۱۴ پاسخ

خیر چون از نظر اقتصادی واقعا نمیشه بچه رو ساپورت کرد
ما وضع مالیمون خوبه اما باز هرجوری حساب میکنیم نمیشه دومی و ساپورت کرد یا باید بهشون سخت بگذره و اذیت شن یا همش اعصابت خورد باشه بلاخره یکی و میشه جمع و جور کرد
در آینده هرچی بزرگتر بشن هزینه هاشون بیشتر میشه
بنظرم یدونه تو رفاه و آسایش خیلی بهتر از دوتا تو سختیه

من اصلاااااااآااااااااااااااااااااااا

درسته منم به همه اینا فکر میکنم ولی به اینم فک میکنم که بعدا بچم تنها نمونه وقتی من و باباش نیستیم میخواد تنهایی چیکار کنه 😢

نع بابا حاملگی سخته نوزادی الرزی کمر درد داغون شدم زایمان سختر خدا بهم توان بده همینو بزرگ‌کنم شاید ۷سال دیگه نمیدونم

نه بابا والا من تو روی همین بچمم شرمندم که به دنیاش آوردم

اصلا بخوام ي بار ديگه اين مراحل برم اصن بهش فكر نميكنم و كلي محدود شدم بخاطر دخترم من قبلا خيلي ازاد بودم همه جا ميرفتم اما تا جايي ميخوام برم فكرم همش پيشه دخترمه پيش كسي ام ب جز همسرم نميتونم بزارم

اصلااااااا

شوهرم بچه دوس داره، خودمم عاشق دخترم ولی اخلاقای شوهرم خوب نیست واسه همین احتمالا قید بچه‌ی دوم رو بزنم. همین یکی بسه. درک نداره. اخلاقش بده. زبونش تنده. اذیت میکنه.عصبانی بشه که واویلاست.
کمک هم نمیکنه اصلا
از بچه داری من ایراد میگیره همه ی اینا جمع شده و باعث شده به تک فرزندی فکرکنم

مام فعلا کنسله معلوم نیست ببینم واقعا شرایط چطوره

اصلااااا

ما می‌خواستیم اقدام کنیم اما ترس جنگ و آینده این بچه واسه ۷پشتمون بسه.
تو این شرایط نگران خودمون نیستیم نگران رفاه و امنیت بچه هستیم.
تو این مدت بار ها قیمت شیر و پوشک و دارو و مواد غذایی افزایش داشته الان شکر خدا می تونیم از کجا معلوم فردا اصلا امکان تهیه داشته باشیم
ما همین الانشم شیر خشک از شهرستان تهیه میکنیم

اصلا نمیارم بتونم آینده یدونه رو تامین کنم خیلیه
بچه آینده داره الانش هرجور باشه میگذره

و اینکه اگه فکر اینی بزرگ شد تنها نباشه به این فکر نکن من برادر داشتم خدا ازم گرفتش الان داغ برادرمم رو دلم حداقل اگه از اول داداش نداشتم الان آنقدر غصه نمیخوردم درگیر تنها بودن و نبودنش نباش

برا من دیره به این چیزا فک کردن😂

سوال های مرتبط

مامان درسا مامان درسا ۱۷ ماهگی
بماند به یادگار از یک سالگی درسا کوچولوی ما💗🫠
.
باورم نمیشه یک سال گذشت
برگشتم تاپیک هایی که زده بودم خوندم و با تک تکشون هم اشک ریختم و هم لبخند زدم
چقد حرص میخوردم چقدر حسرت میخوردم که ای خدا کی این بچه بزرگ میشه کی گردن میگیره کی چهار دست و پا میره اووووو کی بشه راه بره🥲🥲
فکر که میکنم خیلی سخت گذشته چون درسا کلا بچه سازگار و آرومی نیست ، از گچ گرفتن پاهاش تو چهار روزگی بگیر تا دررفتگی لگن و رفلاکس و الرژی و اعتصاب شیر و غذانخوردن و دندون درآوردنای خیلی سخت و بهونه گرفتنای مداوم و خواب بد و تشنج کردنش و دارو پشت دارو و ... مشکلات روحی و جسمی خودم ...و قشنگ حس میکنم تو این یکسال ده سال پیر شدم اما همزمان حس میکنم مثل یه خواب بوده و درعرض یه چرت کوتاه گذشته این دوران....🥲
خیال میکردم هرچی بزرگ تر بشه راحت تر میشم البته که زهی خیال باطل اما خب خوشحالم که روزها میگذرن و امشب برای خودم مینویسم: دیدی از پسش براومدی؟ دیدی آدم ضعیفی نبودی؟
تو یک مادری و مادرا نه همه اما اکثرشون مقدسن🙂
.
من به فدای اون قد و بالات بشم جان مادر💗