۱۰ پاسخ

برای واکسنم بهداشت گفت تا یکماه عقب بمونه هیچی نمیشه. چون یکسالگی ارغوان ۴ فروردینه و همه جا تعطیله. برای تولدم نظر شخصیم رو میگم. اصاعه ادب نشه. من خودم تم میزنم ولی برای خودم و ارغوان و مصطفی. ارغوان تو فاز اضطراب جداییه. شلوغی زیاد اذیتش می‌کنه. بعلاوه متوجه این همه هزینه کردن هم نمیشه. میزارم یه جشن خوب مثلا اول ابتداییش میگیرم که دوستاشم باشن کیف کنه.

زهرا این روزای سخت کابوس وار می‌گذره چیزی که ۳ سال دیگه میمونه زهرایی که خسته‌ست ولی دکتراش رو گرفته و توی یه موقعیتی هست که آرزوی خیلی‌هاست. هرچیزی تاوان و سختی خودشو داره. برای ما مادرها دوبل میشه. بهت حق میدم سختت باشه ولی خب دکترا داری میگیری. من بنظرم با تموم سختی‌هاش می‌ارزه. خیلی هم می‌ارزه.

موفق باشی گلم
ارزش داره اشکال نداره

هیی خواهر از ۱۹ سالگی تا الان با بچه درس خوندم پدرم درومد همسرمم ذره ای کمک نکرد ....
خیلی سختههههه خیلیییی
چقدر در حق خودم ظلم کردم
چقدر بی خواب و خستم

عزیزم موفق باشی
اشکال نداره بعد امتحانا واکسن ماهورا رو بزن یک ماه بیافته عقب مشکلی نیست
تولد هم امتحانی که فرجه زیاد داره همون خودتون بگیرید که یادگاری بمونه و اذیت نشی

باهات همدردم

منم دلم میخواد دکتری شرکت کنم ولی میدونم با بچه کوچیک زیر ۴ ۵ سال حتی شدنی نیست و اصلا انتخابم نیست ☺️☺️

تولدشو ساده بگیر ک یادگاری بمونه درساتم فقط بخون پاس شی واسه نمره نخون من اشتباه کردم الان پشیمونم ب چ دردم خورد

عزیزم ان شاالله به نحو احسن امتحانت روپاس میکنید قوی باش و جا نزن چون هدفت بهترینه
چی میخونین

تحصیلاتت چیه
میزاشتی بچت یکم بزرگ میشد

سوال های مرتبط

مامان محمّدمتین مامان محمّدمتین ۱۷ ماهگی
یک سال گذشت…

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار صدای گریه‌ی متین رو شنیدم. اون لحظه پر از ترس، هیجان و عشق بود. باورم نمی‌شد از این به بعد یک “مامان”م و زندگی‌م با حضورش رنگ دیگه‌ای گرفته.

این یک سال، پر از تجربه‌های تازه بود. شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌ها، گریه‌ها، اما در کنارش لبخندهای کوچیک، نگاه‌های شیرین و بوی خوشی که همه خستگی‌ها رو می‌برد.

کم‌کم یاد گرفتم چطور نیازهاش رو بفهمم، چطور با گریه‌هاش آرام بشم، و چطور غذاهاش رو با عشق آماده کنم. حساسیت‌هاش، محدودیت‌های غذایی، و اینکه باید حواسم به هر چیزی باشه، سخت بود، اما باعث شد بیشتر دقت کنم و خلاق‌تر بشم.

دیدن اولین لبخندش، اولین دندونش، اولین چهار‌دست‌و‌پا رفتنش، اولین کلمه‌هاش… همه‌ش برای من معجزه بود. هر روزش یه اتفاق تازه داشت که قلبم رو پر از شادی می‌کرد.

امسال فقط بزرگ شدن متین نبود؛ خودم هم بزرگ شدم. یاد گرفتم صبورتر باشم، قوی‌تر، و در عین خستگی ادامه بدم. مامان بودن سخت‌ترین و شیرین‌ترین نقش زندگی منه.

و حالا که متین یک‌ساله شده، وقتی به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم هر سختی‌اش می‌ارزید. یک سال پر از عشق و یادگیری و رشد… هم برای پسرم، هم برای خودم
مامان درسا مامان درسا ۱۷ ماهگی
بماند به یادگار از یک سالگی درسا کوچولوی ما💗🫠
.
باورم نمیشه یک سال گذشت
برگشتم تاپیک هایی که زده بودم خوندم و با تک تکشون هم اشک ریختم و هم لبخند زدم
چقد حرص میخوردم چقدر حسرت میخوردم که ای خدا کی این بچه بزرگ میشه کی گردن میگیره کی چهار دست و پا میره اووووو کی بشه راه بره🥲🥲
فکر که میکنم خیلی سخت گذشته چون درسا کلا بچه سازگار و آرومی نیست ، از گچ گرفتن پاهاش تو چهار روزگی بگیر تا دررفتگی لگن و رفلاکس و الرژی و اعتصاب شیر و غذانخوردن و دندون درآوردنای خیلی سخت و بهونه گرفتنای مداوم و خواب بد و تشنج کردنش و دارو پشت دارو و ... مشکلات روحی و جسمی خودم ...و قشنگ حس میکنم تو این یکسال ده سال پیر شدم اما همزمان حس میکنم مثل یه خواب بوده و درعرض یه چرت کوتاه گذشته این دوران....🥲
خیال میکردم هرچی بزرگ تر بشه راحت تر میشم البته که زهی خیال باطل اما خب خوشحالم که روزها میگذرن و امشب برای خودم مینویسم: دیدی از پسش براومدی؟ دیدی آدم ضعیفی نبودی؟
تو یک مادری و مادرا نه همه اما اکثرشون مقدسن🙂
.
من به فدای اون قد و بالات بشم جان مادر💗