من ادم مذهبی نبودم و نیستم نماز و روزه نمیخونم ولی خیلی با خدا حرف میزدم یادمه مدرسه میرفتم معلما اذیتم میکردن میومدم برا خدا نامه مینوشتم یا درد دل میکردم و تمام اتفاقا رو بهش میگفتم سختی زیادی کشیدم از خیلی ها نارو خوردم ولی فقط شبا میومدم به خدا میگفتم بعضی وقتا هم اصرار به چیزی میکردم که بد بود و خدا نشونه میفرستاد شاید من اینجور فکر میکردم تا زمانی که از خدا بچه خواستم اونموقع میگفتم میکنم خواهش ولی اصرار نه!گفتم هر جور تو صلاح بدونی بعد اولین بار دکتر بهم گفت 2 قلو بارداری یهو رفتم تو شوک که چی؟من؟2 قلو؟ نمیدونم ناشکری کردم یا نه ولی ترسیدم خیلی ترسیدم که نتونم ولی هی میگذشت و سختی حاملگی بیشتر میشد و من عاشق تر فقط دعا دمه اذان دمه بارون هر ثانیه نامه ها رو دارم که فقط سلامتی بچه ها رو خواستم دعایی که به خدا گفتم به بچه ها عمر با عزت و طولانی بده وقتی رهام رنگش عوض شد با خودم گفتم الان میارنش چیزی نی باورم نمیشد هر چی بلا تو تمام عمرم سرم اومد گفتم باشه بازم خدا بازم اوس کریم حتما خیر بوده منکه نمیدونم حالا همون خدای من همون رفیق تنهایی های من همون کسی که تو بچگی بچه ها پناه میبرن به مادرشون من به خدا همون خدا بچه ای که اونهمه التماسش کردم و تو دستای خودم گرفت؟؟؟؟حالا دیگه به هیچی اعتقادی ندارم سر رایان بازم دعا میکنم ولی انگار که دیگه یه چیزی از بین رفته این وسط اعتماد ایمان....نمیدونم

تصویر
۱۱ پاسخ

پیامبر حبیب خدا بود و خدا با مشکلات زندگی امتحانش کرد این مشکلات همه امتحان هستن خدا تو قران میگه من با جان و مال و ابرو و اولاد شما را امتحان میکنم خدا بهت صبر بده ایمانتو قوی تر کن خدا بهترینشو بهت میده

🫂🫂🫂منم دخترمو یبار از دست داذم اما خدارو شکر الان یه فرشته بهم داده.. خودتو اذیت نکن دلتو باخدا صاف کن گلم🥺
من بعد چن وقت فهمیدم اگه بچم میموند اصن خوشبخت نبود چون باباش یه بی... بود و ازش جداشدم، اگه میموند دست باباش بدبخت بود، دست منم میموند بس تنها بودم بدبخت میشد، خدا برد پیش خودش ک بچه معصومم اذیت نشه... بببن خدا هرکاری میکنه دلیل داره هرکاری ک میکنه...

صدبار برات صدتا جمله تایپ کردم ولی پاک کردم واقعا نمی‌دونم چی بگم فقط از خدا میخوام به دلت آرامش بده😔

تاپیک های قبلیتم خوندم.‌... اشکام بند نمیاد ... خدا صبرت بدع اما تورو خدا بخاطر این یکی ادامه بده گناه داره همه مادریم میدونم سخته ولی این فرشته کوچولو گناهی نداره

من بمیرمممم برا دلتتتتت😭😭😭😭😭😭
اشک ریختمممم🩷
امیدوارم خدا به روحت ارامش بده

😭😭😭😭😭😭😭😭

نمیتونم دردتو درک کنم
خدا کسیو با بچه اش امتحان نکنه
درد بزرگیه و میدونم عزیز
خدا بهت صبر بده که بتونی این دردو تحمل کنی
ولی خدا دوستت داره که ازت امتحان سختی گرفته
مگه خدا میتونه بد باشه ؟!؟
قطعا اون از منه مادر خیلییییییی خیلییییییی مهربونتزهه
پس جای پسر نازت پیش خداا بهترههه و راحت ترههه
شما هم برا اون یکی فرشته مهربونت ، مادری کن و یزرگش کن
اون طفل معصوم مادر میخاد
یه مادر خیلییییییی خیلییییییی خیلییییییی قوی
پس قوی باش برا اون یکی قل
نذار افسردگی از پا بندازتت
اون بچه گناههه داره

اون فرشته هم الان پیش خدا جاش خیلی خوبه
جاش از من و شما خیلی بهتره
چون یکی مهربون تر از مادر و پدر مراقبشه

من به حکمت خدا خیلی اعتقاد دارم
حتما یه حکمتی بوده که ما نمیدونیم ...

شاید اگه الان بود
تو یکسالگی ،یه اتفاقی میفتاد
یا شاید بزرگتر میشد

اینجور که داغش بیشتر بود عزیزدلم ...
از خدا برا دل مهربون و داغ دیدت صبر و ارامش میخام
ارامش برگرده به زندگیت
ولی بخاطر اینی که الان هس مادر قوی باش و نذار بفهمه که حالت خوب نیس

خدا به دلت صبر بده عزیزم
😔😔😔😔

حضرت محمد ص فرمودند هر وقت غمگین شدی به غم های من فکر کنید تا غمتون کمتر بشه پیامبر دوماهه در شکم مادرش بود یتیم شد پنج ساله بود مادرش مرد کلی سختی تو زندگیش کشید دوتا دختراش رو طلاق دادن بخاطر اینکه پیامبر بت نمیپرستید و مسلمان بود هفت تا بچه داشت و شش تا از بچه هاش در دوران زندگیش فوت کردن و کلی سختی های دیگه

نتونستم زیاد عکس فرشته ات ببینم
چون خودمم بچه دارم تصورشم سخته خدا بهت صبر بده 😪😪😪

😭😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا هفته هفدهم بارداری
سلام دوستان عزیز دیروز دیدم که عماد قشنگ فوت کرده رفتم بیدار کردم تمام عکسهای که مادرش گذاشته بود دیدم باورتون نمیشه من از ساعت 7تا 3شب داشتم همش عکس هارا نگاه میکردم قربون دل مادر عماد بشم چی کشیده درد بچه و داغ بچه خیلی سخته خدا نصیب هیچ مادری نکنه باتمام وجودم درکش کردم که چی کشیده چون خودم یه فرشته آسمانی دارم منم دخترم یه روز بردم بیمارستان بستری شد سرما خورده بود نمی‌دونم دکتر چی زد حال بچه بعد شد انتقال دادن اراک دخترمن یک هفته اون جا بود در یک هفته من خیلی درد کشیدم دخترم به دستگاه وصلش کردن رگ مرکزی براش بارکردن از سرش رک کشیدن خیلی میدونید زمانی که دخترم را به دستگاه وصلش کردن رفتم نماز خوندم از خدا خواستم که اگه بچم خوب میشه که تا فردا چشماش باز کنه اگه نه ببرش پیش خودت اون راهم شفا هست شاید با خودتون بگید چه مادر دل سنگی دل سنگ نیستم دیدن درد بچم نداشتم قلب مادر هیچ وقت دروغ نمیگه مادرم می‌گفت که شیرتا بدوش دخترت خوب بشه میخواد ولی من این کارا نمی‌کردم چون نمی‌تونستم ببینم که بچم گشنه هست من شیرش میریزم بره میدونید خدا بعد کلی دوا دکتر بهم دادش ولی خواست خدا این بوده دلم با این آروم میکنم که پیش خدا هست مگه بهتر از خدا هم کسی می‌تونه ازش نگهداری کنه دیدار به قیامت تا برم پیشش اون صورت نازش یادم نمیره پارسال این موقع بارداربودم 20م تولدشه میرم سرمزارش میگیرم من اول به خاطر خدا تحمل میکنم بعد دخترم دیگم 4ماهه من شب ها نخوابیدم انشالله که هیچ وقت تب بچه هاتون نبینید داغ بچه خیلی سخته ببخشید که ناراحتتون کردم دلم گرفته بود یاد دردهای خودم افتادم وقتی عماد دیدم برای منم دعا کنید که خدا جاشو برام سبز کنه اینم عکس فرشته آسمانی من بهترین اتفاق زندگیم
مامان جوجه مامان جوجه ۱۷ ماهگی
امروز دلم به حال خودم خیلی سوخت که چقدر تنهام چقدر ادمای دورم با سیاست باهام رفتار میکننو من چقدر مثل این ساده ها برا هرچیشون مایع از جون میزارم خدا بعد۹ سال بهم بچه داد همیشه میگفتم خدا بهم بچه بده چه تولدی براش بگیرم الان شده ۱سالشو هفته دیگه تولدشه و هیچ کسو ندارم دعوت کنم🙂 خانواده شوهرم بدون هیچ دلیلی از زمان حاملگیم تا الان حتا یه زنگ نزدن یا دیدین بچه ای که از سرخودشونه نیومدن خانواده خودم قومو خیش های نزدیک رو با پست دیجستال براشون فرستادم که تولد دعوتین فقط نوشتن تولدش مبارک 🙃 ولی منی که برا هرچیزشون شوهرمو مجبور میکردم که نه زشته فلان فقط یه خواهرمه و مامانم با دوستم کسی نیست که بخوام دعوتی بگیرم کسایی که بودن همیشه درجریان همش مجلسو برو بیا حالا برا من هیچ کی نمیتونه زیاد اهل نالش نیستم همیشه سیع کردم حالا خودمو خودم خوب کنم ولی امروز عجیب دلم گرفت که چرا نوبت من شد یا همه خودشونو قهر گرفتن یا بی اعئتنا رفتن نمیدونم شاید من از خودم خبر ندارمو واقعا ادم بدی هستم 🙂


بچه بچه بچه پوشک پوشک
مامان امید دلم💫 مامان امید دلم💫 ۱۴ ماهگی
مرگ از من 2 تا ادم ساخت یه ادم که باید برای رایانش دوام بیاره و یه ادم که غم رهامو نمیتونه تحمل کنه نمیتونم یقه کسی رو بگیرم جز خودم کسی مقصر نیست بچه ی سالم و زیبام رو از دست دادم مردم به من میخندن بعضیا فرار میکنن بعضی ها هم حوصلمو ندارن سخته نبرد بین ضعیف بودن و قوی بودن هر بار یکی غلبه به اون یکی میکنه یکبار غم رهام سر تا پامو میگیره با خودش به اون اعماق میبره گاهی رایانم با نوازشش به من میگه تو باید ادامه بدی هر کسی این درد رو نمیفهمه چون یا غالب هست یا مغلوب یا  پیروز یا شکست خورده ولی کسی بین این دو تا نیست بین مرگ و زندگی نیست بین 2 تا بچه اش نیست هر کسی کنار بچه هاشه ولی من باید رهامم رو تو خواب پیدا کنم اونم نمیاد بعضی وقتا از زمان حال کنده میشم و میرم پیش رهام ولی زودی باید به خودم بیام چون رایانم هنوز کوچیکه و داره اذیت میشه شیر افسرده مادر افسرده رفلاکس و آلرژی و درد بی پایان مادرش ولی بازم مهربونه و بهم لبخند میزنه
رهامم اومد بغلم و بعدش چشماش بست و رفت هر چی التماس کردم نموند و رفت بچه ام تو دستام رفت هر چنگی میزدم به خودم و زمین بی فایده بود غم رهام یه روزی منو از پا میندازه دوست داشتن بچه ادم با بقیه دوست داشتنا فرق داره خصوصا اگه مادر باشی همون تست مثبت تو رو از خودت جدا میکنه و یه ادم دیگه میشی ادمی که باید از بچه هاش محافظت کنه وای به حال مادری مثل من که از پسش برنیومده باشه زجر تا اخر عمر ولش نمیکنه کم کم اب میشه ذره ذره بی عرضگی های بی پایان ولش نمیکنه اینکه همه چی رو تو زندگیت باخته باشی عمر جوونی کنکور درس اینده شغل شخصیت و حالا اخرین ضربه بچه ات تو دستای خودت میبازی...
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
و من دوباره دارم مامان میشم...🥲🫀
حس خیلی عجیبیه... با اینکه بعد مثبت شدن تستم کلییییی استرس گرفتم و ترسیدم و حالم بد شد اما وقتی داشتم جواب ازمایش رو میگرفتم ته دلم میگفتم کاش مثبت بشه! با اینکه خیلیییی زود بود تا یه فرشته کوچولوی دیگه به جمع ۳ نفرمون اضافه بشه...
اما این بار خدا خواسته شد و در کمال ناباوری و تعجب و کلی استرس و دلهره ازمایش مثبت شد...
نمیدونم قراره چه جوری بگذره... نمیدونم میتونم از پسش بربیام یا نه... نمیدونم چطور قراره از شیر جداش کنم و.... ولی اینو مطمئن که حکمتی داشته که خدا سرنوشتم رو اینطور رقم زده تا وجود یه پسر یه ساله منتظر عضو جدید خونمون باشم...
میدونم که خدا کمکم میکنه چون خودش بهم داده و من جز به دنیا اوردنش با همه سختی ها و چالش هایی که خواهد داشت به چیز دیگه ایی فکر نمیکنم...
هیچوقت تصور نمیکردم به این زودی ها دوباره حس مامان شدن رو تجربه کنم و هنوزم که هنوزم با اینکه چند روز گذشته ولی فکر میکنم خوابه!

مامان هایی که همچین تجربه دارین، چطورین؟! با وجود یه بچه کوچیک خیلی سخته؟
اگه شیر خودتون رو میدین کی از شیر جداش میکنین؟
من واقعا میترسم...🥺
نمیدونم چه اتفاق هایی در انتطارمه...🥺 چون پسرم به شدت شیطونه و تو دوره اضطراب جدایی هستیم و خیلی بهم وابسته اس... تو پروسه دندون در اوردنهه و همش نق میزنه🥺

ای خدا... حکمتتو شکر🥺♥️

۲۵ خرداد ۱۴۰۴
مامان نور چشمام❤️‍🔥 مامان نور چشمام❤️‍🔥 ۲ سالگی
یهو فکرم خیلی درگیر شد نمیتونم بخوابم بسکه پاهامو تکون دادم حالم بد شد، لطفا نظرتونو بگید در مورد چیزی که میخوام بگم
خانوما من یه پسر یه سالهو یک ماه دارم بعد از دو بار سقط خدا بهم داده حالا خیلی نگرانم که پسرم تنها نمونه و یه خواهر یا برادر داشته باشه خودم دوست دارم داداش داشته باشه حالا بگذریم، همسر من از من کوچیکتره شرایط زندگیمم اینکه مستاجر با یه درآمدی که همه چیم روبه راهه در حد معمول،دست تنهام هستم یعنی فقط فقط فقط شوهرم کمک حال منو زندگیمه اینجوری بگم که بعد سزارین خودم پسرمو بعد دوروز بردم حمام،از طرفیم افسردگی بعد زایمان گرفتم که تازه رفتم تحت درمان هی فکر میکنم میگم نکنه تو باردار شدن به مشکل بخورم نمیدونم که بچه دار بشم یا نه،شوهرم باز بچه میخواد ولی میگه حالا نه ولی من خودم به خاطر سنم میگم اگه قراره بیارم زودتر اقدام کنم، اصلا یه سر درگمی دارم نمیدونم چک شده این موقع شب 😔😔😔😔😔😔خانواده سوهرمم شهرستانی هستن الان که شکر خدا رفت آمد نداریم ولی میدونم بعدا هی میخوان گوه بخورن که یه بچه بیار یعنی واسه اونا بچه آوردن هیچ غمی نداره زرت زرت میزان بدون هیچ درک و فهمی از دوران زایمان بعد زایمانو بچه بزرگ کردن
مامان آوا جون ❤️ مامان آوا جون ❤️ ۲ سالگی
مامانا تو رو خدا کمکم کنید
خیلی تو شرایط بدی هستم
نمی‌دونم از کدوم مشکلاتم بگم
مامان و بابام تصادف کردن مامانم لگنش در اومده ترک برداشته بنده خدا رو تخت هست فعلا ...
دخترم لب به هیچ غذایی نمیزنه پانزده روز پیش مامانم بودم تا اذان صبح کار. میکردم که همه چی رو براه باشه ولی تو این مدت به شدت دخترم بد غذا شده قبل که بد غذا بود الان افتضاح شده شیر هم لب نمیزنه
فکر کنم بین ۸تا ۸٫۵کیلو مونده دوازده تیر یکسال تمام میشه
از این ور هم شوهرم همش بهم ایراد میگیره همش دعوا بحث
خودم به شدت مریض شدم از لحاظ روحی حتی حوصله خوردن قرص های ارامبخشم رو هم ندارم
خونه زندگیم داغونه تو این دوازده روز شوهرم حتی یه قاشق رو جا به جا و مرتب نکرده
خودم وسواس گرفتم
دخترم اصلا یه لحظه از من جدا نمیشه
با تمام وجودم خسته ام
هر روز به خودم فحش میدم خودمو کتک میزنم گریه میکنم 😭😭😭😭😭
اینم از شرایط کشور ....
فردا پس فردا هم باید برم سر کار ...
من خیلی آدم ضعیفی شدم خیلی زیاد کم آوردم کم .‌‌‌‌‌....
کمکم کنید خدا می‌دونه همین ها رو هم با اشک دارم براتون می‌نویسم