پارسال هفدهم اردیبهشت، رفتم سونو چون دو روز از تاریخ زایمانم گذشته بود و هیچ علائمی از زایمان طبیعی نداشتم. با اینکه کلی ورزش کرده بودم و هرشب پیاده روی میرفتم اما یذره درد هم نداشتم.
از بچه نوار قلب گرفتن و جوابش رو تلفنی به دکترم گفتن و اونم گفت باید بستری شی.
تا قبل اون شب، کلی برنامه برای زایمانم ریخته بودم، حتی لباسی که میخواستم باهاش برم بیمارستان رو هم آماده کرده بودم ولی یهو بستری شدم.
همسرم با عجله رفت خونه، ساک بچه رو برداشت و رفت آرایشگاه، حالا انگار اون میخواد بزاد😅
تا ساعت 11 شب هی ازم نوار قلب میگرفتن و هیچی نمیگفتن بهم.
آخرش یکیشون گفت باید آماده شی بری اتاق عمل برای سزارین اورژانسی...
هیچی دیگه، کلا باختم.
از اول دکترم همش میگفت تو طبیعی هستی و ذهنم آماده سزارین نبود.
اصلا آدم گریه کردن نیستم ولی همین که اسم عمل اومد، زدم زیر گریه...
اینقدر زار زدم که اصلا نفهمیدم کی معاینه‌ام کردن، کی سوند رو وصل کردن...خیلی ترسیده بودم و نفسمم بالا نمی‌اومد چون بشدت از جراحی و بخیه میترسیدم...
خانواده‌امم ازم سیصد کیلومتر دور بودن و تازه راه افتاده بودن که بیان🤦🏻‍♀️
من تو اون شرایط اشک میریختم، مردی که منو با ویلچر برد اتاق عمل برای اینکه حواسم پرت شه ازم سوال میپرسید...دختر داری یا پسر؟ شوهرت شغلش چیه؟ اسم نینی رو چی میخوای بذاری؟ من با گریه و دماغ خیس و صدای گرفته، میگفتم هیما، اون میگفت، چی؟ نیما؟ مگه نگفتی دختر داری، نیما که اسم پسره...
باز من میگفتم نیما نه، هیما...
باز نمیفهمید و میگفت خدایا مردم چه اسمایی میذارن😑
اخر میخواستم پاشم بزنمش😂
ت
ادامه تاپیک بعد:



#پوشک
#زایمان
#سزارین

تصویر
۴ پاسخ

ممنونم عزیزم خدا دختر گل شما رو هم حفظ کنه
چه خوب که فقط ی درد و کشیدی من همیشه از عمل میترسیدم اونم با بی حسی میگفتم چطور چشام باز باشه بعد بزارم شکممو ببرن ولی اینقدر درد داشتمو ترس اینکه دخترم پی پیشو نخوره چیزیش بشه اصلا ترس اتاق عمل یادم رفت عقط میخداستم بی حسم کنن درد بره و دخترم زود دنیا بیاد

وای منم دقیقا ۲روز از تاریخ زایمانم گذشته بود هیچ دردی نداشتم رفتم سونو که تشخیص دادن اب دور بچه کم شده و همون شب دکترم ختم باردادی داد و بستریم کردن امپول فشار زدن خیلی درد کشیدم ولی پیشرفت نداشتم اصلا رحمم باز نمیشد تا دخترم تو شگمم پی پی کرد دیگه دکتر اورژانسی بردم عمل
ولی من برعکس شما داشتم از درد امپولا میمردم التماس میکردم ببرنم عمل نمیبردن چون توی شهرمون چیزی به اسم سزارین احتیاری نداریم و من چون هم ماما گرفته بودم هم دکتر خصوصی زود بردنم وگرنه تا ۳روز نگهم میداشتن

😂😂😂.

چه زایمان غریبانه و یهوییی
اخیییی

سوال های مرتبط

مامان کیــــ💙ــاشا مامان کیــــ💙ــاشا ۱ سالگی
پارسال 3 شهریور دکترم زنگ میزد بیا چکت کنم شوهرم نبود نمیخواستم برم به دکترم گفتم خندید گفت دختر پاشو اسنپ بگیر بیا
ولی حتما بیا
خلاصه اماده شدم رفتم
دکترم چک کرد گفت دهانه رحمت هنوز بستس گفت باید چیکارا کنم که باز شه تا بتونم زایمان طبیعی کنم
ولی وقتی فشارمو گرفت گفت فشارت خیلی بالاس و خطر داره نمیتونم ریسک کنم برو بیمارستان منم میام باید فشارتو کنترل کنیم نشد باید سزارینت کنیم رفتیم بیمارستان گفتن نمیشه اگه سزارین بخوایین میشه سزارین اختیاری و هزینش بالاس باید اول تصویه کنین و برین پذیرش
وای وقتی شوهرم اینو شنید عقل از کلش پرید جوری شد که تاحالا ندیده بودم بخدا تو ادارجات ارومه هاا ولی اونجا داد میزد که زن و بچه من تو خطره شما بجای اینکه بفکر جون دونفر باشین بفکر هزینه زایمانی؟!
منم نمیخواستم برم سزارین اختیاری چون خودمو اماده زایمان طبیعی کردن بودم همش فرض میکردمش
خلاصه شوهرم نزاشت بهم امپول فشار بزنن و بزور زایمان کنم
منم روز اربعین ساعت 8 صبح رفتم اتاق عمل سزارینی شدم و شد قشنگ ترین و لذت بخش ترین عملی که انجام دادم
اون لحظه که کیاشا رو دادن بغلم وااای نمیتونم توصیف کنم لذتشو 😭❤️
وقتی ازم جداش کردن بند نافشو ببرن انقدر بچم گریه کرد منم گریه میکردم که چرا نمیتونم براش کاری کنم 🥹
از اون روز دیگه دارم برای کیاشا و همسرم زندگی میکنم
نبض زندگی منن🥹❤
مامان نیکان مامان نیکان ۱۶ ماهگی
غمگین ترینم امروز
پارسال دقیقا هفتم عید، یه همچین روزی من کیسه آبم سوراخ شد و ازم آب می‌رفت دکتر خودم تهران بود با اینکه نامه سزارین گرفته بودم که پول بدم سز اختیاری بشم اما زایمانم زودتر از موعد شد و تو ایام عید دکتر خودم نبود و بستری شدم و کنترل کردن و نمیشد که بیشتر بچه رو نگه داشت باید زایمان میکردم و طبیعی هم شده بود
اینقدر گریه کردم و میترسیدم وحشت داشتم از زایمان طبیعی
ولی بلاخره شد
بعد دوبار معاینه کیسه آبم کامل پاره شد و درد هام قابل تحمل بود و تصمیم گرفتم همون لحظه ماما همراه پول دادم گرفتم و با ورزش و روغن درمانی بعد هشت ساعت
ساعت 2 شب زایمان کردم
تنهای تنها همسرم نبود و راننده ماشین سنگین بهانش بود که نمی‌رسه پشت در اتاق زایمان فقط پدر مادر همسرم و پدر مادر خودم بودن که تازه رسیدن و منو سورپرایز کردن
آه از بخت بد من
دو ماه بعد زایمان خیانت همسرم لو رفت و با خانومی که بود
خانومه کلی بهم پیام داد زنگ زد آسیب زد بهم رد و نشونی داد
و گفت از بارداریم باهاش بود
و حتی شبی که من زایمان کردم و همسرم نبوده چون اون باهاش بوده باهم جاده بودن
اونقدر خیانتش بد لو رفت و همه اقوام و روستا فهمیدن و دختره هم ک می‌گفت حامله هست ازش
جایی برای زندگی کردن نبود
با کلی روحیه خراب و افسردگی زایمان و آسیب خیانت
منزلو ترک کردم با بچه دوماهه اومدم خونه بابام و کارای طلاقمو کردم
و امروز پسرم یکساله میشه 🥲
و بعد این همه مدت که باباش بچشو ندیده اومده که تکلیفو روشن کنه ببینه من میخام چیکارکنم
حالا میگه دختره رو ول کرده و حامله نبوده که دیگه خیلیییی دیر کرده خیلی دیر و جای فرصتی برای مرد خیانتکار و معتاد نیست





تازه اومده سراغمون که تکلیفو
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان معجزه گرانبها مامان معجزه گرانبها ۱۵ ماهگی
دیروز کلی خاطره از زیباترین روز زندگیم بعد از عقد و عروسی برام مرور شد... امیدوارم برای همه روز زایمانشون بهترین و زیباترین روزشون بشه ... ی روز زیبا و گاها خنده دار و گاها دلهره آور و نهایتا به خیر گذشت ... ظهر ماکارونی خوردم بعد رفتم ان اس تی... جایی که رفتم کلی استرس و حرفای بد بهمون زدند و زوری می خواستند منو بخوابونند اما من زیر بار نرفتم و رفتم بیمارستان خودم ماما ان اس تی رو وصل کرد و گفت چرا هنوز نزاییدی گفتم زنگ بزن دکتر خواهشاً قانعش کن بیاد اونم زنگ زد گفت اوضاع خوب نیست دکترم هم سریع خودشو رسوند و ساعت شش و پنجاه دقیقه شب سزارین اورژانسی کردم اما قسمت خنده دارش اینجا بود که توی اتاق عمل هرکس میومد می گفت چی خوردی می گفتم ماکارونی چشماش گرد می شد و می رفت نهایتا از کمر بی حس کردند چون با اون غذای چرب هیچ رقمه نمی شد بیهوش کرد ... کلی هم با دکتر بیهوشی حین عمل اختلاط کردم نهایتا دید خیلی حرف می زنم گفت میخوای بخوابونمت گفتم آره بچمو ببینم بعد 😅
پ.ن: حین سزارین عمل خارج کردن کیست هم روی من انجام شد بخاطر همین عمل دو ساعت طول کشید و نظرشون این بود بیهوش بشم بهتره اما با ماکارونی و رانی که خورده بودم راه نداشت
#پوشک
#شیرخشک
#زایمان
#فرزندپروری
واکسن
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان سیب سرخ مامان سیب سرخ ۱۴ ماهگی
یادش بخیر پارسال این موقع ها منی که از رابطه فراری بودم😣هر شب رابطه داشتیم تا آوا به راحتی بیاد😑اما زهی خیال باطل🫠فک میکردم با اینهمه پیاده روی،ورزش،رابطه ،میتونم طبیعی بدنیاش بیارم،اما خانوم خانوما ۴ کیلو رو رد کرده بود و رحم داشت پاره میشد😐و تا رفتم بیمارستان ( توهم نشتی کیسه آب داشتم ) اما اشتباه فکر میکردم،اشتباه نبود،کار خدا بود برای من و آوا اتفاقی نیوفته🥲🥲معاینه کرد ماما🥴🥴جیغم رفت هوا،گفت تو که اصلا زایمانی نیستی😐مدارکمو دید که سونو وزنم بالاس،به دکترم خبر داد اونم خدا خیرش بده گفت بره سونو و نوار ازش بگیرین،ضربان قلبش خوب نبود،سونو هم وزنش ۴و۲۰۰ نشون داد،اول گفت فردا جمعه بیاد بستری بشه،اما دوباره که ازم نوار گرفتن گفت تا فردا ریسکه که صبر کنیم بستریش کنین الان میام و یک ساعت بعدش اومد و رفتم اتاق عمل🥲🥲🥲هر چی بود حکمت خدا بود که من با توهم نشتی برم بیمارستان،چون نه دردی داشتم نه هیچی،همینجوری برا خودم میموندم خونه،یادمه روزای آخر ۱۸ جز قران رو خوندم تا آروم بشم و از خدا خواستم زایمان راحت داشته باشم.
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.
مامان روشنا مامان روشنا ۱ سالگی
خانما یه چالش همگی بیاین از تجربه زایمانتون بگین چقدر دلم تنگ اون روزه

خب ب نام خدا من 36 هفته بودم خداروشکر ک امپول ریه زده بودم و سونو وزن گفت بچت دوهفته جلو تره من یه شب عصر زدم بیرون رفتم خونه مامانم اینا خیلی حالم خوب نبود شکمم انقدر سفت شوده بود خودمم دیگ خسته شوده بودم ما تو روستا زندگی میکنم بعد جاریمم باردار بود اون میخاست بره تو شهر دکتر زنان منم گفت ک ماشین ک خالیه منم برن یه نوار قلب بگیرم چی میشه بعد داشتم نیرفتم بابام گفت کجا گفتم دارم میرم زایمان کنم گفت برو بشین سر جات چرت نگو بعد خلاصه ک رفتم شهر پیشه دکتر گفت باید معاینه بشی وای معاینه ک وحشناک بود مردمو زنده شودم تازه اینم بگم من تنها رفته بودم با جاریم بعد ک معاینه کرد گفت یه سانت بازی هنوز وقت داری برو خونه استراحت کن منم خودسر رفتم بیمارستان برا نوار قلب بعد ماماازم نوار قلب گرفت یه ساعت بود ک هی ازم نوار قلب میگرفتن هی در گوش هم پچ‌پچ میکرن بعد معاینه یکم دردم شروع شوده بود فشارم رفته بود رو 16 نوار قلب بچه هی بد میشو جاریم هی بهم دل داری میداد میگفت چیزی نیس یهو یه پرستار امد گفت زنگ بزن ب شوهرت بیاد وقته زایمانته زود باش باید سریع بری اصفهان زایمان کنی چون مکنه بچه بره تو دستگاه بعد زنگ زدم شوهرم مغازه بود فکر کرد الکی میگم منم گریه میکردم ک بچه م نمیدونم چیش شوده اونم هی میگفتن زود باش دیر میشه زنگ زدم مامانم گفتم برو ساک بچه را اماده کن بیارین انقدر گریه میکردم 😂