باز من امدم با یه دل پر از گله 🥲
عصر با همسرم قرار شد شب بیاییم بیرون حالمون بهتر شه😏 ساعت 6ونیم بیدارش کردم تا ۷تو جاش بود من تند تند یه بچها رسیدم گفتم واسم یه کاپوچینو درست کن یکم سرحال شم با هزار مکافات بلند شد گقتم. نمیخواد ولش دیرمیشه من بدم میاد ساعت 8به بعد برم بیرون ساعت 7ونیم بود گفت اوکی بریم من میخواستم کیفو بردارم دیدم رفت تو حموم🤐
اولش با شوخی و خند گفتم بیا بیرون امدیم میری دیروز حموم بودی حالا چند ساعت دیر تر برو طر عین ناباوریم رفت جفت بچها خودشون خراب کردن هم بهار هم شهریار 😮‍💨رسما عصبی شدم رفتم ابگرمکن و خاموش کردم برق حموم هم خاموش کردم رفتم تو اتاق رختخواب هارا پهن کردم بچهارا تمیز کردم گوجه گذاشتم واسعه املت خونه را جارو مردم امد بیرون کلی داد و بیداد کرد منم کم نیاوردم کلی با هم دعوا کردیم این وسط پسرم خیلی رو مخم بود و ابجیشو میزد مجبور شدم بزنمش و دکمه ی من از همینجا خاموش شد همسرم تو حال بود من تو اتاق خواب شهریار داشت گریه میکرد شدید و من نمیتونستم از جام بلند شم اونم فک میکرد بچه پیش منه شاید یه ربع این بچه یه نفس گریه کرد و نیومد نگاه نکرد واقعا با من یا تو تخت داره گریه میکنه خلاصه بچه 20روزه رو به کبودی بود تونستم بلند شم شالمو سرم کنم کلیدو برداشتم امدم از خونه بیرون فقط گفتم دیگه کم اوردم
بخدا کم اوردم
الان میایین میگین خودت خواستی باردار نمیشدی
من گ. و. ه خوردم واقعا حالم خوب نیست کم اوردم زیر این همه فشار پسرم 3سالشه روانیم کرد با کاراش دخترم یکسالشه همش بغل میخواد پسرم کوچیکم کولیک و رفلاکس شدید داره دارم به خودکشیوفکر میکنم ولی بچهامو چیکار کنم یه حموم رفتنش شد جرقع واسعه از هم پاشیدن من

۲۴ پاسخ

خدایا کجایی من حتی مادرمم بهم فک نمیکنه اگه در هفته یه روز برم خونشون داداشم که 14یالشه جوری پسرمو اذیت میکنه که بیشتر اوقات با گریه برمیگردم
ببخشیید ولی نیاز داشتم تا کسی بشینه پای حرفام سبک شم دیدم کسیو ندارم امدم بیرون کلی باوخودم فکر مردم برم یه جا هیچ جایی رو نداشتم کنار خیابون پارک. کردم دارم واسعه شما مینویسم

سخته واقعا درکت میکنم🤍

و اینکه مادرای ، الان فقط بچه خودشون و میبینن و بچه ۱۴ سالشون از بچه یه ساله شما عزیزتره براش و حتی کوچکتر و ناز نازی تر.
شمام ماشالله سه تا بچه شیر ب شیر مادر ک هیچ ،حتی خودتونم اعصابتون نمیکشع، میبینید بی احترامی میکنن و ناراحت میشید ارزش خودتون و بدونید و نرید

عزیزم واقعاااکار سختیه سه تا بچه قدو نیم قد، حتی یکیشم ما کم میاریم.
ولی کاری ک کردی و مسولیتش و بپذیر،تازه بچه سومیت تازه بیست روزشه ،قزعا جلوتر بری با چالشای بیشتری روبرو خواهی شد این یک واقعیت،بچه سه ساله تو یا بیست روزه تو مسول دعوای تو و پدرش نیس،شمام قطعا شناخت کامل از همسرت داشتی و راضی بودی از همسر و پدر بودنش ک برای بار سوم اونم شیر ب شیر ازش بچه دار شدی پس تو دعوا هم بخودت بگو بچه های من نباید تاوان ندونم کاری منو بدونن و ب بچه ها برس ،مادرا احساسین ،پدرا ب دل رحمی مادر نیستن ک دل بسوزونن ب گریه و نق بچه

عزیزم اینکه کم اوردی حق داری.مخصوصا که تازه زایمان کردی هورمونا قاطی شده.اینکه مادرت بی فکره فک نکن فقط مال تو هست تا الان که دو قلوهام ۱۵ ماهشونه نیم ساعت نشده بچه هامو نگه داره.الانم خواهرم بارداره قرار بچه اونو از روز اول بزرگ کنه .چون پول داره هی بهش کارت هدیه میده.اینا رو‌گفتم که بدونی چقدر درکت میکنم.خیلی روزا کم اوردم.گریه کردم.درسته از بچه داری خسته بودم اما گریه اصلیم سر بی مهری مادر و کارهای خواهرم بوده.اما مجبوریم ادامه بدیم چون امید به اینده هست.میدونیم این شرایط پایدار نیس.

خواهر گلم همه شوهرا مث هم هستن شما زیاد تخت فشارین بخاطر اینکه بچه هات کوچکن انشاالله خدا کمکت کنه و بهت صبوری بده در کنار بچه های گلت

عزیزم دعوا تو همه خونه ها هست،مخصوصا الان که ما مامانا واقعا تحت فشاریم دست تنهاییم و تمام مسئولیت ها افتاده رو دوش ما و مردا به این چیزا فکر نمیکنن چون همیشه یکی هست ک مراقب بچه ها باشه اونا با خیال راحت به کاراشون میرسن و ماییم ک فقط کارمون شده بچه داری و افسرده شدیم و دریغ از اینکه درک بشیم دقیقا حالتو میفهمم واقعا خسته نباشی

پنج شیش سال‌دیگه همه بچه هات بزرگ شدن خودتم ی مادر جوون میشی بخدا من بعداز زایمانم در حد مرگ افسردگی گرفتم هر لحظه هر لحظه بحث الان ب پارسالم میخندم هرچند شرایط تو سخت تره گلم

عزیزم خیلی شرایطت سخته
ولی لطفا برگرد اون بچه ها گناه دارن فقط تورو دارن بخدا هیچ کس مثل تو نمیشه براشون مردام همه همینن منم بدم میاد تاریک شه برم بیرون و‌اکثرا بخاطر شغل‌همسرم تاریکی میریم چ‌ میشه کرد

انشاالله بحق قران مشکلت حل شه تومـ برامن دعاکن

برگشتی خونه؟
عزیزم میگذره💔
اینجور وقتا به ده سال بعد فکر کن که همه چی تموم شده
خیلی سخته
همسر منم این ادا هارو داره، موقعی که میگم بدو فس فس میکنه نیم ساعت تو جا بعد میگه میرم نماز بخونم نیم ساعتم تو دستشویی میخابه
دیروز از صب التماس کردم تا شب بریم بستنی بخوریم، خابید خابید ساعت ۸ پاشد رفت حموم
تا بیاد بیرون شده بود ۹ دیگ نتونستیم بریم چون شبکاره

عزیزه دلمممم خیلی دردکت میکنم همین شرایطو گزرندوم،ولی بایه بچه قطعا شرایط شما سخت تره ولی سعی کن به خودت برسی بهترین مکملا رو بخور که سرحال تر باشی به شوهرتم اهمیت نده مردا گاهی خیلی بی درک میشن

عزیزم سخت نگیر
ما مادریم و باید همه ی سختی ها رو تحمل کنیم فقط به خاطر بچه هامون
کاملا درکت میکنم من خودم یه بچه دارم و کلی اذیت میشم،انشالله خدا کمکت کنه

من با ی بچه دیگه رد دادم خدا بداد تو برسه 🫠🫠🫠

عزیزم درکت میکنم ولی بچه هات ب تو نیاز دارن برو پیششون شوهرتم محل نده

اگه بدونی چقد درکت میکنم ، منم الان حال تو رو دارم ، دلم به حال بچم میسوزه فقط ،خودمم حوصله ندارم کم اوردم دلم میخاد برم یه جا دور از همه ادما ، فقط خودم و پسرم

عزیزم شما یکم حساس تر شدین بنظرم که کاملا طبیعیه
همسر منم وقتی می خوایم بریم بیرون تازه یادش میوفته باید برع حموم ولی دیگه چه کنم باید بخاطر بچه کوتاه بیام سر خیلی مسائل
البته یکبار بهش گفتم بریم پارک یه بادی به سرمون بخوره رفت بیرون دیر اومد گفتم نصفه شبم که شده باید مارو ببری بیرون حالا که تو اهمیت نمیدی منم اهمیت نمیدم که خسته ای
رفتیم گشتیم و حرف منم شد
از اون روز همه چی سر تایمی که گفتم انجام میشه
شما هم بخاطر کوچولو های نازت کوتاه بیا بچه ها خیلی بهت نیاز دارن
سعی کن آروم باشی با آرامش بهتر کنترل میشن بچه ها یه چند روزی رو نده به همسرت حساب کار دستش بیاد 😚

ریدم دهن مردا

عزیزم من پارسال تو شرایط شما بودم الان بغض کردم یاد خودم افتاد چقدر گریه میکردم چقدر کم می آوردم ولی خداروشکر گذشت.اتفافا غروبی بری بیرون بهتر هوا گرم بچه کوچیک داری گرما زده نمیشه .گلم شاید باورت نشه همسرم شب ها اینقدر بد خواب ک‌ نگو ی هفته خونه مادرشوهرم بودم اینقدر بهش غر زدن من سکوت کامل بودم برام عادی شده مهم نیست دیگه مردا همشون ی ایرادی دارن هیچ مردی بی ایراد نیست حتما حدیث کسا بخون سوره یس تو گوشی بزار پخش بشه خیلی آرامش بخش

عزیزدلم کامل درکت میکنم منم واقعا از اینکه تاریک بشه برم بیرون بدم میاد و دقیقا شوهرم مثل شوهرت بیخییییال و ریلکسه.هی میگه شب میریم طوری که نیست.ولی بچه‌هات گناه دارن عزیزم اونا بدونه تو اصلا نمیتونن.یکم که آروم شدی برو پیششون

ما تازه ساعت ده شب میریم بیرون 😁😂

عزیزم خون سردی خودت حفظ کن
اون بچه ها فقط تورو دارن
شوهرت که هیچ
برو یک بستنی بخور یا یه غذایی که دوست داری
بعدشم واسه دوتا بچه کوچیک خوراکی که دوستدارن بخر برو خونه
زندگی هنوز جریان داره
اون نی نی بیست روزه گناه داره میدونم کم آوردی منم دسته کمی از تو ندارم
ولی بچه ها چه گناهی کردن

بگردم که درکت میکنم زن یعنی بدبختی یعنی نابودی💔💔💔💔

پووووووف چی بگم آخه

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۱۳ ماهگی
اقا از من به شما نصیحت 😂
بچه رو با باباش تنها نذارید 😭
این بچه موهاش کم پشته اونروز که بردیم دکتر پرسیدیم چی بدیم که موهاش بیشتر شه گفت ویتامینایی که میخوره کافیه صبر کنید تا بهار به بعد که گرمتر شد هوا موهاشو یکم کوتاه کنید قیچی اینا هم بخوره تاثیر داره گفتیم باشه
بعد یه مدته که موهاش جلو سرش درواقع چتریاش میریخت تو چشماش اذیت میشد من دوبار کوتاه کردم هم مرز با ابرو هاش ..
بعد موهای پشت گردنشم یکم بد ریخت بلند شده بود چند بار خاله ام یا مادرشوهرم اینا گفتن اونارو کوتاه کنین که باهم بلند بشن یکدست بشه
بعد امروز رفتم حموم 😭 بچه رو سپردم به باباش
از تو حموم هی میدیدم این بچه گریه میکنه صدا میزدم کسی جواب نمیداد
اومدم بیرون دیدم براش چتری زده 😭 دو بند انگشت بالاتر از ابروهاش یعنی وسط پیشونیش 😩همه شم کج و کوله
کنار گوشاشو باید ببینین چی کرده 🤦🏻‍♀️
بعد اونم چه روزی؟ فردا تولد منه 🫣 شنبه هم خاله ام مهمون دعوت کرده کل فامیل اونجان 🥺
یعنی رسما نمیدونم از عصبانیت گریه کنم بخندم چی کنم 😩😩😭😂
مامان پسری مامان پسری ۱۲ ماهگی
فردا میرم خونه بابام،با شوهرم دعوامون شد سر بچه (چند وقته کلا دعوا داریم اصلا خوب نیستیم)تو تاپیک قبلیا گفتم مشکلاتم و باهاش ،بردم دستشویی بچه رو بشورم صداش کردم شلنگ و نگه داره نیومد سر اینک قبلش پرسید شام چیه منم نگفتم گفتم ی چیز خوب،گفت همونجوری ک نمیگی الانم من نمیام و ب من ربط نداره وظیفه من میس خودت بشور منم زد ب سرم داد زدم بیا خندید دیوونم کرد گفتم ب جهنم دس نمیشورم بچه پاهاش بسوزه و بردم پسرم گذاشتم بغلش پسرم گریه کرد این اشغال هم دیوونه شد پاشد داد و بیداد و فش ک بچه ترسید و بدتر گریه کرد منم ب گریه بچم دلم ترکید گریه کردم تندی کردم ب شوهرم گفت صدبار گفتم جلوی بچه گریه نکن و از یقم کشید بچم جیغ میزد از ترس و بچه رو برد اتاق و منم همونجوری کشوند پرت کرد تو اونیکی اتاق،ظهرم تو شوخی گفتم حرصم میدی عین بختک افتادی رو بختم حرصم و فقط درمیاری گفت مجبور نیستی بمونی میتونی بری یا توافقط بیای بریم تمومش کنیم (صدبار گفته میتونی بری حتی جلوی بقیه)حالا دیگ خسته ام فردا میخوام برم نه اینک قهر کنم منتظر شم بیاد دنبالما نه
حسی بهش ندارم ک منتظر درست شدن رابطمون باشم فقط میخوام چند روز حالم بهتر شه بچم از سرش بپره امشب و یکم سرگرم شه با خانوادم
میخواستم امشب برم گفتم گنده میشه فردا که سرکاره میرم شب اومد میبینه نیستم و چند روز میمونم حال روحیم یکم میزون شه
مامان محیا مامان محیا ۱۵ ماهگی
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل