دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد

۲ پاسخ

توروخدا فقط نگو اخرش بچه تون چیزی شده

الان بعد گذشت اون روزا چطوره پسرت؟🥹

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
همینکه همسرم رفت یهو سپهر توی بغلم شروع کرد لرزیدن
دنیام تیره و تار شد نمیدونستم باید چکار کنم فقط جیغ میزدم و پرستارا رو صدا میزدم بعدش یکیشون اومد و بچه رو از بغلم گرفت و با خودش برد و دیگه بدون رضایت آب نخاع بچه رو کشیدن هنوزم صدای جیغش تو گوشمه 😭 آوردن دمر خوابوندش روی تخت و گفتن اصلا نباید حرکت کنه و باید چند ساعت تو همون حالت بمونه
۴ با ۵ روز تو بیمارستان بودیم و روز به روز بچه ضعیف تر میشد و داشت جلوی چشمام آب میشد دیدم اینطوری ادامه پیدا کنه زبونم لال بچم از دستم میره با همسرم تماس گرفتم گفتم فقط بیا ما رو از این خراب شده ببر که سپهر از دستمون میره و با رضایت خودمون از بیمارستان اومدیم بیرون...
از اون شب کذایی به بعد سپهر روز به روز عقب افتاد آخرین کلمه ای که گفت همون شب تو بیمارستان بود دیگه یک کلمه من ازش نشنیدم
از لحاظ حرکتی عقب افتاد مثل گوشت روی زمین بود و من تو حالت خوابیده بهش غذا میدادم 😭
۱۳ ماهگی تونست بشینه ولی با کمک و حدودا ۳ ساله بود که راه افتاد
کلی گفتار درمانی و کاردرمانی بردم ولی خب زیاد تاثیری توی روند رشد و حرکتش نداشت🥺 از لحاظ رشدی هم خیلی ضعیف بود دائم پای گاز بودم و براش انواع غذاهارو درست میکردم ولی دریغ از صد گرم وزن
دیگه با کلی پرس و جو یه دکتر شیوا شفیعی رو پیدا کردم که هم متخصص اطفال بود هم متخصص تغذیه با کمک ایشون سپهر کمی رو غلتک افتاد و وزنگیریش بهتر شد ولی از لحاظ قدی مشکل داشت
ادامه تاپیک بعد
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
چند وقتی گذشت و یکی از آشناهامون گفت سپهر ببر پیش دکتر غدد و دکتر ملتی رو بهم معرفی کرد و گفت بی نهایت دکتر باتجربه و حاذقیه و اینکه چون سنشون خیلی بالاست بیمار جدید خیلی کم قبول میکنن خلاصه بعد از یکسال تماس و اصرار و التماس به من بین مریض وقت دادن مطبشون تو خیابون جردن بود سپهر و بردم پیشش یه آقای دکتر خیلی مسن و کمی بد اخلاق ولی حسابی شیک و پیک و تر و تمیز با کت و و کراوات نشسته بود من شرح حالش رو گفتم ایشونم استخوان های دست و پای سپهر رو با دست معاینه کرد و براش یه عکس از مچ دستش انداخت رادیولوژی طبقه پایین مطب بود رفتیم عکس رو انداختیم و مجدد بردم برای دکتر ایشونم طبق اون عکس که نشون میداد رشد استخوانی دو سال کمتر از سن بچه هست آزمایش هورمون رشد نوشت
چند روز بعد من و همسرم سپهر رو بردیم برای آزمایش
یه بار خون گرفتن یه قرص دادن بهش و دقیق یادم نیست فکر کنم ۴۵ دقیقه بعد مجدد یه نمونه دیگه گرفتن و دوباره یه قرص دیگه دادن و ۴۵ دقیقه دیگه یه نمونه دیگه...
بچه ضعف کرده بود چون ناشتا بود و چند بار با فاصله خون گرفتن خیلی اذیت شد چون خرما خیلی دوست داشت با خودم خرما برده بودم و شاید باورتون نشه که چطوری با ولع ۱۰ تا خرما رو خورد😁
بعد از دو هفته جواب آزمایشش آماده شد بردم پیش دکتر و نتیجه آزمایشات حاکی از این بود که غدد هیپوفیز کار نمیکنن و هورمون رشد توی بدن سپهر خیلی کم ترشح میشد دکتر براش آمپول های هورمون رشد رو تجویز کردن که اون زمان با وجود بیمه ای که کلی دوندگی کردم و خود داروش رو بردم تحت بیمه دونه ای ۹۰۰ هزار تومن بود ولی خب به خاطر سلامتی بچم تمام سختیهاش رو به جون خریدیم
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
سلام مامانای مهربون هستید برای ادامه داستان سپهرم
خب اینجا بودیم که سپهر کم کم داشت وزن می‌گرفت و اینم بگم که پوست انداختم تا به غذا افتاد از طرفی هم یبوست شدید داشت و هر بار برای دفعش بیچاره می‌شدیم و باید یا می‌بردیم بیمارستان تنقیه میکردن یا خودمون تو خونه با شیاف و کلی داروی مسهل مجبورش میکردیم که کارش رو انجام بده
سه ساله شده بود چهار دست و پا و سینه خیز هم اصلا نرفت و تازه یاد گرفته بود راه بره اما از حالت نشسته نمیتونست بلند شه و برعکس😔
من مونده بودم با کوهی از مشکلات سپهر که واقعا مثل هفت خان رستم بود هر بار با یه چالش جدید مواجه می‌شدیم و از طرفی هم نگاه ها و حرف و حدیث اطرافیان😮‍💨 دچار یه خلا بزرگ شده بودم کا حس میکردم با هیچ چیزی نمیتونم پرش کنم تو اون سه سال انقدر دست به دامن ائمه و خدا شدم و جواب نگرفتم که دیگه از اونا هم رو برگردوندم و واقعا مثل یه مرده بی روح و سرد شده بودم... یادمه عاشورا بود و همسرم گیر داد که بیا بریم بیرون سپهرم دسته ها رو میبینه دوست داره با اینکه اصلا دلم نمیخواست ولی به خاطرشون آماده شدم و رفتیم تو محل خودمون از کنار دسته ها رد می‌شدیم و سپهرم تاتی تاتی چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت تو دلم گفتم یا امام حسین من از تو رو برگردندم چون دستمو نگرفتی اگه هستی معجزتو نشونم بده یهو به طور ناباورانه ای سپهر جلوی چشمام دولا شد و نشست تو خیابون چشمام گرد شده بود از ذوق به پهنای صورت اشک می‌ریختم ولی اصلا صدام درنمیومد فقط دویدم سمت سپهر و بغلش کردم و توی دلم شکر میگفتم و سر و صورتش رو بوس میکردم اون لحظه برام مثل خواب و رویا بود ولی شد و از اون به بعد سپهر منم میتونست بشینه و بلند بشه...
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘
مامان کیان مامان کیان ۱ سالگی
کیان مامانم یکساله شد پارسال همچین روزی قرار بود برم سونو وزن که دیگه دکترم نامه عمل بده برا ۲۰ شهریور سز بشم با خوشحالی رفتیم سونو که دکتر گفت آب دور بچه کم شده ساعت ۹ شب برو بیمارستان برا سزارین اورژانسی من و بابات خوشکمون زد ولی دکتر مهربونم گفت خیالت راحت بچه ت سالمه رفتیم بیمارستان اما از شانس بد من وقتی آمپول بیحسی زدن پام پرید بالا و بیحس نشدم و بیهوشم کردن و من همیشه حسرت اینکه صورتتو بزارن رو صورتم تو دلم موند ساعت ۹ و ۲۰ دقیقه به دنیا اومدی وقتی من آوردن بخش گفتن بچه رفته ان ای سیو نفسش سخت بوده ۵ ساعت تو دستگاه بودی نمیدونی اون ۵ ساعت چی به من گذشت تا تو رو بیارن من هر دقیقه زنگ میزدم به بابات بره از پرستار بپرسه چرا بچمو نمیارن اونم هی می‌گفت میگن حالش خوبه تا اینکه ساعت ۲ ونیم شب گفتن ساک و لباس بچه رو بیارید داره میاد پیش مامانش انگار دنیا رو به من دادن آوردنت پیشم مثل ماه بودی مامان تولدت مبارک پسر کوچولو مو فرفری مامان میدونم مامان خوبی برات نیستم ولی تو با قلب کوچیکت منو ببخش مامان دوستت دارم پناه من
مامان سلین مامان سلین ۱۴ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم
دخترکم یک ساله شدی همه عمر و جونم تولدت مبارک❤️

پوشک
فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
رفلاکس
واکسن
مامان سلین مامان سلین ۱۴ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم

فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
پوشک
رفلاکس
زایمان
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
اون روز که برا سینه بچم درگیر بودم مجدد بردمش دکتر اما اینبار بیمارستان (جمعه عصر) یک پزشک فوق العاده داشت ، علائم بچه رو که چک کرد و گفتم پشت کمرش داره دونه قرمز میزنه ازمایش نوشت و سرم و دارو ، همونجا ازمایش اورژانسی دادیم جواب اومد که دخترم عفونت رفته داخل خونش و ریه هاشو درگیر کرده، دستور بستری داد ساعت ۲ شب با رضایت خودمون بچه زو گرفتیم که صبح ببریم بیمارستان اطفال. دقیق ساعت ۲ شب رسیدیم خونه و بچه هارو خوابوندم ساک بیمارستانو چیدم و حالم خیلی داغون بود و پر از استرس بودم ساعت ۷ صبح بچه هارو بیدار کردم صبحونه دادم بردیم بیمارستان(دختر بزرگمم مدرسه نفرستادم با خودم بردم). هم رسیدیم بستری کردن و اورژانسی درمان شروع شد ، رگهای بچم خیلی نازک بود و سریع پاره میشد یعنی به زور رگ پیدا میکردن پرستارا هم انژوکت میرفت داخل رگ پاره میشد و خونریزیهای بدی میکرد و فقط بچم گریه میکرد و نگام میکرد که چرا میزاری باهام اینکارو بکنن؟ ۴ روز بستری شد و چیزایی رو تو این ۴ روز دیدم که حتی نمیشه میزان درد و سختیشو گفت...
روزی چند مرتبه میرفتیم رگ گیری و بچم دیگه فهمیده بود نزدیک اتاقشون که میشدیم گریه و جیغ میزد و فقط تو چشام زول میزد و خودشو محکم میچسبوند تو بغلم، اخرین رگهایی که میگرفتن زیر قوزک پاش بود وحشتناک بود گفتن اگه این رگش هم خراب شه مجبور میشیم از شکمش رگ بگیریم ، با این حال بچه اشتهاش صفر شده بود غذا از خونه برام میاوردن خوراکی شیشه خشک هرچی درست میکردم نمیخورد و فقط میخواست تو بغلم باشه حتی موقع خواب نمیرفت تو تخت، توی سنیه که داره راه میفته دوس داشت بزارمش پایین راه بره اما بدش میومد و چون محیط فوق العاده الوده بود فقط توی بغلم و تخت میزاشتم بازی میکردم یا ......
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
بعد از دوسال تزریق آمپول های هورمون مجدد اون آزمایش کوفتی رو نوشت و اینبار دیگه همه چیز نرمال شده بود و دیگه نیازی به آمپول نبود و طی این دو سال سپهر از نظر قدی خیلی بهتر شده بود 🤗
ولی با بزرگتر شدنش هر بار یه رفتار و حرکت جدید به کلکسیون مشکلاتش اضافه میشد🥺 مثلا تند تند راه می‌رفت و دستاش رو از مچ تکون میداد یا وقتی یه جا می‌نشست شروع می‌کرد به تکون دادن سرش یا موهاشو میکشید به در و دیوار 🤦‍♀️و اینطوری بگم که این مشکل رو درست میکردیم سر و کله یه مشکل جدید پیدا می‌شد و هر بار میگفتم خدا رو شکر دیگه تموم شد با یه چالش جدید رو به رو میشدیم... هفت ساله شده بود و دیگه کم و بیش میتونست جمله بگه ولی خب خیلی نامفهوم حرف می‌زد و از لحاظ حرکتی هم نمیتونست از پله بالا و پایین بره و باید بغلش میکردیم 🥺 همه میگفتن سپهر رو ببر مدرسه ثبت نام کن و این حرفا اما خب من میدونستم که مدرسه عادی قبولش نمیکنن ولی باز هم با این وجود دوست نداشتم باور کنم که پسرم کم توان و جز بچه های خاصه با این حال بردمش مدرسه برای ثبت نام، قبل از اینکه بریم پیش مدیر دیدم یکی از مادرها داره گریه میکنه و فهمیدم که بخاطر اینکه بچه ش نمیتونه از پله بالا و پایین بره ثبت نامش نکرده بودن و گفته بودن باید ببریش مدرسه استثنایی اون خانوم هم گریه میکرد که مگه بچه من چشه که روش ایراد میزارید و شما از نظر هوشی به بچه من نگاه کنید که هیچی از بقیه کم نداره🥺
منم با دیدن این صحنه دمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه برای همسرم قضیه رو تعریف کردم اونم گفت من حاضرم بیسواد بمونه ولی استثنایی نمیزارمش🤦‍♀️