خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.

تصویر
۱۵ پاسخ

بعدش علی رو برداشتن کمی اونورتر برای وزن و لباساش
بعدش که جفتمو در آوردن با فشار شکمم که زیاد درد نداشت
بعد برام خرما مغز گردو و ابمویه طبیعی گرفته بودم تو خونه از مامانم گرفت و آورد گفت بخور
منم خوردم
یکم گذشت یه مامایی اومد واسه بخیه زدن
کلی بی حسی ریخت
گفتم عزیزم ترو خدا تمیز بخیه بزنی ها من خیلی حساسم😅😅
گفت چشم گلم هیچ قصه نخور
و خداییش کارشو خوب انجام داد بنده خدا 😁

اون که رفت صدا زدم
گفتم بچمو بیارین میخوام شیر بدم
اونا هم آوردن و به علی شیر دادم
خوشبختانه تو کلاس های بارداری طرز شیردهی هم دراز کش هم نشسته رو آموزش داده بودن بهم
دیگه ناهارم آوردن برام
بعدش لباسامو با کمک پرستار عوض کردم
شورت یه بار مصرف و پد برام آورد از مامانم گرفته بود
پوشیدم
یه ویلچر آورد و کمکم کرد بشینم
علی رو هم داد بغلم فداش بشم

منو از زایشگاه خارج کرد
در که باز شد
همسرم رو دیدم
مامانم بابام
که خیلی خوشحال بودن
همراهم اومدن تا بخش
و دیکه فقط مامانم رو راه دادن تو
موقع ملاقات اونا هم اومدن

اره دیگه اینم از تجربه‌ی زایمان طبیعی من
اینکه فقط میدونم خدا کمک میکنه
همچی رو باید بدی دست خودش
کلاسای بارداری هم حتما برین، حتی اگه بچه دوم یا سوم بارداری، چون سطح آگاهیتون رو بالا میبره
از بارداری تا زایمان و مراقبت های بعد زایمان
واقعا به من کمک کرد 😊

همین دیگه
امیدوارم همه یک بارداری خوب و زایمان راحتی داشته باشن، ان‌شالله 🫂🩷🌸🎀

از اینا بگذریم
تو چرا توی دوتا دستت النگو کردی😂😂😂😂

وختی تایپ تو خوندم گریه ام گرفته که چقدر به یاد خدا بودی خدا چقدر کمکت کرد دعا منم کن که زایمان خوبی داشت باشم 🥺♥️🥰

خداروشکر راحت زایمان کردی
من اول طبیعی میخواستم اول خواهرم زایمان کرد دیدم چه سختی‌هایی کشید رفتم سزارین و خیلی راضیم خداروشکر
دکترت کی بود دیر اومد

وای خیلی خلاصه و راحت تعریفش کردی😂

اون حس سبکی و راحتی
با دیدن اون کوچولوی نرم و سفید
صدای نازک گریه هاش
موهاش چشماش همه چیزش
همه‌ی اون دردا رو فراموش میکنی ، به یکباره🥲
قربون عظمتِ خدا برم 😍😍😍
دکترم بهم روحیه داد و کلی تعریف کرد ازم
گف تو اولین مامان امروز هستی که انقدر تمیز و راحت زایمان کرد
آفرین که انقدر قوی بودی دهانه رحم ۸نیم سانت اومدی
بعدش رفت
علی هم که روی سینه ام بود تو بغلم
نرم گرم کوچولو‌ی باور نکردنی

ساعت تقریبا ۱۲ بیست اینا بود
من اصلا باورم نمیشد که
تموم شد
علی تو بغلمه
همش تو فکرم و ذهنم میگفتم خدایا شکرت
خدایا ممنونم که بغلم کردی
ممنونم که انقدر هوامو داشتی
خیلی خیلی خوشحال بودم
اون لحظه برای همه مامانا دعا کردم

بعدش علی رو برداشتن کمی اونورتر برای وزن و لباساش
بعدش که جفتمو در آوردن با فشار شکمم که زیاد درد نداشت
بعد برام خرما مغز گردو و ابمویه طبیعی گرفته بودم تو خونه از مامانم گرفت و آورد گفت بخور
منم خوردم...

وای عزیزم چقد قشنگ حس و حالتو نوشته بودییییی🥺😍❤️
امیدوارم منم بتونم زایمان طبیعی داشته باشم و خدا بهم تواناییشو بده تا راحت باشه برام🥺🧡🦋

ولی من اصلا نمی تونستم خودمو کنترل کنم همش داد میزدم خیلی خیلی درد داشتم همش میگفتم من که این هم درد دارم چرا نمی میرم ولی هنوزم دوست دارم زایمان کنم🥲😂😅

چقد دیر تعریف کردی تجربه زایمانتو😂
من انقد ذوق داشتم ک تو بیمارستان تجربمو گذاشتم

چه خاطره قشنگی
راستی گلی خانوم از بیمارستان دولتی راضی بودی؟ خودتون خواستین دولتی برین؟ منم دولتی بودم

يعني تو اون حالت از حضرت زهرا كمك خواستي؟
از خدا نخواستي؟

خدا گل پسرو واست نگه داره عزیزم

سلام عزیزم خوبی کدوم بیمارستان بودی؟ خداروشکر به سلامتی فارغ شدی عزیزم❤️

بچه دوم وای زایمان خیلی بده

خداروشکر که زایمان راحتی داشتی
من فوبیای زایمان طبیعی داشتم و دارم
قرار بود طبیعی زایمان کنم اما بدون درد بستری شدم از ۸ صبح تا ۱ شب با قرص زیرزبانی و امپول فشار دهانه رحمم فقط ۱ سانت باز شد
تهش دکترم ساعت ۱ شب اومد دید هیچ پیشرفتی تو زایمان طبیعی نداشتم منو برد واس سزارین اونم تو ۳۹ هفته و دوروز
خداروشکر واقعا
دکترت کی بود؟
کدوم بیمارستان زایمان کردی؟

سوال های مرتبط

مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
تجربه زایمان ✨️💛😊

ماجرا از این قراره که من دقیقا پارسال عین همین شب دردای خفیف داشتم و همش دردامو یاداشت میکردم که اگه منظم شد، متوجه بشم که دیگه وقتشه رسیده
استرس داشتم
چون دکترم گفته بود ۸ اذر
سونو گفته بود ۹ آذر
اما علی ۱۰ آذر اومد 🤎🧸
من یادمه که شبا اوکی بودم اما عصرا درد داشتم
اما خب اونا اصلا منظم نبودن
تقریبا دو روز کمردرد داشتم و همراهش کلی پیادروی میکردم و ورزش رو توپ
مامانم همش بهم میگفت توکل کن به خدا همه چی درست میشه...
خلاصه سرتون رو درد نیارم
من دوشب کپسول گل مغربی گذاشتم به گفته‌ی مربی  کلاس بارداری🫣
صبح که بیدارشدم دیدم کمی خون صورتی روی شورتم هست اما خب نگران نشدم
چون میدونستم که باز شدن دهانه رحم باعث میشه که ترشحات خونی داشته باشم
درد داشتم اما منظم نبود
شب بعدشم کپسول گذاشتم
ساعت ۱۰ خوابیدیم
دقیقا یادمه که ساعت ۱نیم شب با درد شدیدی بیدار شدم
اما خب به روی خودم نیوردم و دوباره خوابیدم
ساعت ۲نیم بود که باز با درد شدددددیدی بیدار شدم وقتی که درد میومد اصلا طاقت فرسا نبود و با خودم میگفتم اخه کی تموم میشه این دردا
به خدا میگفتم،من اصلا طاقت ندارم
دردام رفته رفته تایمش کوتاه تر میشد
از هر۱ ساعت شروع شد
تا خود صبح بیدار بودم و رفته رفته به ۴۵ دقیقه نیم ساعت و یه رب رسیده بود و کل شب من راه میرفتم تو خونه و اشک میریختم و اصلا نمیتونستم دراز بکشم
فقط همسرم بیدار کردم واسه نماز صبح
اونم وقتی حال منو دید خیلی شوکه شده بود
میگفت زنگ بزنم مامانت بیاااد
منم میگفتم بزار صبح بشه بعد...
تا اینکه ۶ صبح زنگ زدم مامانم
با گریه گفتم مامان خیلی درد دارم و دردام کاملا منظم شده تروخدا بیا

...
ادامش تو پارت بعدی میزارم براتون 🫂🩷🌸🎀
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۷:دیگه آبجیم گفت تو چرا هنوز اینجایی کسی نیومد سراغت گفتم نه بی جون بودم خودم حال نداشتم همسرمم تجربه ای نداشت اصلا نمیتونست ما رو تنها بذاره و اعتراض کنه از اونرم نه که ظاهرا هم من هم بچه حالمون خوب بود دیگه حرفی نزدیم که منم گذاشتن روی ویلچر و میخواستن ببرنم تو اتاقم اون خانوم سرپرستان لباس پوشیده بود بره اومد سریع ویلچر رو گرفت گفت من خودم میبرمت آنقدر که ماه بودی کلی به مامانم اینا تبریک گفت و اینکه چه شیر دختری خوسبحال شوهرش آنقدر زن صبور و آرومی داره و تا اتاق منو آورد دیگه خودتون تصور کنید اوضاع رو منم اتاق وی ای پی گرفته بودم یه اتاق خیلی خیلی قشنگ پسرم زیبام کنارم همسرم و خونواده ام بودن ته خوشبختی بود 🤍🥲 نمیدونم شماهم اینطور بودین یا نه بعد از زدن بخیه ها یه شیاف دیکلوفناک بهم زد و بعد بهم گفت هر ۴ساعت شیاف باید بذارم با چند تا چرک خشک کن و قرص آناهیل
اون شب حالم بی نهایت خوب بود برای اولین بار به کسری شیر دادم ۴۰دقیقه یه سره شیر خورد حتی خانومه اومد شیردهی آموزش بده دید این حرفه ای تر از این حرف هاس خودش کاملا وارد بود😍 خداروشکر بچه ام خیلی آروم بود کامل شیر خورد و خوابید منم خوابیدم شوهر و خواهرم هم تو اتاق باهام بودن همه اومدن دیدنمون گل و شیرینی و بادکنک و عکس یادگاری و خیلی لحظه های قشنگی بود 🥲🥲
🤍:عکس یه بخشی از اتاق بیمارستانم بود
شما چی عکس دارین از اونروز؟
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت پنج: پارت ۵:رسیدم بیمارستان رفتم داخل فرستادنم‌زایشگاه یه خانوم مسنی که مسوول بخش بود اومد استقبالم زن خوشرویی بود اونجا ها یه کم ترس داشتم ولی اون آرومم کرد دراز کشیدم و معاینه شدم گفت پنج سانت رو رد کردی که دختر افرین بهت آنقدر آرومی به خونواده ات بگم وسایلت رو بیارن بریم اتاق زایمان ،اومدم جلو در زایشگاه خونواده ام باورشون نمیشد من رفتم برای زایمان بدون بستری و آنقدر فوری خدافظی کردم و رفتم لباس پوشیدم و رفتم داخل اتاق اومد گفت این اتاق برای توعه وان داشت کپسول گاز بی حسی و تخت و تخت زایمان گفت اینجا فقط برای تو باشه و کسی نمیاد.
و بره این توپ رو بگیرم حالت گربه روش چرخش بزن منم که رفتم رو پوزیشن گرفتم یه پنج دیقه نگذشته بود اومد داخل و معاینه خیلی سطحی کرد و گفت نمیخواد دخترم ورزش کتی خیلی زود داری پیشرفت میکنی عالی روندت دستگاه آن اس تی هم که بهم وصل بود گفت ماشالا بهت کاشالا این همه انقباض داری و هیچی نمیگی چقدر صبور و خانومی .
منم اومدم پایین از تخت و‌برای خودم راه میرفتم تو‌اتاق حس سنگینی داشتم بین پاهام ولی درد هام کاملا تحت کنترلم بود تا این لحظه حتی کوچکترین دادی نزدم یه کم گذشت دکتر خودم اومد داخل سلام یاسی چطوری دختر قوی کل بخش دارن ازت حرف میزنن سربلندم کردی و این حرف ها بعد معاینه ام کرد و گفت خانوم فلانی کیسه آب رو میزنم آماده اش کنید فول میشه الان دیگه اون لحظه درد شدیدی اومد سراغم دیگه داشتم قالب تهی میکردم که پرستار گفت همسرت قرار بوده بیاد تو‌؟میخوای الان بفرستمش گفتم بله قرار بوده بیاد بگید بیان اومد و جون دوباره گرفتم انگاری دیدمش دردهام قابل تحمل شد دستم رو گرفت سرمو بوسید
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان کایا مامان کایا ۱۲ ماهگی
تو اتاق کایا بودم کایا رو پام خوابیده بود منم تو گوشیم داشتم فیلم میدیدم یهو یه چی از کنار چشمم رد شد برگشتم دیدم یه سوسک گندههه بزرگ کایا رو با رخت خوابش بغل کردم با گریه و جیغ و هق هق فرار کردم راه پله نشستم راه پله گریهههههههه صدای مادرشوهرمو پایین شنیدم گفتم تورو خدا بیا بالا این سوسکه رو بکش خواهرشوهرمو فرستاد بالا تا بیاد بالا سوسکه اومد تو پزیرایی خواهرشوهرم سوسکه رو گرفت و رفت من یک ساعته نشستم دارم گریه میکنم
میگم از کجا اومده تو اتاق یعنی
اگه خواب بودم میومدم از روم رد میشد یا وقتی خواب بودم شاید رد شده از روم رفته تو اتاق شاید از حموم اومده شاید از کولر اونده شاید از تراس اومده یعنی از کجا اومده همه بدنم داره میخاره
زنگ زدم به شوهرم میگم من دیگه نمیتونم اینجا بمونم حالم خیلی بدهههه
جوری نشسته بودم گریه میکردم بیچاره بچم از خواب پریده بود شکه نشسته بود جلوم میزد تو صورتم که گریه نکنم
حالممممم خیلی بدههههههه😭😭😭😭😭😭😭


#پوشک #دارو شیرخشک مولتی
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن