اون روز که برا سینه بچم درگیر بودم مجدد بردمش دکتر اما اینبار بیمارستان (جمعه عصر) یک پزشک فوق العاده داشت ، علائم بچه رو که چک کرد و گفتم پشت کمرش داره دونه قرمز میزنه ازمایش نوشت و سرم و دارو ، همونجا ازمایش اورژانسی دادیم جواب اومد که دخترم عفونت رفته داخل خونش و ریه هاشو درگیر کرده، دستور بستری داد ساعت ۲ شب با رضایت خودمون بچه زو گرفتیم که صبح ببریم بیمارستان اطفال. دقیق ساعت ۲ شب رسیدیم خونه و بچه هارو خوابوندم ساک بیمارستانو چیدم و حالم خیلی داغون بود و پر از استرس بودم ساعت ۷ صبح بچه هارو بیدار کردم صبحونه دادم بردیم بیمارستان(دختر بزرگمم مدرسه نفرستادم با خودم بردم). هم رسیدیم بستری کردن و اورژانسی درمان شروع شد ، رگهای بچم خیلی نازک بود و سریع پاره میشد یعنی به زور رگ پیدا میکردن پرستارا هم انژوکت میرفت داخل رگ پاره میشد و خونریزیهای بدی میکرد و فقط بچم گریه میکرد و نگام میکرد که چرا میزاری باهام اینکارو بکنن؟ ۴ روز بستری شد و چیزایی رو تو این ۴ روز دیدم که حتی نمیشه میزان درد و سختیشو گفت...
روزی چند مرتبه میرفتیم رگ گیری و بچم دیگه فهمیده بود نزدیک اتاقشون که میشدیم گریه و جیغ میزد و فقط تو چشام زول میزد و خودشو محکم میچسبوند تو بغلم، اخرین رگهایی که میگرفتن زیر قوزک پاش بود وحشتناک بود گفتن اگه این رگش هم خراب شه مجبور میشیم از شکمش رگ بگیریم ، با این حال بچه اشتهاش صفر شده بود غذا از خونه برام میاوردن خوراکی شیشه خشک هرچی درست میکردم نمیخورد و فقط میخواست تو بغلم باشه حتی موقع خواب نمیرفت تو تخت، توی سنیه که داره راه میفته دوس داشت بزارمش پایین راه بره اما بدش میومد و چون محیط فوق العاده الوده بود فقط توی بغلم و تخت میزاشتم بازی میکردم یا ......

تصویر
۲۹ پاسخ

امشب اومدیم خونه ، بقیه درمان توی خونه ادامه داره تا ۳-۴ هفته
همین که امشب کنارشم و خونه خوابیدیم خدایا هزاران هزار بار شکرت 😭❤️

وای خدا بچمم همینکارو کرد باهام طفلیا خیلی سختی کشیدن

وای ماشاله چقد نانازی شما

الهی قربون چشمای قشنگت
چقد ناراحت شدم
کاش بچها هیچوقت مریض نشن🥲🩷

الهی بگردم وای خدا چقدر‌گناهن بچه ها
چقدر اذیت شد بچه

الهی بگردم ایشالا زودتر خوب بشه🤲🏻🤲🏻
پسر منم ۴ روز به خاطر عفونت که رفته بود تو خونش بستری شد و انقدر عذاب کشید که ۱ کیلو وزن کم کرد
درکت میکنم که چقدر داغونی ایشالا زود تموم میشه🤲🏻🤲🏻🤲🏻❤️

انشالله زود خوب بشه

خدا بهت ببخشش

اخ چقد ناراحت شدم الهیی ک دیگه از این اتفاقا نیوفته براتون بمیرم برا بچه مادر بیشتر عذاب میکشه به نیت بچه ها صدقه زیاد بده

عزیزم پسر منم چند روزه درگیره پشت کمرش دون‌دون قرمز شده
میشه بگید بقیه علائمش چی بود؟
دکتر پسر من انتی بیوتیک نداد گفت تب نداره و مخاطش سبز رنگ نیست نمی خواد

کاملا درکت کردم خیلی بد دردیه منم دخترم تشنج کرد سه روز توی بیمارستان بودیم سوراخ سوراخش کردن همش توی بغلم بود وقتی می‌خوابید منم ذره ذره اشک می ریختم یعنی واقعا نمیشد توضیح داد چجوری درد کشیدیم😭

انشالله بهتر بشه

دختر اشکم داره میاد مراقبش خودت و جوجه باش ...چقد خوشحالم برگشته خونه و چقدر خوشحال ترم انقددددد مامان قوی هستی ...خدا برا هم حفظتون کنه و بلا دور باشه به حق این ماه عزیز😭😭😭😭❤️

امشب هزار بار دعا کردم خدایا هیچ بچه ای تو دنیا مریض نباشه🥺🥺 مریضیا برا ادم بزرگا باشه ولی اینا گناه دارن زبون ندارن دردشونو بگن

وای عزیزمم درک میکنم مخصوصا اون لحظه ای ک یا گریه نگا میکنن بهمون انگار هزار تا حرف دارن تو نگاهشون ادم دلش کباب میشه ماه قبل پسرم انفولانزا گرفته بود افتضاح دکترش سرم نوشت براش

الهی بمیرم برا اشکات مادر🥲🥲🥲

الهی بگردممم واسش چقد اذیت شده 🥺
انشالله بزودی خوبه خوب میشه 🩵🌱

ای جانم عزیزم ❤️ خدا هیچ بچه ای رو مریض نکنه خیلی سخته دیدن مریضی بچه

بیمارستان خیلی سخته درکت میکنم
خودم بودم
خدا هیچ بچه مریض نشه برای مادرسخته😭

خدا بمیرم براش

منم مشابه شرایط شما تو ۸ ماهگی داشتم
سه روز اول تو بغلم بود از ترس تخت بیمارستان و دکترا و امپول....
میفهممت خیلی سخته.
ولی ادم به مرور جون سخت میشه در قبال بچش

ایشالا هرچی زودتر حالش خوبه بشه عزیرم

اینو منی میفهمم ک بچم بخاطر عفونت ریه دوازده روز تو ای سیو بود اینتوبه شده بود از زیر بغل انژوکه زیر گلو انژوکه سیبیلای تازه سه شب اومدم خونه خدارو هزار بار شکر بازم ک الان خوبیم ولی خیلی روزای بدی بود خدا برای دشمنم نیارع

وای بگردم طفلی

خدا رو شکر ک ترخیص شد
عزیزم علایمش چی بود؟

الهی بمیرم انشالله زودی بهتر بشه گل دخترت

ای خدااا 🥺 ایشالا همه بچه ها همیشه سلامت باشن
دخمل شمام زودی خوب شه

خیلی سختی کشیدی پس
خدا دردو از همه کوچولوها دور کنه .انشاالله کوچولوی شماهم زودتر خوب بشه .

آخ عزیزم .چقدر سختی کشیدی.الان بچتون خوبه خداروشکر

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
همینکه همسرم رفت یهو سپهر توی بغلم شروع کرد لرزیدن
دنیام تیره و تار شد نمیدونستم باید چکار کنم فقط جیغ میزدم و پرستارا رو صدا میزدم بعدش یکیشون اومد و بچه رو از بغلم گرفت و با خودش برد و دیگه بدون رضایت آب نخاع بچه رو کشیدن هنوزم صدای جیغش تو گوشمه 😭 آوردن دمر خوابوندش روی تخت و گفتن اصلا نباید حرکت کنه و باید چند ساعت تو همون حالت بمونه
۴ با ۵ روز تو بیمارستان بودیم و روز به روز بچه ضعیف تر میشد و داشت جلوی چشمام آب میشد دیدم اینطوری ادامه پیدا کنه زبونم لال بچم از دستم میره با همسرم تماس گرفتم گفتم فقط بیا ما رو از این خراب شده ببر که سپهر از دستمون میره و با رضایت خودمون از بیمارستان اومدیم بیرون...
از اون شب کذایی به بعد سپهر روز به روز عقب افتاد آخرین کلمه ای که گفت همون شب تو بیمارستان بود دیگه یک کلمه من ازش نشنیدم
از لحاظ حرکتی عقب افتاد مثل گوشت روی زمین بود و من تو حالت خوابیده بهش غذا میدادم 😭
۱۳ ماهگی تونست بشینه ولی با کمک و حدودا ۳ ساله بود که راه افتاد
کلی گفتار درمانی و کاردرمانی بردم ولی خب زیاد تاثیری توی روند رشد و حرکتش نداشت🥺 از لحاظ رشدی هم خیلی ضعیف بود دائم پای گاز بودم و براش انواع غذاهارو درست میکردم ولی دریغ از صد گرم وزن
دیگه با کلی پرس و جو یه دکتر شیوا شفیعی رو پیدا کردم که هم متخصص اطفال بود هم متخصص تغذیه با کمک ایشون سپهر کمی رو غلتک افتاد و وزنگیریش بهتر شد ولی از لحاظ قدی مشکل داشت
ادامه تاپیک بعد
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان آریشا مامان آریشا ۱۳ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان رهام🫀🩵🎒 مامان رهام🫀🩵🎒 ۱۶ ماهگی
دیروز رهام از ساعت ده و نیم صبح از خواب بیدار شد ساعت دو خوابش میومد خوابوندمش ساعت یه ربع به سه از خواب بیدار شد دیگه نخوابید تا شب از ساعت ۸ شب داشت گریه میکرد ساعت نه و نیم خوابوندمش پنج دقیقه بعد با گریه شدید بیدار شد باز خوابوندم باز دو دقبقه بعد با گریه بیدار شد دوباره یه ربع بعد خوابید تا ساعت یک شب از خواب بیدار شد تا سه صبح بیدار بود اینور اونور میرفت خوابش میومد ولی مقاومت میکرد اخر سه و ربع بود خوابید
امروزم هشت و نیم صبح از خواب پاشده ساعت یک خوابوندمش دیگه حیلی خوابش میومد الان با صدای وانتی که همچین داشت تو کوچه داد میزد که من ادم بزرگ ترسیدم چه برسه به بچه طفلکی همچین از خوای پرید جیغ زد گریه کرد که نگووو
میخواستم برم فحش بارونش کنم مرده رو
چه خبرته اخه ماه رمضونی سر ظهر اینطوری داد و بیداد میکنی تو کوچه آخه اه
حالا میدونم امشب باز رهام زود خوابش میگیره یه هفته س این حوابش بهم ریخته نمیدونم جهش رشدیه یا دندون
خدا کنه امشب خوب بخوابه خیلی خستم
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰