همینکه همسرم رفت یهو سپهر توی بغلم شروع کرد لرزیدن
دنیام تیره و تار شد نمیدونستم باید چکار کنم فقط جیغ میزدم و پرستارا رو صدا میزدم بعدش یکیشون اومد و بچه رو از بغلم گرفت و با خودش برد و دیگه بدون رضایت آب نخاع بچه رو کشیدن هنوزم صدای جیغش تو گوشمه 😭 آوردن دمر خوابوندش روی تخت و گفتن اصلا نباید حرکت کنه و باید چند ساعت تو همون حالت بمونه
۴ با ۵ روز تو بیمارستان بودیم و روز به روز بچه ضعیف تر میشد و داشت جلوی چشمام آب میشد دیدم اینطوری ادامه پیدا کنه زبونم لال بچم از دستم میره با همسرم تماس گرفتم گفتم فقط بیا ما رو از این خراب شده ببر که سپهر از دستمون میره و با رضایت خودمون از بیمارستان اومدیم بیرون...
از اون شب کذایی به بعد سپهر روز به روز عقب افتاد آخرین کلمه ای که گفت همون شب تو بیمارستان بود دیگه یک کلمه من ازش نشنیدم
از لحاظ حرکتی عقب افتاد مثل گوشت روی زمین بود و من تو حالت خوابیده بهش غذا میدادم 😭
۱۳ ماهگی تونست بشینه ولی با کمک و حدودا ۳ ساله بود که راه افتاد
کلی گفتار درمانی و کاردرمانی بردم ولی خب زیاد تاثیری توی روند رشد و حرکتش نداشت🥺 از لحاظ رشدی هم خیلی ضعیف بود دائم پای گاز بودم و براش انواع غذاهارو درست میکردم ولی دریغ از صد گرم وزن
دیگه با کلی پرس و جو یه دکتر شیوا شفیعی رو پیدا کردم که هم متخصص اطفال بود هم متخصص تغذیه با کمک ایشون سپهر کمی رو غلتک افتاد و وزنگیریش بهتر شد ولی از لحاظ قدی مشکل داشت
ادامه تاپیک بعد

۱۱ پاسخ

خدا کمکت کنه

ینی اگر اون اب نخاع رو نمیگرفتن بچت سالم بود الان؟😭😭😭ینی این بلاها همش بخاطر اونه؟
خداازشون نگذره

خدا حفش کنه برات هم سن منه😍

عزیزم چه روزای سختی داشتی 😥

عزیززم چی کشیدی😔،بقیشو کی میزاری

الهی بمیرم براش

خیلی ناراحت شدم😔
خدا انشاالله شفاش بده

یعنی بخاطر اینکه اب از نخاعش گرفتن مشکلاتی که میگی براش پیش اومد؟مثلا گفتی بعدش از نظر حرکتی مشکل پیدا کرد

علت اصلی مشکلش چی بود
یعنی مادرزادی یا عمل غده یا آزمایش نخاع

الان بچتون خوبه؟

عزیزم چقدر ناراحت شدم 🥲یعنی بچه از توی شکمiugrبوده و بخاطر بی اطلاعی و نبودن سونوی مخصوص متوجه نشدن درسته؟
خدا ازشون‌نگذره بدون اجازه از بچه اب نخاع گرفتن وای اشکم دراومد چه صبری داشتی تو مادر قوی

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
سلام مامانای مهربون هستید برای ادامه داستان سپهرم
خب اینجا بودیم که سپهر کم کم داشت وزن می‌گرفت و اینم بگم که پوست انداختم تا به غذا افتاد از طرفی هم یبوست شدید داشت و هر بار برای دفعش بیچاره می‌شدیم و باید یا می‌بردیم بیمارستان تنقیه میکردن یا خودمون تو خونه با شیاف و کلی داروی مسهل مجبورش میکردیم که کارش رو انجام بده
سه ساله شده بود چهار دست و پا و سینه خیز هم اصلا نرفت و تازه یاد گرفته بود راه بره اما از حالت نشسته نمیتونست بلند شه و برعکس😔
من مونده بودم با کوهی از مشکلات سپهر که واقعا مثل هفت خان رستم بود هر بار با یه چالش جدید مواجه می‌شدیم و از طرفی هم نگاه ها و حرف و حدیث اطرافیان😮‍💨 دچار یه خلا بزرگ شده بودم کا حس میکردم با هیچ چیزی نمیتونم پرش کنم تو اون سه سال انقدر دست به دامن ائمه و خدا شدم و جواب نگرفتم که دیگه از اونا هم رو برگردوندم و واقعا مثل یه مرده بی روح و سرد شده بودم... یادمه عاشورا بود و همسرم گیر داد که بیا بریم بیرون سپهرم دسته ها رو میبینه دوست داره با اینکه اصلا دلم نمیخواست ولی به خاطرشون آماده شدم و رفتیم تو محل خودمون از کنار دسته ها رد می‌شدیم و سپهرم تاتی تاتی چند قدم جلوتر از ما راه می‌رفت تو دلم گفتم یا امام حسین من از تو رو برگردندم چون دستمو نگرفتی اگه هستی معجزتو نشونم بده یهو به طور ناباورانه ای سپهر جلوی چشمام دولا شد و نشست تو خیابون چشمام گرد شده بود از ذوق به پهنای صورت اشک می‌ریختم ولی اصلا صدام درنمیومد فقط دویدم سمت سپهر و بغلش کردم و توی دلم شکر میگفتم و سر و صورتش رو بوس میکردم اون لحظه برام مثل خواب و رویا بود ولی شد و از اون به بعد سپهر منم میتونست بشینه و بلند بشه...
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
چند وقتی گذشت و یکی از آشناهامون گفت سپهر ببر پیش دکتر غدد و دکتر ملتی رو بهم معرفی کرد و گفت بی نهایت دکتر باتجربه و حاذقیه و اینکه چون سنشون خیلی بالاست بیمار جدید خیلی کم قبول میکنن خلاصه بعد از یکسال تماس و اصرار و التماس به من بین مریض وقت دادن مطبشون تو خیابون جردن بود سپهر و بردم پیشش یه آقای دکتر خیلی مسن و کمی بد اخلاق ولی حسابی شیک و پیک و تر و تمیز با کت و و کراوات نشسته بود من شرح حالش رو گفتم ایشونم استخوان های دست و پای سپهر رو با دست معاینه کرد و براش یه عکس از مچ دستش انداخت رادیولوژی طبقه پایین مطب بود رفتیم عکس رو انداختیم و مجدد بردم برای دکتر ایشونم طبق اون عکس که نشون میداد رشد استخوانی دو سال کمتر از سن بچه هست آزمایش هورمون رشد نوشت
چند روز بعد من و همسرم سپهر رو بردیم برای آزمایش
یه بار خون گرفتن یه قرص دادن بهش و دقیق یادم نیست فکر کنم ۴۵ دقیقه بعد مجدد یه نمونه دیگه گرفتن و دوباره یه قرص دیگه دادن و ۴۵ دقیقه دیگه یه نمونه دیگه...
بچه ضعف کرده بود چون ناشتا بود و چند بار با فاصله خون گرفتن خیلی اذیت شد چون خرما خیلی دوست داشت با خودم خرما برده بودم و شاید باورتون نشه که چطوری با ولع ۱۰ تا خرما رو خورد😁
بعد از دو هفته جواب آزمایشش آماده شد بردم پیش دکتر و نتیجه آزمایشات حاکی از این بود که غدد هیپوفیز کار نمیکنن و هورمون رشد توی بدن سپهر خیلی کم ترشح میشد دکتر براش آمپول های هورمون رشد رو تجویز کردن که اون زمان با وجود بیمه ای که کلی دوندگی کردم و خود داروش رو بردم تحت بیمه دونه ای ۹۰۰ هزار تومن بود ولی خب به خاطر سلامتی بچم تمام سختیهاش رو به جون خریدیم
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
بعد از دوسال تزریق آمپول های هورمون مجدد اون آزمایش کوفتی رو نوشت و اینبار دیگه همه چیز نرمال شده بود و دیگه نیازی به آمپول نبود و طی این دو سال سپهر از نظر قدی خیلی بهتر شده بود 🤗
ولی با بزرگتر شدنش هر بار یه رفتار و حرکت جدید به کلکسیون مشکلاتش اضافه میشد🥺 مثلا تند تند راه می‌رفت و دستاش رو از مچ تکون میداد یا وقتی یه جا می‌نشست شروع می‌کرد به تکون دادن سرش یا موهاشو میکشید به در و دیوار 🤦‍♀️و اینطوری بگم که این مشکل رو درست میکردیم سر و کله یه مشکل جدید پیدا می‌شد و هر بار میگفتم خدا رو شکر دیگه تموم شد با یه چالش جدید رو به رو میشدیم... هفت ساله شده بود و دیگه کم و بیش میتونست جمله بگه ولی خب خیلی نامفهوم حرف می‌زد و از لحاظ حرکتی هم نمیتونست از پله بالا و پایین بره و باید بغلش میکردیم 🥺 همه میگفتن سپهر رو ببر مدرسه ثبت نام کن و این حرفا اما خب من میدونستم که مدرسه عادی قبولش نمیکنن ولی باز هم با این وجود دوست نداشتم باور کنم که پسرم کم توان و جز بچه های خاصه با این حال بردمش مدرسه برای ثبت نام، قبل از اینکه بریم پیش مدیر دیدم یکی از مادرها داره گریه میکنه و فهمیدم که بخاطر اینکه بچه ش نمیتونه از پله بالا و پایین بره ثبت نامش نکرده بودن و گفته بودن باید ببریش مدرسه استثنایی اون خانوم هم گریه میکرد که مگه بچه من چشه که روش ایراد میزارید و شما از نظر هوشی به بچه من نگاه کنید که هیچی از بقیه کم نداره🥺
منم با دیدن این صحنه دمم رو گذاشتم رو کولم و برگشتم خونه برای همسرم قضیه رو تعریف کردم اونم گفت من حاضرم بیسواد بمونه ولی استثنایی نمیزارمش🤦‍♀️
مامان پناه مامان پناه ۱۷ ماهگی
اون روز که برا سینه بچم درگیر بودم مجدد بردمش دکتر اما اینبار بیمارستان (جمعه عصر) یک پزشک فوق العاده داشت ، علائم بچه رو که چک کرد و گفتم پشت کمرش داره دونه قرمز میزنه ازمایش نوشت و سرم و دارو ، همونجا ازمایش اورژانسی دادیم جواب اومد که دخترم عفونت رفته داخل خونش و ریه هاشو درگیر کرده، دستور بستری داد ساعت ۲ شب با رضایت خودمون بچه زو گرفتیم که صبح ببریم بیمارستان اطفال. دقیق ساعت ۲ شب رسیدیم خونه و بچه هارو خوابوندم ساک بیمارستانو چیدم و حالم خیلی داغون بود و پر از استرس بودم ساعت ۷ صبح بچه هارو بیدار کردم صبحونه دادم بردیم بیمارستان(دختر بزرگمم مدرسه نفرستادم با خودم بردم). هم رسیدیم بستری کردن و اورژانسی درمان شروع شد ، رگهای بچم خیلی نازک بود و سریع پاره میشد یعنی به زور رگ پیدا میکردن پرستارا هم انژوکت میرفت داخل رگ پاره میشد و خونریزیهای بدی میکرد و فقط بچم گریه میکرد و نگام میکرد که چرا میزاری باهام اینکارو بکنن؟ ۴ روز بستری شد و چیزایی رو تو این ۴ روز دیدم که حتی نمیشه میزان درد و سختیشو گفت...
روزی چند مرتبه میرفتیم رگ گیری و بچم دیگه فهمیده بود نزدیک اتاقشون که میشدیم گریه و جیغ میزد و فقط تو چشام زول میزد و خودشو محکم میچسبوند تو بغلم، اخرین رگهایی که میگرفتن زیر قوزک پاش بود وحشتناک بود گفتن اگه این رگش هم خراب شه مجبور میشیم از شکمش رگ بگیریم ، با این حال بچه اشتهاش صفر شده بود غذا از خونه برام میاوردن خوراکی شیشه خشک هرچی درست میکردم نمیخورد و فقط میخواست تو بغلم باشه حتی موقع خواب نمیرفت تو تخت، توی سنیه که داره راه میفته دوس داشت بزارمش پایین راه بره اما بدش میومد و چون محیط فوق العاده الوده بود فقط توی بغلم و تخت میزاشتم بازی میکردم یا ......
مامان آریشا مامان آریشا ۱۳ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴