امشب دلم خیلی پره خاطرات یکسال پیش میاد جلو صورتم وقتی بی حسی به کمر رو زدن و خوابیدم رو تخت اتاق عمل پرده جلوم کشیدن و دکتر شروع کرد ب بریدن دکتر گفت قل اول دختر مرگ داخل رحمی اون لحظه نفهمیدم چی گفت فقط منتظر صدای گریه بچم بودم همش میگفتم چرا صداش نمیاد پس یهو دکتره گفت خاااااانم قل دخترت که مرده من جیغ گریه گفتم خداااااااااا چرا اینکارو کردی باهام یهو گفت قل دوم پسر سریع صداش اومد اوردنش جلو صورتم من گریه شاهان گریه من جیغ میزدم شاهان جیغ میزد یهو شاهانو بردن دیگه صداش نیومد بچم نفسش قطع شد بردن احیاش کنن فقط گفتم یا فاطمه زهرا به دادم برس گفتم یا رباب بمیرم برا دل شکستت ب دادم برس بعد یکی دو دقیقه به مامایی که بالا سرم بود گفتم بچه چیشد گفت حالش خوبه خیالت راحت باشه برگشت . گفتم خداااا نمیدونم گلایه کنم ازت یا تشکر کنم . بعد ۲۰ دقیقه بخیه ها تموم شد بردن ریکاوری یه شوهرم خبر دادن میزد تو سر صورت خودش میگفت دخترم دخترم . پرستارا بردن شاهان بهش نشون دادن یکم اونجا اروم گرفت چه روزی بود خدا حکمتتو شکر تو خودت ارحم و راحمین هستی حتما میدونی صلاحم چی بوده شکرت بازم

۱۹ پاسخ

خیلی سخته
خیلی
اون قل دختر نازت جلوی در بهشت می ایسته و اول میگه مادرم باید داخل بشه و تا مادرم وارد نشه من وارد نمیشم❤

الهی بگردم چه سخت بوده....خدا روشکر که گل پسرت سلامته ان شاالله زیر سایه مرتضی علی. دامادیشو ببینی

عزیزم ...خدا حفظ کنه پسرتو
علت مرگ دخترتو نگفتن دلیلش چی بوده

چطورممکنه سونوهات مگ خوب نبودن اتفاقی افتاده اورژانسی سز شدی یا سروقتت بوده

منم با برادرم دوقلو هستم . حالا برعکس داستان زندگی شما مادر من دوس داشت من مرده دنیا بیام . یا همون شب بمیرم .
فقط پسر دوس داشت . و متاسفانه من زنده موندم و شدم ۳۸ ساله و ماه دیگه ام تولدمه . ولی حااالم بهم میخوره از روز،تولدم 💔❤️‍🩹

الهی بگردم عزیزم من درکت میکنم
سه سال پیش بارداربودم رفتم سونوی آنومالی یهو دکتر گفت خانوم پاشو بچت ایست قلبی کرده😭انگار دنیارو سرم آوارشد،دقیقا 7آبان بود ،دوسال بعد 7آبان دخترم بدنیا اومد

ماشالله به این توکلت
خدا گل پسرت رو حفظ کنه

واااای،چقد گریه کردم ای خداااااا چی کشیدی توووو دختررررر😭😭😭😭😭😭

عزیزم تولد پسر گلت مبارک باشه
ان شاءالله خدا کمکت کنه با غم بزرگت هم کنار بیای

عزیزم خیلی سختهه ولی مطمئن باش جای دخترت خییلی خوبه قطعا از اون بالا هوای تو و داداشمم داره

ای خدااااا عزیییزممممم

عزیزممم ❤️❤️❤️

تولد شاهان کوچولو مبارک باشه عزیزممممم
الهی که زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ شه و نامدار باشه😍🥰❤️

الهی بگردم 😔😔😔😔😔
خدا کمکت کنه باهاش کنار بیایی

عزیزم بهش فکر نکن و با پسرت خوشحال زندگی کن ان شأالله که صالح باشه

عزیزمی 🥺🥺🥺🥺🥺

چقدر سخت🥺خبر نداشتی قبلش ؟

چه روز سختی و تجربه کردی
خدارو شکر بابت سلامتی پسرت
انشالله به زودی دختر دار میشی

عزیزدلمم🥲🥺🥺🥺🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۱۳ ماهگی
نوار قلب گرفتن ضربات پایین بود به من نگفته بودن زنک دکتر زدن یه چیزی گفت ودیدم بازم نوار قلب گرفتن. گفتم چرا دوباره گفت توانایی بخواب .با شوخی ومسخره بعدا دکتر گفت ضربان مهدیار پایین اومده بود ومجدد نوار گرفتن.خلاصه من 1 کیسه آبم پاره شد تاپوشیذم رسیدم زایشگاه 1و10 دیقه شد زایشگاه توخونه فاصله ای نداشت .ساک مهدیارم نبرده بودم اصلا چون فکر نمی‌کردیم اصلا.تا پذیرش شدم و لباس پوشیدم ودکتر اومدید 2.
بردنم تواتاق عمل تا فامیلموشنیدن گفتن چیکاره همکار مایی .اون مامایی که باهام اومد بالا پرونده بده دستشون گفت خواهرشه دیگه لونجا هک شروع کردن به مسخره بازی .چراغ خاموش کزده بزار فردا خواهرت بیا میکشیمش وفلان وبهمان که حواس منو پرت کنن مامایی که باهام اومده بود بالا بهش گفتم بمون میترسم از آمپول بی‌حسی تا دقیقه آخر پیشم بود حتی موقعی که می‌خواست آمپول بزنه انقباض شدید داشتم که مامای همراهم گفت صبرکنید. درد داره .گفت چه قشنگ داری درداتو کنترل میکنی گفتن خیلی فیلم دیدم خلاصه آمپول رو زد و بی‌حس شدم دکتر مهربونم اومد.
وای دختر چرا بیدارم کردی داشتم خواب میدیدم چراغ ساعت9 کیست پاره نشد بزنمت حالا.وضعف کزده بود ازخنده میگفت خوب خواهر دیونت نیومد وگرنه کل زایشگاهو رو سرمون خراب میکزد.ولش کن خواهر خوله خلاصه همش شوخی وخنده و کنم میخندیم وبه دکترم گفتم دیدی دکتر بهت گفتم تا19 نمیکشه زایمان میکنم وگفت اره عین خودت فضوله.مشغول شدن و ساعت2 45 دیقه صدای زندگی رو شنیدم گفت خدا بهت رحم کزده دودور دور کردنش بوده یه دورم دوز شونه هاش وسینش خدارو شکر کیست پاره شد.من فقط گریه میکردم میگفتم خدایت شکرت خدایت ممنونتم خدایت شکرت .گریه مهدیار فوری بردن توندستگاه تنفس.نژاشتن ببینمش.
مامان سبحان مامان سبحان ۱۶ ماهگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱۳ ماهگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن
مامان آنیل قشنگم مامان آنیل قشنگم ۱۶ ماهگی
بعضی وقتا ادم دوسداره یکی که زر مفت میزنه رو خفه کنه دیشب رفتم خونه دختر عموم حالا هوو دختر عموم اونجا بود البته باهم زندگی میکنن نگم از فضولی بیتربیتی این هوو هرچی بیمحل تر میکردی پررو تر میشد دخترم اسمش آنیل هستش صداش میزدم بعد بهم گفت چه اسم مسخره ایه برا دخترت گذاشتی داری جدی صداش میزنی یا مسخرش میکنی خیلی بهم برخورد بهش گفتم اسم دخترم از نظر خودم قشنگترین اسمه بعد یجوری نگام کرد دوسداشتم بزنم تو دهنش بعد جالب اینجاس نوه داره نوش هم سن دختر منه 15روز بزرگتره راه میرفت بعد بهم میگفت وای نوه من راه میره دختر تو راه نمیره گفتم من با کمک راه میره همه بچه ها مثل هم نیستن یکی دیر راه میره یکی زود . بعد دیگه بیمحلشکردم بعد حالا دخترم لباس لش ن
تنش کرده بودم 7کیلو دخترم گفت دخترت از نوه من انگار بزرگتره هرچی بیمحل ترش میکردم زر اضافه میزد گفتم بخدا به لباسای تنش نگا نکن 7کیلو خیلی ضعیفه اومد بچمو بلند کرد ببینه سنگین یانه یعنی دوسداشتم پارش کنم نیم ساعته برگشتم زنیکه بیشعور