تو خونه و پیش شوهرت خستتون کرده،حتما باید یه مدت از هم دور باشید ولی نه اینطوری..باهاش شب صحبت کن،بگو من فردا میخوام برم یه دو،سه روز بمونم خونه مامانم اینا،اگر بدون اینکه بهش بگی بری فکر میکنه برای قهر رفتی و این وضع و بدتر میکنه ولی بهش بگی بری بهتره

عزیزم شما خودتون بچه دارید این بچه بازیا چیه اخه

عزیژم نروخونه پدرت ناخود اگاع بحث گنده میشه خانواده ها درجریان میگیرن. تو برمیگردی سر زندگیت دید خانواده ات به شوهرت عوض میشع
پیگیر شو ببین ببخشید زیر سرش بلندنشذه که؟!

عزیزم همه زن و شوهرا دعوا بدتر از این دارن اشکال نداره همو ببخشید زندگی ارزش این همه حال خرابی نداره ،ادم یه روز خوشه یه روز ناخوش چند روز برو خونتون یه کم استراحت کن اروم ک شدی ایشالله شوهرت میاد دنبالت بخدا حیفه زندگیتو بخاطر حرفهای مسخره و خنده دار الکی خراب کنی شوهرت از رو عصبانیت حرفی زده تو ب دل نگیر 🥰🥰

یعنی چی خجالت بکش تو مادری ،چطور دلت میاد بگی ب جهنم پا بچه بسوزه و میندازیش بغل باباش

منکه هیچوقت بخاطر دعوا و لجبازی خودمو اسیر کوچه خیابون نمیکنم،،قشنگ عین خانوم بشین خونت اونجا خونه خودته کسی حق نداره بیرونت کنه بخاطر غرورت و اینا هم اگه میخای بهونه کنی بری اول یه نگاه به بچت بنداز بعد تصمیم بگیر،،هیچوقت قضاوت نمیکنم ولی با رفتنت هیچ مشکلی رو حل نمیکنی همه خونه ها این بحث و دعواها پیش میاد ولی چرا بری و خودت و بچتو اذیت کنی بمون درست میشه❤️

عزیزم کارت اشتباهه اگ بخوای بری خونه بابات فک میکنه قهری خب
تو تو خونه باهاش قهر بمون سرد باش غذاشو بپز ولی باهاش حرف نزن اگ هم حرف زد بگو دلم از کارات گرفته این رفتارت منو آزارم میده این بچه ی منو توئه ن فقط بچیه ی من ی مدتی منو همسرمم خیلی دعوا داشتیم ولی من دیگه بهش محل ندادم الان حتی از دوران عقدمونم بهتر شده دعوام نمیکنه سر چیزایی الکی هم‌تو خسته ای از بچه داری هم اون از سرکار رفتنش ی مدت ک بگذره درست میشه

باهم حرف بزنید درستش کنید
بعد بچه دعوا هازیادمیشه ولی نزار زندگت بخاطر چیزای ساده خراب بشه شاید اونم خسته هست فشاری مالی روشه
ماهم خسته ایم‌درسته‌مادریم.
ولی بخاطر بچتون که شده زندگیتون روخراب نکنید

عزیزم اگر روشویی داری اونجا بشور دیگه لازم نی کسی برات شلنگ نگه داره .... لجبازی نکن بهترین کار بی توجه ایه بهش توجه نکن به خودش میاد

سوال های مرتبط

مامان گل پسرها و بانو مامان گل پسرها و بانو ۱ سالگی
باز من امدم با یه دل پر از گله 🥲
عصر با همسرم قرار شد شب بیاییم بیرون حالمون بهتر شه😏 ساعت 6ونیم بیدارش کردم تا ۷تو جاش بود من تند تند یه بچها رسیدم گفتم واسم یه کاپوچینو درست کن یکم سرحال شم با هزار مکافات بلند شد گقتم. نمیخواد ولش دیرمیشه من بدم میاد ساعت 8به بعد برم بیرون ساعت 7ونیم بود گفت اوکی بریم من میخواستم کیفو بردارم دیدم رفت تو حموم🤐
اولش با شوخی و خند گفتم بیا بیرون امدیم میری دیروز حموم بودی حالا چند ساعت دیر تر برو طر عین ناباوریم رفت جفت بچها خودشون خراب کردن هم بهار هم شهریار 😮‍💨رسما عصبی شدم رفتم ابگرمکن و خاموش کردم برق حموم هم خاموش کردم رفتم تو اتاق رختخواب هارا پهن کردم بچهارا تمیز کردم گوجه گذاشتم واسعه املت خونه را جارو مردم امد بیرون کلی داد و بیداد کرد منم کم نیاوردم کلی با هم دعوا کردیم این وسط پسرم خیلی رو مخم بود و ابجیشو میزد مجبور شدم بزنمش و دکمه ی من از همینجا خاموش شد همسرم تو حال بود من تو اتاق خواب شهریار داشت گریه میکرد شدید و من نمیتونستم از جام بلند شم اونم فک میکرد بچه پیش منه شاید یه ربع این بچه یه نفس گریه کرد و نیومد نگاه نکرد واقعا با من یا تو تخت داره گریه میکنه خلاصه بچه 20روزه رو به کبودی بود تونستم بلند شم شالمو سرم کنم کلیدو برداشتم امدم از خونه بیرون فقط گفتم دیگه کم اوردم
بخدا کم اوردم
الان میایین میگین خودت خواستی باردار نمیشدی
من گ. و. ه خوردم واقعا حالم خوب نیست کم اوردم زیر این همه فشار پسرم 3سالشه روانیم کرد با کاراش دخترم یکسالشه همش بغل میخواد پسرم کوچیکم کولیک و رفلاکس شدید داره دارم به خودکشیوفکر میکنم ولی بچهامو چیکار کنم یه حموم رفتنش شد جرقع واسعه از هم پاشیدن من
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم
مامان هنرمند🤗🤗 مامان هنرمند🤗🤗 ۱ سالگی
سلام خیلیاتون میدونید که مااومدیم شاهین شهر و تصادف کردیم ماشین تاالان سرتعمیره سه چهارروز یا بیشتر درست میشه ما ب اجبار خونه خاله های شوهرم موندیم اونم ب اصرار خودشون.امشب خواستیم شام درست کنیم پسرم سوسیس ها رو برداشت چون خیلی گرسنش بود اینم بگم خاله شوهرم خیلی تنبله از وقتی که اومدم همش خودم اشپزی میکنم الانم ساعت ۱۱بود و بچه هام گشنه بودن.بعد پسرم سوسیس ها رو برداشت خاله رفت ازش بگیره پسرم گریه کرد بعد یه ظرف کوچیکی پیشش بود پرت کرد سمت خاله ولی دومتر باهاش فاصله داشت یه دفه دیدم خاله شوهرم حمله کرد سمت پسرم که پسرم بزنه اصلا شوکه شدیم هم خودم هم شوهرم.شانس همون لحظه هم مادرشوهرم داشت باشوهرم حرف میزد صداخواهرش که شنیدقطع کرد زنگ زد خواهرش بحث کرد باهاش.خیلی ناراحت شدم دید که من و شوهرم ناراحتیم گفت من مثل بچم میدونمش حالاکه ناراحتید معذرت میخوام منم گفتم حتی بچتم باشه رفتارت خوب نبود از شام هم یذره خوردم ناراحت نشه ب شوهرم گفتم دیگه اینجانمیمونم.فردابااتوبوس میرم خونه بابام.حالااگه شماباشید چکارمیکنید میمونیدماشین درست شه یافردابرمیگردین؟
مامان محمد مامان محمد ۱۶ ماهگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘